X
تبلیغات
رایتل

زندگی پر از خاطره است...
خاطرات زندگی من در آلمان 

چند روز قبل که آقای همسر با همراهی ارمیا برای خرید رفته بودند. بعد از خارج شدن از فروشگاه وقتی می خواسته اند اجناس خریداری شده را روی دوچرخه ای که صندلی بچه هم به آن نصب است جاسازی کنند متوجه می شود که کیسه هایی که از خانه معمولا برای این جور مواقع برمیدارد همراهش نیست. در حال اندیشیدن برای چگونگی جاسازی وسایل بوده که خانمی کیسه ی خرید پارچه ای اش (که اغلب افراد در اینجا از آن استفاده می کنند )را به او می دهد و می گوید با بچه خطرناک است و بهتر است از کیسه ی مطمئن که پاره نشود استفاده کند. خوبی نسبت به خارجی ها هنوز از بین نرفته.قبلا گفته ام که سوار کردن بچه در ماشین و دوچرخه فقط با صندلی مخصوص هر کدام ممکن است.

البته هفته های قبل که من و مامان با ارمیا به خرید رفته بودیم ارمیا یکی از این چرخ دستی های کوچک که مخصوص کودکان است برداشته بود و برای خودش در فروشگاه جولان می داد و از فرصت صحبت کردن ما استفاده کرد و اجناس یکی از قفسه ها را خالی کرد و در چرخ دستی اش جا داد و با خوشحالی نتیجه ی کارش را به ما نشان داد. همون موقع پیرزنی از مشتری ها سر رسید و گفت باید اینها را توی قفسه سرجایش بگذاری. من هم گفتم خودم انجام می دهم ولی بالای سر ما ایستاده بود. ما هم مشغول سر و کله زدن با ارمیا برای خالی کردن چرخ دستی اش بودیم که شنیدم پیرزن که داشت دور می شد گفت آدم های مسخره!

فرنوش دوست افغانی ام که همسرش آلمانی است و یک پسر تقریبا هم سن ارمیا دارد تعریف می کرد که با همسرم توی فروشگاه و در صف صندوق ایستاده بودیم و طبق معمول اکثر پدر و مادرها مشغول سر و کله زدن با بچه که حوصله اش سر رفته و دارد نق می زند و پدر بچه او را از روی زمین بلند می کند و توی کالسکه می نشاند و همان موقع پیرزن پشت سرش می گوید "کودک آزاری" و البته شوهر فرنوش هم که آلمانی بوده کوتاه نمی آید و با آن خانم وارد بحث و مشاجره می شود و نهایتا هر دو همدیگر را تهدید می کنند که پلیس خبر می کنند. فرنوش می پرسید توی ایران هم آدم های فضول و نظر بده راجع به بچه داری هست. به نظرش آلمان ها در این زمینه رتبه ی اول را دارند . البته من در جوابش لبخند ملیحی زدم و از او خواستم  حتما به ایران سفر کند.

فرنوش و دوست دیگرمان که برای ترجمه و کمک به پناهنده ها با ارگان های مرتبط همکاری می کنند داستان های زندگی این افراد را تعریف می کنند. کسانی که بدون داشتن آگاهی کامل از شرایط پناهندگی ریسک سفر به اینجا را به جان خریده اند و دلهره از عاقبت کار دارند. من  لباس های ارمیا و برادرش که کوچک شده را بسته بندی کرده ام و به فرنوش می دهم که به آنها بدهد.

ما هم مثل شما مشغول خانه تکانی به معنای واقعی هستیم که ان شالله سر فرصت برایش می نویسم.

عکس های زیر از تابستان از مزرعه نزدیک خانه جا مانده. با دیدن آنها دوباره یاد بهار و هوای مطبوع افتادم و برف هایی که دو روز پیش روی زمین مانده را نادیده گرفتم.

چرخی با دو صندلی بچه

سه چرخه !!

سه چرخه مخصوص حمل بار






[ پنج‌شنبه 13 اسفند‌ماه سال 1394 ] [ 10:03 ب.ظ ] [ لیلی ] [ نظرات (11) ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

من و همسرم برای ادامه تحصیل اومدیم این کشور و قصد موندن نداریم. مطالبی که من در اینجا می نویسم دیده ها و شنیده های خودم از زندگی در برش کوچکی از کشوری در قاره سبز است. من کارشناس مسائل اجتماعی و سیاسی نیستم و این مطالب خاطرات من از شهر کوچکی است که در آن زندگی می کنیم. خانواده ی نفره ی ما در فروردین 95 به ایران بازگشت . اگر سوالی دارید به آدرس nasrin_v2013@yahoo.com ای میل بزنید. اگر حداکثر تا یک هفته پاسخی دریافت نکردید مجددا ایمیل بزنید! ----------------------------------------------- کامنت های تبلیغی و غیر مرتبط با پست حذف خواهد شد.
Page web
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 549648