
آمدیم توی حیاط موزه (که چند تا وسیله نمایشی هم توش چیده بودند)و نماز رو زیر درخت ها و در محوطه درختکاری شده آن خواندیم و بعد از کمی استراحت به سمت مرکز شهر حرکت کردیم تا یک نگاهی هم به کلیسا و ساختمان شهرداری قدیمی مونیخ بندازیم. توی شلوغی شهر و توریست های رنگارنگ کمی شهر را دیدیم و با تاریک شدن هوا به سمت ایستگاه قطار حرکت کردیم. شلوغی آدم ها و روشن بودن مغازه ها و آدم هایی که قدم می زدند و می خندیدند و گرگ و میش دم غروب، گم شدگی و سرگشتگی و غربت رو برای من داشت.
تا رسیدن قطار مورد نظر، نماز شب رو هم توی ایستگاه قطار خواندیم. برای پیدا کردن قبله با استفاده از قبله نما باید از اجسام فلزی حدود 2 متر فاصله داشت تا جهت رو صحیح نشون بده. ارمیا توی کالسکه خواب بود و من هم همراه آقای همسر دو قدم از کالسکه دور شدم تا نظری به قبله نما بندازم ولی نگاهم به کالسکه بود.دیدم یک خانومی اومده و داره توی کالسکه رو نگاه می کنه یه ذره دور و بر رو هم نگاه کرد و بعد رفتم چند متر اون طرف تر از یک خانمی سوال کرد که این بچه شماست؟(نمی دونم چرا نیومد از خودم بپرسه! من که به کالسکه نزدیک تر بودم!!) بعد دوتایی با هم اومدن بالا سر کالسکه. من هم ایستاده بودم و نگاهشون می کردم که می خواهند چه کنند؟! آخرش دیدم ول کن نیستند و اگر بخواهند همین طوری کشیک ارمیا رو بدهند ممکنه از کار و زندگی بیافتند
خیلی عادی رفتم جلو و مثلا پتوی ارمیا رو مرتب کردم. خانوم گفت:شما مادر این بچه ای؟ حیف که پَ نَ پَ بلد نبود که بهش بگم:نه پس فکر کردی بچه دزدم!! گفت که من شما رو نزدیک کالسکه ندیدم. من بهش گفتم ولی من شما رو دیدم
خلاصه احساس مسئولیت برای بچه را هم دیدیم.
توی قطار از شانس شنبه مان(آخر هفته) یک عده آدم خوشحال دیگه رو دیدیم که مشغول نوشیدن بودند!! ولی اینها از گروه صبحی بدتر بودند چون احتمالا از صبح نوشیده بودند و الان کاملا سرشون گرم شده بود.
اون قسمت از مسیر راه هم که ریل قطار در دست تعمیر بود و جابه جایی با اتوبوس انجام می شد برای تعویض اتوبوس کلی معطل شدیم چون جمعیت زیاد بود و 2 تا اتوبوس گذاشته بودند. منتظر موندیم تا اتوبوس های سری بعد بیایند و بعد هم راننده فقط به اندازه صندلی ها مسافر سوار می کرد و اجازه ایستادن در وسط اتوبوس به کسی نمی داد. من سریع سوار شدم و بعد که راننده در اتوبوس را بست و آقای همسر و کالسکه و مهمان مان و خیل عظیم جمعیت پشت در جا مانده بودند آقای همسر به راننده گفت همسرم داخل اتوبوس هست و راننده هم که دید نمی تواند من را پیاده کند اجازه داد آنها سوار شوند
این قسمت واقعا بی برنامه و شلوغ و پلوغ بود.
خلاصه خسته و کوفته و با کوله باری از تجربه و عکس موزه به خانه بازگشتیم.( قسمت های گریه ارمیا در طول سفر به علت تکراری بودن حذف شده
)
یک نکته جالب در قسمت صنایع خرد این بود که مثلا وارد بخش شیشه سازی و یا کاغذسازی و صنایع چوبی و پارچه سازی که می شدیم کف پوش زمین متناسب با اون تغییر می کرد.
عکس های زیر با توضیحاتش از قسمت های جزیی تر موزه است. عکس های قسمت های صنایع گاز و فشرده سازی و قالب سازی و پل سازی و تونل و برج سازی... رو دیگه حذف کردم. یک سری عکس دیگه هم مونده که ان شالله قسمت بعد منتشر می کنم.قول میدم دیگه آخریش باشه
توضیح مربوط به قالب: عده ای از دوستان گفته اند که با قالب قبلی نمی توانند کامنت بگذارند. امیدوارم با این تغییر قالب مشکل شان حل شود.
کارگاه کاغذسازی قدیم. در قدیم شبکه های توری از موی اسب درست می کردند و خمیر کاغذ رو روی آن می ریختند و می گذاشتند تا خشک بشود.

شبکه های توری در صنعت کاغذسازی

کارخانه تولید سفال و آجر



اپراتور تلفن های قدیمی.این خانم در مرکز مخابرات با استفاده از سوئیچینگ مخاطبان رو به هم وصل می کرده. یعنی به مرکز تلفن زنگ می زدند و می گفتند با فلانی کار دارند و این خانم سیم های ارتباطی رو به هم وصل می کرده!

کامپیوترهای اولیه به اندازه یک اتاق بودند!


دستگاه های تایپ قدیمی

ابزارهای سنجش قدیمی
بار دوم که آقاهه اومد سراغ ارمیا خواست با انگشت صورتش رو لمس کنه که بهش گفتم لطفا دستش نزن! اون هم عذرخواهی کرد و به همان کلام بسنده کرد. البته مسئله عادی است که افراد به بچه ها ابراز احساسات کنند، بالاخره پسر چشم و مو مشکی ما در کشور موطلائی ها پادشاهی می کنه!
چون با کالسکه بودیم باید از آسانسورها استفاده می کردیم و کلی وقت کف زمین دنبال آسانسور می گشتیم تا به سطح خیابون برسیم و آخرش هم نیافتیم و کالسکه رو روی پله برقی جا دادیم.












از سواحل شنی و تمیز جنوب فرانسه سخن گفتند که هر شب با دستگاه بولدوزر یا شاید هم تانک ردپاها را از ساحل پاک می کنند که صبح ساحل تمیز و دست نخورده باشد. می گفتند در کمپی در فرانسه که اقامت داشتند کباب کردن ممنوع بوده و آنها در گوشه ای از کمپ مشغول کباب کردن بودند که یک پسر آلمانی سر می رسه و بهشون میگه بوی دود می اومد فکر کردم آتش سوزی شده!! (بهونه تابلویی نه؟؟)و شقایق معترض به این رفتار قانونمند (البته شقایق گفت فضول!!)آلمان ها که در هیچ کشوری از این اخلاقشان دست برنمی دارند در صورتی که آدم های فرانسوی در چند قدمی آنها نشسته و کاری به کارشان نداشتند!





