ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | 3 | 4 | 5 | ||
6 | 7 | 8 | 9 | 10 | 11 | 12 |
13 | 14 | 15 | 16 | 17 | 18 | 19 |
20 | 21 | 22 | 23 | 24 | 25 | 26 |
27 | 28 | 29 | 30 |
امروز برای خرید هفتگی از مسجد رفتیم. مسجد تقریبا خارج شهرهست .امام جماعت مسجد یه آدم نسبتا جوان و خوش برخورد است. لباس آستین کوتاه می پوشد و کروات هم می زند(لباس فرمی ندارد و معمولی لباس می پوشد) وقتی رسیدیم با خوش اخلاقی تحویل مون گرفت و احوال پرسی کرد و گفت کمکی نیاز ندارید؟ این مسجدی که گوشت حلال داره مال ترک هاست و این گروه از طرف دولت ترکیه حمایت میشه. خلاصه رفتیم رو خریدهامون و کردیم. مثل همیشه یه عالمه بار شد از میوه و سبزی تا نون. وقتی حرکت کردیم به سمت خونه بارونی که از صبح نم نم بود شدید شد و ما رفتیم توی یک فروشگاه مسیر راه تا کمتر بشه. اونجا بتول خانوم رو با بچه هاش دیدیم از خانواده های قدیمی پناهنده ایرانی هستند. احوال پرسی با اونها هم کردیم. دختر و پسرش فارسی رو خوب صحبت می کنند.
مسیر برگشتمون به خانه از کنار چمن زارها و مزرعه ها رد شدیم که توی بارون بوی شمال رو می داد. یاد مسافرت دسته جمعی مون به جاده 2000 افتادیم و هی گفتیم یادش بخیر
تا رسیدیم خونه ،بارون گلاب پاشی صبح به بارون آب پاشی تبدیل شد و ما خوشبختانه به موقع خونه بودیم.
این درخت هایی که من هر روز کنار کانال می دیدم و شکوفه هاش رو دوست دارم اسمش رو تازه یاد گرفتم: درخت شاه بلوط. کلا به نظر من اسمش بهش میاد خیلی
اینجا جلوی دادگستری است
پشت این درخت هم کلی از این شاه بلوط هاست و ضمنا توی این محوطه گل لاله هم هست.
از نزدیک
این هم شاه بلوط صورتی. این درخت توی پارک سر کوچه مونه
شکوفه هاش از نزدیک خیلی قشنگ هستند
این هم یک درخت دیگه. که برگ هاش اول زرد و نارنجی هستند و به مرور سبز می شوند. برعکس پائیز!!
این دفعه می خوام چند تا مطلب که سمیرا و شقایق از برنامه های تلویزیونی اینجا گفتند رو تعریف کنم
شمع نیلوفری
شمع فیلی
همین الان صحنه ی جالبی دیدم. مثل همیشه که از پنجره اتاق سرکی به مزرعه سبزیجات می کشم یک دفعه منظره جالبی دیدم:
از پنجره خانه روبه رویی مردی رو دیدم که تو اتاقش نماز می خونه
حالا به من نگین که چرا خونه مردم رو نگاه کردی. خب باد زد پرده جلوی پنجره کنار رفت و داخل اتاق هویدا شد. ولی از دیدن این صحنه خوشحال شدم. یادم اومد که قبلا من یک خانوم محجبه با دوتا بچه کوچولو دیدم که می رفتن توی این ساختمان. هفته قبل هم این دختر رو توی کوچه مون دیدم
البته قبلا که از سمیرا پرسیده بودم بهم گفته بود که یک خانواده لبنانی توی این ساختمان زندگی می کنند. از نحوه حجابشون هم معلومه که ترک نیستند و باید عرب باشند.
خلاصه هیجان انگیزناک بود.
سه شنبه سمیرا و خانواده اش برای بازدید عید اومدند خونه مون. کمی که حرف زدیم به پیشنهاد اونها رفتیم بیرون یه گشتی بزنیم و از هوای خوب استفاده کنیم.
وقتی توی کوچه می رفتیم تا سوار ماشین بشیم، من و سمیرا سرگرم صحبت بودیم که یه دفعه سمیرا گفت یواش حرف بزن. کوچه خلوت بود و تک و توک آدم رد می شد. سمیرا مردی که اون طرفه کوچه راه می رفت رو نشونم داد و گفت این آقا دکترای ایران شناسی داره و فارسی ش هم خوبه
باید از این به بعد حواسمو نجمع باشه که بلند با هم حرف نزنیم انگار که خیلی هم زبانمان مخفی نیست. باید برویم زبان بومی های آفریقا رو یاد بگیریم تا کسی متوجه حرف زدنمون نشه(هرچند که این روش هم خیلی مطمئن نیست).
این هم عکس از سمت چپ کوچه مون. سر کوچه مجسمه مریم مقدس هست.
این هم عکس سمت راست کوچه مون . ته کوچه مزرعه پیداست.
دقت کنید که همه ماشین ها توی کوچه پارک هست و کمتر ساختمونی توی منطقه ما پارکینگ داره. توی این مدتی هم که ما اینجا بودیم صدای دزدگیر ماشین نشنیدیم. بدون قفل فرمان و دزدگیر همه ماشین رو توی کوچه پارک می کنند.
هر کوچه ای هم صاحب هاش فقط می تونند پارک کنند و باید مجوز پارک داشته باشن و مالیتش رو بدند.
این هم مجوز پارک
اون کارت زرد سمت راست ماشین
توی هر کارت اسم خیابون رو نوشته و احتمالا پلاک ماشین رو