X
تبلیغات
رایتل

زندگی پر از خاطره است...
خاطرات زندگی من در آلمان 

دیروز روز کارناوال یا fasching بود. بزرگترین کارناوال در شهر koln برگزار میشه و تلویزیون هم مستقیم نشون میده. امسال شهر ما در روز برگزاری کارناوال بارانی بود و ما هم چون ارمیا حوصله اش سر رفته بود مجبور شدیم بریم و البته خودمون هم دلمون می خواست! جمعیت کمتری نسبت به سال های قبل آمده بودند و البته جمعیت رژه رونده هم کمتر بودند. به علت بارانی بودن ارمیا نتونست لباس خرسش رو بپوشه و البته خیلی هم سر در نمی آورد که ماجرا چیست. رژه روندگان هم که نمی توانستند خوردنی ها را به سمت جمعیت پرتاب کنند چون روی زمین خیس می افتاد و غیر قابل استفاده می شد مجبور بودند راه بروند و به ملت تعارف کنند! ارمیا هم که فقط شکلات کوچک علاقه داشت هر چی غیر از آن بهش می دادند پس می داد. البته ارمیا نمی داند که شکلات خوردنی است و بیشتر قصدش جمع آوری اشیاء هم اندازه است. به علت سر و صدا من مجبور شدم داداش ارمیا رو از محوطه دور کنم و چون زیر باران نمی شد از توی کالسکه خارجش کرد و همه ی مغازه ها بسته بودند بالاجبار رفتم به خانه ی سالمندانی که در همان خیابان بود! البته این خانه ی سالمندان باکلاس هست و در مرکز شهر واقع شده و افراد به راحتی می تونند بیان توی شهر دور بزنند و برگردند.من هم هر وقت از جلوی آن رد می شوم برای پیرمردان و پیرزنانی که پشت پنجره ی سالن نشسته و خیابان را تماشا می کنند دست تکان می دهم! آنها هم من را می شناختند و وقتی رفتم داخل سراغ نی نی را می گرفتند. البته سالن خالی بود و بیشترشان رفته بودند خیابان و رژه را تماشا می کردند.

این مدت که مهمان ها برای دیدن نی نی می آمدند راجع به پناهنده ها صحبت می کردیم و البته که اکثریت  مهمانان ما در این کشور خارجی هستند و نظراتشان شبیه به هم. از برخوردهای متفاوت در شهرداری گفتند و فرنوش هم که به عنوان مترجم برای پناهنده ها کار می کند از توهین مسئولین کمپ ناراضی بود. می گفت مسئول کمپ گفته افغان ها بی تربیت هستند و اینهایی که اینجا هستند بیشترشان دیپورت می شوند. بهش برخورده بود که وقتی می گه اقغان ها خب منم افغانم دیگه!!  از مواردی که خودش مترجم بوده می گفت که یک خانم افغان بود که دختر نوجوانی داشت و اون مسئول اصرار داشت که این فرزندش نیست و بالاخره خانم گفت که من بچه دار نمی شدم و این فرزند برادرم هست که من بزرگش کردم و بعد از این دیگه با دیده ی تردید به حرف هایش نگاه می کردند و خلاصه موارد دیگری از این دست. یکی دیگر از بچه ها می گفت که بعد از اتفاقات شب سال نو در شهر کلن جو عمومی نسبت به پناهنده ها خوب نیست و احساس عدم امنیت می کنند. البته در نظر داشته باشید که مهمانان ما افراد محدودی هستند در شهر کوچک خودمان.

در جمع مهمانانمان از برخورد همسایه ها حرف شد و ما از رفتار همسایه بالایی شاکی شدیم و با تعریف هایی که بقیه کردند ما فهمیدیم خیلی همسایه های خوبی داریم. یکی از دوستان می گفت که خواهرش در شهر دیگری در المان زندگی می کند و خانه شان در طبقه ی چهارم و بدون آسانسور بوده. خواهرش چون عمل کرده بوده نمی توانسته فرزند کوچکش را بغل کند و بچه که مجبور بوده پیاده از پله ها بالا و پائین برود اعتراض و گریه می کرده و همسایه ها هم دایم بهش گیر می دادند طوری که بنده ی خدا به گریه افتاده و گفته که من مریض هستم و اونها دیگه غر نزدند. فقط یکی از همسایه هایش که پیرزنی بوده بهش گفته من تو رو درک می کنم چون خودم نوه دارم و می دونم بچه ها چقدر بهانه گیر هستند.

یا یکی دیگه می گفت که مدیر ساختمان به گذاشتن کفش در راهروهای مشترک به شدت معترض است و یک بار که یکی از مهمانانشان برای چند دقیقه کفش را جلوی در گذاشته و رفته تو اتاق و وقتی برگشته دیده کفشش نیست و مدیر ساختمان آن را پشت پنجره ی واحدشان در حیاط گذاشته بوده. همین مدیر بهشون گفته من می دانم شما عرب ها به کفش هایتان احترام می ذارید ولی قانون ساختمان ما این است!! این مدیر محترم حتی با گذاشتن جاکفشی در راهرو مخالفت کرده و این دوست ما هم که بیمار بوده و به آلودگی حساس نمی دانسته با کفش ها چکار کند.

مورد دیگری که یکی از بچه ها از جمع دوستانش می گفت مربوط به طبع غذاهاست. ما در فرهنگ غذایی مون در ایران اصطلاح سردی و گرمی غذا رو داریم. اون می گفت دوست ایتالیایی اش گفته ما این مفهوم رو با اصطلاح "اثرش مثل خیار" است داریم. مثلا می گیم ماهی یا هندوانه مثل خیار است.


تزیینات کلیسای جامع به مناسبت سال نو

ماکت میلاد مسیح در کلیسا



نمای شهر در زمستان

[ چهارشنبه 21 بهمن‌ماه سال 1394 ] [ 07:25 ب.ظ ] [ لیلی ] [ نظرات (17) ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

من و همسرم برای ادامه تحصیل اومدیم این کشور و قصد موندن نداریم. مطالبی که من در اینجا می نویسم دیده ها و شنیده های خودم از زندگی در برش کوچکی از کشوری در قاره سبز است. من کارشناس مسائل اجتماعی و سیاسی نیستم و این مطالب خاطرات من از شهر کوچکی است که در آن زندگی می کنیم. خانواده ی نفره ی ما در فروردین 95 به ایران بازگشت . اگر سوالی دارید به آدرس nasrin_v2013@yahoo.com ای میل بزنید. اگر حداکثر تا یک هفته پاسخی دریافت نکردید مجددا ایمیل بزنید! ----------------------------------------------- کامنت های تبلیغی و غیر مرتبط با پست حذف خواهد شد.
Page web
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 549648