X
تبلیغات
رایتل

زندگی پر از خاطره است...
خاطرات زندگی من در آلمان 
همان طور که خودتون هم حدس های خوب و خوشحال کننده برای غیبت طولانی ما زدید بنده اعلام می دارم که: شما صدای ما را از وطن می شنویدهفته گذشته در طی یک عملیات طولانی و طاقت فرسا!! با یک پسر گیج و خواب آلود و چمدان های سنگین خود را به فرودگاه رسانده و سوار بر هواپیمای پرجمعیت به ایران عزیز رسیدیم. چون شهرمون فرودگاه نداره باید با قطار خودمون رو به فرودگاه می رسوندیم و چون شهرمان فسقلی تشریف داره قطار مستقیم هم به مقصد نداره و باید قطار هم تعویض می کردیم. با کمک دست های مهربانی که از گوشه و کنار به فریادمان می رسیدند تونستیم بارها و کالسکه رو به مقصد برسونیم. از شانس ناخوبمان شهر بین راه که قطار رو تعویض کردیم آسانسور نداشت و باید با چنگ و دندان وسایل رو بین سکوها جابه جا می کردیم(از پله ها بالا و پائین می بردیم) توی قطار که با بدوبدو و کمک آقای مهربانی که گوشه کالسکه را گرفت تونستیم به موقع خودمون رو برسونیم از خستگی کف قطار ولو شدیم و دیگه حال نداشتیم توی واگن ها به دنبال صندلی بگردیم. وقتی به دیواره ی واگن تکیه دادیم متوجه شدیم که پشت در قسمت first class نشستیم یعنی منظره رو تصور نمائید یک زوج خجسته پشت در قسمت first class روی زمین نشستند. مهماندار که برای اون قسمت باکلاس ها!! شکلات آورد ارمیا از لباسش ذوق زده شد و بهش ابراز احساسات کرد. اون خانم هم تصور نمود که ارمیا شکلات می خواهد و دیس را جلوش گرفت که ما اعلام نمودیم این فسقلی شکلات خور نیست.
از توی همون هواپیما با پذیرایی خوشبو و خوشمزه ی ایرانی دل هایمان را که یک ماه است برای غذای ایرانی صابون زده ایم شاد نمودیم و زمان 6 ساعته که با سوختگیری در یک کشور دیگر به این طولانیی شده بود رو با کمک ارمیای ذوق زده از لامپ و نور و فضای جدید طی نمودیم. اصلا حضور در فضایی که همه فارسی حرف بزنند هیجان انگیز بود.هر چند از شانس ناخوبمان دو نفر ایرانی که در صندلی مجاور ما نشسته بودند اصرار داشتند که با یکدیگر آلمانی صحبت کنند ارمیا لبه ی صندلی نشسته بود و دستانش را دراز کرده بود و سعی می کرد از رهگذران غنیمتی کسب نماید و گاهی گوشه شالی یا بند کیفی نصیبش می شد. چند زوج مسن آلمانی هم در پروازمان بودند که از غذاهای خوشمزه و خوش طعم هواپیما فهمیدند که به چه کشوری وارد خواهند شد. مهمانداران مهربان هم تخت کودک جلوی صندلی ما نصب کردند و ارمیا رو موقع خواب داخل تخت می گذاشتیم. به خاطر تحریم ها هواپیماهای ایران نمی توانند در آلمان سوختگیری کنند و باید در یک کشور واسطه توقف و سوختگیری داشته باشند، سر ظهر به شهر بلگراد رسیدیم و در گرما سوخت گیری کردیم. یکی از مسافران هم حالش بد شده بود که پزشک مستقر در فرودگاه به داخل هواپیما آمد و مکالماتی رد و بدل شد که ما چون جزء جمعیت کنجکاو حلقه زده به دور بیمار و پزشک نبودیم متوجه نشدیم که چی شد.
الان کمتر از یک هفته است که ما در دنیای محبت و رنگ و عطر و طعم به سر می بریم. اصلا از همون فرودگاه که پامون رو بیرون گذاشتیم، عطری متفاوت از آلمان رو در هوا حس کردیم.اینجا، همه ی برگ ها و درخت ها و حتی خاک بو دارند و خانه ها هم پر از قالی و پرده و مبل و قاب و تصویر و رنگ است.کمی طول می کشد که با تفاوت ها کنار بیائیم و توانایی رد شدن از خیابان را کسب نمائیم.مشتاقان ارمیا هم به ما مهلت استراحت نمی دهند و ما دائم در حال تردد در خانه های اقوام هستیم. سعی می کنم در مدتی که در ایران هستیم به وبلاگ سر بزنم و بنویسم ولی قول دادنش مشکل است.

این عکس های پائیزی را ببینید.







[ شنبه 26 مهر‌ماه سال 1393 ] [ 07:55 ب.ظ ] [ لیلی ] [ نظرات (24) ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

من و همسرم برای ادامه تحصیل اومدیم این کشور و قصد موندن نداریم. مطالبی که من در اینجا می نویسم دیده ها و شنیده های خودم از زندگی در برش کوچکی از کشوری در قاره سبز است. من کارشناس مسائل اجتماعی و سیاسی نیستم و این مطالب خاطرات من از شهر کوچکی است که در آن زندگی می کنیم. خانواده ی نفره ی ما در فروردین 95 به ایران بازگشت . اگر سوالی دارید به آدرس nasrin_v2013@yahoo.com ای میل بزنید. اگر حداکثر تا یک هفته پاسخی دریافت نکردید مجددا ایمیل بزنید! ----------------------------------------------- کامنت های تبلیغی و غیر مرتبط با پست حذف خواهد شد.
Page web
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 549648