X
تبلیغات
نماشا
رایتل

زندگی پر از خاطره است...
خاطرات زندگی من در آلمان 

امروز که برای گرفتن نوبت به شهرداری رفته بودیم و توی راهرو نشسته بودیم تا نوبتمان شود، دو تا پسر افغانی آمدند و یادداشتی که کارمند شهرداری بهشون داده بود رو نشونم دادند و پرسیدند که چه نوشته و گفتند تازه به این شهر آمده اند و بعد پرسیدند که کدوم قسمت مربوط به حقوق و امور پناهنده هاست. چون به بخش خارجی ها رفته بودیم همه ی مراجعین غیر المانی بودند. دو تا پسر سوری هم صندلی کنار ما نشسته بودند و سر صحبت رو باز کردند که کجایی هستین و چقدر وقت آلمان هستید. از حرف زدنشون مشخص بود که زبان آموز هستند. مادر مهربان من هم که دلش برای پناهنده ها می تپد پاکت خوراکی ارمیا را به آنها بخشید و با چهار تا کلمه سلام علیکم و تفضل و جمیعا در دیدگاهشان زبان دان عربی هم جلوه نمودیم. جالب این که در مدتی که در راهرو به انتظار نشسته بودیم کارمندان اتاق های دیگر که برای استفاده از دستگاه کپی توی راهرو تردد می کردند به ما سلام و روز بخیر می گفتند. واقعا حس ارباب رجوع از نوع اربابش بهمون دست داد!

تا رفتم توی اتاق که برای ویزای عضو جدید خانواده وقت بگیرم کارمند مهربانش که مرا دید گفت سلام خانم فلانی!! باورم نمیشد که بعد دو سال فامیل من یادش باشد. یعنی این قدر مشهور هستم و خودم خبر ندارم!! بعد هم خودش نام مرا در سیستم جستجو کرد و متوجه فرد جدید خانواده شد و با لبخند گشاده تبریک گفت. حالا اگر بخواهم با رفتار بخش پاسپورت کنسولگری مقایسه کنم که جز تاسف حرفی نمی شود زد. هر چند که رفتار بقیه ی کارکنان سفارت مهربانانه و دوستانه بود و فقط این بخش پاسپورت کنسولگری طلبکارانه و بی حوصله حضور داشت.

بعد از نوبت گرفتن از شهرداری برای خرید به فروشگاه رفتیم و ارمیای کنجکاو را از کالسکه پیاده نمودیم و صد البته بسیار پشیمان شدیم. موقعی که داشتم  در صندوق خریدها را حساب می کردم چند ثانیه از ارمیا غافل شدم و با هشدار خانم صندوق دار او را دیدم که یک عدد تخم مرغ شانسی را برداشته و کله اش را گاز زده!! من هم که خریدها را پرداخت کرده بودم به صندوق برگشتم تا پول اون تخم مرغ را بدهم که مرد جوانی که بعد از من بود خندید و گفت برو من حساب می کنم.

دیروز خانم صاحبخانه آمد دم در خانه. البته توی این چند سال که ما در این واحد آپارتمان ساکن هستیم شاید سه بار آمده باشد دم در. بعد از سلام و احوال پرسی نامه اش را داد و سراغ ارمیا را گرفت. ارمیا هم در اون لحظه قابل نمایش دادن نبود! به صاحب خانه گفتم که عضو جدید داریم و داداش ارمیا را نشانش دادم .کلی تعجب کرد و از دیدن نوزاد کوچولو کلی هیجان زده شد و ذوق کرد و تبریک گفت. در تعجبم چرا هیچ کدوم از همسایه ها بهش اطلاع ندادند.



دکور مغازه عینک فروشی به مناسبت نزدیک شدن به کارناوال(جشن بالماسکه)

تزئین کلیسا به مناسبت میلاد مسیح

کلاغ های بالای درخت در صبح زود

کانال در یک روز ابری هنگام طلوع آفتاب

کلاغ ها

عبور کشتی از کانال


کلاغ های پر سر و صدا

[ پنج‌شنبه 1 بهمن‌ماه سال 1394 ] [ 09:16 ب.ظ ] [ لیلی ] [ نظرات (27) ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

من و همسرم برای ادامه تحصیل اومدیم این کشور و قصد موندن نداریم. مطالبی که من در اینجا می نویسم دیده ها و شنیده های خودم از زندگی در برش کوچکی از کشوری در قاره سبز است. من کارشناس مسائل اجتماعی و سیاسی نیستم و این مطالب خاطرات من از شهر کوچکی است که در آن زندگی می کنیم. خانواده ی نفره ی ما در فروردین 95 به ایران بازگشت . اگر سوالی دارید به آدرس nasrin_v2013@yahoo.com ای میل بزنید. اگر حداکثر تا یک هفته پاسخی دریافت نکردید مجددا ایمیل بزنید! ----------------------------------------------- کامنت های تبلیغی و غیر مرتبط با پست حذف خواهد شد.
Page web
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 549447