ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | 3 | 4 | 5 | ||
6 | 7 | 8 | 9 | 10 | 11 | 12 |
13 | 14 | 15 | 16 | 17 | 18 | 19 |
20 | 21 | 22 | 23 | 24 | 25 | 26 |
27 | 28 | 29 | 30 |
- دو هفته قبل که آقای همسر گفت حس می کنم بویایی ام خوب کار نمی کند پیشنهاد دادم به دکتر برود. بالاخره سالی یک بار که باید به دیدن دکتر رفت، هر چی باشه دلش برا آدم تنگ میشه!! با اصرار من، آقای همسر رفت سراغ دکتر ولی مطب دکتر تعطیل بود. یعنی نوشته بود ما تا فلان تاریخ در تعطیلاتیم و اسامی و آدرس و شماره تلفن دکترهای جانشین را روی درب مطبش زده بود(من قبل از اصرار به آقای همسر باید با دکتر هماهنگ می کردم!!) دوباره به اصرار من نزدیک ترین پزشک عمومی اطراف خانه را امتحان کرد. منشی دکتر بهش گفته بود باید بری سراغ همان جانشین های دکتر خانگی خودت. بعد هم از توی دفترچه ی اسامی دکترها، به تلفن دکتر خانواده ی ما زنگ زده بود و روی تلفن دکتر در تعطیلات ما! هم اسامی دکترهای جانشین به صورت اتومات گفته شده و منشی از توی دفترچه ی راهنما آدرس و تلفن و ساعات پذیرش نزدیک ترین دکتر را برای آقای همسر نوشته بود. در صورتی که می توانست با خیال راحت بگوید که ما نمی توانیم شما را پذیرش کنیم و والسلام!
خلاصه آقای دکتر تغییرات این چنینی را مربوط به فصل بهار دانست و خدا رو شکر که الان همه چیز تمام شده.
- چند روز قبل که با ارمیا به زمین بازی رفته بودیم روی نیمکت پارک چند خانم محجبه نشسته بودند و صحبت می کردند و از همان دور شنیده می شد که عرب زبان هستند. وقتی نزدیک تر رسیدیم دیدم که قلیان هم دستشان است و کلا حسابی صحبت شان گل انداخته. از پسر بچه ای که وابسته به اون جمع بود پرسیدم که از کجا آمدید و او بعد از چند بار پرسیدن سوال، منظورم رو متوجه شد و گفت سوریه.کمی بعد دوست دوستم! رو دیدم که با همسر و پسرش آمده بود. اسمش را یادم رفته یعنی به گمانم یه اسمی شبیه کارینا بود. اون من رو به همسرش معرفی کرد و گفت که من با فرنوش(دوست افغانی ام) فارسی حرف می زنیم و خودش اضافه کرد که من و همسرم فارسی بلد نیستیم ولی عربی بلدیم!! اسم پسرشون هم آرن(همان هارون)است.
حالا این وسط ارمیا به کارینا گیر داده بود و می خواست با اون(در واقع با وسیله ای که در دست او بود) بازی کنه و پسر اون هم می خواست با من دالی بازی کنه! کلا بچه ها این وسط تصمیم گرفته بودند مادرهایشان را عوض کنند!!
بعد از رفتن آنها پسر دیگری با مادربزرگش آمد. پسر شیطون هم هر چی چوب روی زمین پیدا می کرد می اومد به من می داد. مادربزرگش با آلمانی دست و پا شکسته گفت که این بچه نوه اش است، پدرش اهل رومانی و مادرش ایتالیایی است و در همین شهر ما زندگی می کنند. و البته از حرف زدن آن دو با هم مشخص بود که ایشان مادربزرگ مادری هستند. پسر شیطون هم اسمش داوید باستین بود.
خلاصه دم غروب شد و ما آمدیم خانه و گرنه باید با همان چوب ها آنجا آتش روشن می کردیم و منتظر پسربچه ی بعدی می شدیم.
- الان که لپ تاپ رو روشن کردم دیدم کلی عکس از زمستان و درختان بی برگ و هوای ابری مانده که در وبلاگ نگذاشته ام. خیلی دوست دارم که قبل از پاک کردنشان شما هم آنها را ببینید.
- عکس های زیر از مسیر خانه ی دوستمان است. خانه اش در مناطق اطراف شهر است. یعنی جزء شهر است ولی به نظرم روستایی بوده که به شهر وصل شده. اکثر خانه ها کم ارتفاع و باغچه های پر گلی دارند. البته این اطراف شهر رو شما در مقیاس یک شهر صدهزار نفری بسنجید!! یعنی با پای پیاده کمتر از یک ساعت از مرکز شهر راه دارد. در یک روز تعطیل یک منطقه ی مسکونی خیلی خلوت و آرام به نظر می رسد.
این دوست مان یک اتاق خانه ی زیر شیروانی اش را به یک دختر چشم بادامی اجاره داده. فکر کنم گفت که مال تایوان است. می گفت با ویزای کار و برای یافتن کار آمده ولی از روزی که آمده همان طور توی اتاق نشسته و گاهی برای خرید بیرون می رود. اهل گردش و تفریح نیست و خرجش را فعلا خواهرش می دهد. گویا همان اینترنتی دنبال کار می گردد. می گفت به تازگی قرارداد سه ماه ی کار نظافتی در یک هتل بسته و مشغول کار شده. هر چند که تاریخ ویزایش دارد تمام می شود و باید برگردد. می گفت روزی سه وعده سبزیجات نیمه پخته بدون ادویه و نمک غذایش است. البته احتمالا غذای مرسوم کشورشان است ولی خب برای ما عجیب است.
خانه های رنگی دو طبقه
خیابان خلوت
باغچه های پر گل
درخت گل
یکی از دوستان که تازه اومده مطلبی گفت که یادم اومد ما هم همین مشکل رو اوایل داشتیم. می گفت با این همه پول خرد چه کنم؟ اینجا چون قیمت اجناس رند نیست معمولا موقع خرید و فروش مقداری سنت و پول خرد رد و بدل میشه(هر 100 سنتcent میشه یک یورو Euro). مثلا قیمت اجناس میشه 4یورو و 86 سنت. حالا یا باید یک اسکناس پنج یورویی داد یا دو تا سکه دو یورویی و 86 سنت رو جور کرد. اوایل که ما اومده بودیم فکر می کردیم بقیه پشت سرمون توی صف معطل می شوند و سریع اسکناس رو تحویل می دادیم و صندوق دار هم 14 سنت خرد می داد و به تدریج کیف پول مون پر می شد از سکه های چند سنتی که وزنش زیاد بود و استفاده ای هم نمی شد. به مرور یاد گرفتیم که بقیه ی که توی صف هستند این قدرها عجله ندارند که تو نتونی سکه های توی کیفت رو بشمری و تحویل بدی. حتی افراد مسن وقتی به صندوق می رسند عصاشون رو تکیه می دن به پیشخوان و سر فرصت کیف پول رو از تو کیف یا کیسه ی خرید پیدا می کنند و با صبر و حوصله و وسواس سکه ها رو می شمرن و تحویل می دهند در این مدت نه صندوق دار و نه مشتری های در صف اعتراض نمی کنند. گاهی هم افراد مسن خودشون رو راحت می کنند و کیف پولشون رو میدن صندوق دار تا سکه ها رو از توش برداره. توی همین صف های صندوق فروشگاه ها گاهی اگر کسی فقط یک قلم جنس برداشته باشه رو به جلو هدایت می کنند. برای من پیش اومده که مثلا فقط نان خریده بودم و نفر جلوئیم به من گفته بیا جلوی من بایست. من خودم هم چند بار این کار رو کردم. یک بار یک پسری یک جنس برداشته بود و عجله داشت و از افراد خواهش می کرد که اگر امکان پذیر هست من برم جلوتر و همین طوری به جلو هدایتش کردیم تا رسید به یک آقای باوقار و قدبلند که برگشت با صدای بلند به پسر گفت نه من جام رو به تو نمی دم و کلا تلاش هامون به هدر رفت البته این رو هم اضافه کنم که اکثر فروشگاه ها چند صندوق دارند ولی خب مردم هم سبدهای خریدشون رو پر می کنند و اصولا آخر هفته ها شلوغ میشه. هر از گاهی هم که یک صف شلوغ می شود رئیس فروشگاه زنگ رو می زنه و یکی از کارمندان فروشگاه صندوق جدید رو باز می کنه و توی بلندگو هم اعلام میشه که مشتریان عزیز صندوق شماره ... برای شما باز گردید!! این هم تجربه ای مهم است که با کالسکه بچه ی خوابیده نمی شه رفت توی فروشگاهی که دائم صندوقی رو باز یا بسته می کند!
جزء اولین عکس های موبایل جدیدم می باشد.
مسیر رسیدن به دریاچه و پارک بزرگ!! شهر
کشتی باری ای که در کانال آبی که جنوب آلمان رو به شمال آلمان و آب های آزاد وصل می کند حرکت می کند