اون لحاف ابره بود که همش بالای سرمون کشیده بودن، چند روزه همش میاد تو چشممون! یعنی همچین همه شهر رفته زیر پتوی ابر که چشم چشم رو نمی بینه. خلاصه برای خودش مه ای هست.
دیروز رفتم کلی عکس از منظره های پائیزی گرفتم.درخت هایی که برگ های زرد و سرخ شون زمین ها رو پر کرده و یا درخت هایی که دیگه همه لباس برگ شون رو در آوردند و خواب هستند!
دیروز یک درختی در مسیر راه بود که ازش تکه های یخ می ریخت! مه ای که شب ها توی هواست روی برگ های درخت نشسته و یخ زده و حالا که روز شده وهوا کمی گرم تر شده تکه های یخ روی زمین می ریزند
آقای همسر کلاسی می روند به نام phonetic که به فارسی فکر می کنم میشه آوایی. در این کلاس روی استرس ها و سیلاب های مختلف و حالت های گوناگون بیان جمله و کلمه کار می کنند.دوبار با همدیگه رفتیم این کلاس رو!
مثلا استاد یک جمله را با علائم نگارشی مختلف مثل ! و ؟ یا !؟! یا ؟!؟ و ... و . می نویسد و از بچه های کلاس می خواهد با توجه به علائم نگارشی آن را بیان کنند.
یا روی کاغذهای کوچک صفات و کلمات احساسی مختلف مثل شادی و عصبانیت و هیجان و عشق و بی تفاوتی و ... رو نوشته و به هر کدوم از افراد کلاس یکی می دهد و یک جمله را انتخاب می کند و می گوید هر کس با توجه به برگه ای که در دستش هست این جمله را اجرا کند تا بقیه کلاس بگویند آن کلمه ای که روی کاغذ دارد چیست. مثلا حس شادی و غم را در بیان یک جمله باید با حس های چهره و تن صدا بیان کرد.
کلا حالت های مختلف بیان یک جمله و آهنگ و لحن صدا،برای بیان کردن جمله مد نظر استاد هست.
نیم ساعت اول کلاس هم دونفر دونفر با هم بیست سوالی بازی می کنند! نه بیست سوالی دقیقا ها. هر کدوم از افراد 5 تا کلمه که روی کاغذهای جداگانه نوشته دارند و باید با توضیح دادن طرف مقابل را راهنمایی کنند تا به جواب صحیح برسد. قسمت سخت ماجرا این است که برای این قسمت باید یک عدد چوب پنبه در دهان گذاشته شود تا حرف ها نامفهوم به گوش طرف مقابل برسد. حالا تصور بفرمائید این چوب پنبه ها از سر بطری های م ش/روب به دست آمده.
حالا چه جوری باید برای این معلم توضیح داد که ما نمی خواهیم این چوب پنبه ها رو توی دهان بذاریم؟؟!!
وای دو سه روزه یک لحاف کلفت و ضخیم از ابر توی آسمون پهن کردن. یعنی آدم تصور می کنه که تا چندین کیلومتر بالای سرش باید ابرهای فشرده به هم باشه.(اگر لحافی چیزی خواستین بدم خدمتتون!) این قدر ضخیمه که توی روز هم باید لامپ روشن کنیم. کل روز یک شنبه باران آمد و ما هم خوشحال بودیم که شنبه خریدهامون رو کردیم و می تونیم با خیال راحت از پشت پنجره باران رو تماشا کنیم.
دیروز زودپزمون ترکید! خب هول نکنید الان توضیح میدم که از نگرانی دربیاین. ما هر دومون سالم هستیم و اتفاق وحشتناکی نبود. یعنی فقط در زودپز زودتر از زمان مورد انتظار باز شد. من همیشه زودپز رو کم آبش می کنم و همچنین زیرش هم خیلی کم هست. ولی مشکل اینه که من همیشه در زودپز رو شل می بندم.
از این دفعه قرار شده که آقای همسر در زودپز رو ببنده. حالا تصور کنید که این انفجار!! با صدای بلند رخ می داد و پلیس و آتش نشانی و آمبولانس و همسایه ها و ... میومدن.اون وقت ما چه جوری باید براشون توضیح می دادیم که زودپز چیه و کارکردش چیست. چطور باید توجیه شون می کردیم که ما در حال ساختن بمب نبودیم و تروری ست نیستیم؟؟ امروزه زودپز در ایران هم کالای غیراستاندارد شناخته میشه و به طور رسمی در مغازه ها فروخته نمیشه.
اسلام | مسیحیت | یهود | نام دین |
هلال ماه Halbmond | صلیب Kreuz | ستاره داوود و شمعدان Menora | نشان(سمبل) |
مسجد | کلیسا | کنیسه | محل عبادت |
جمعه | یک شنبه | شنبه | روز تعطیل مذهبی |
قرآن Qoran | انجیل Bibel | تورات Torah | کتاب مقدس |
امام حجه | کشیش | خاخام | پیشوای روحانی |