ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | 3 | 4 | 5 | ||
6 | 7 | 8 | 9 | 10 | 11 | 12 |
13 | 14 | 15 | 16 | 17 | 18 | 19 |
20 | 21 | 22 | 23 | 24 | 25 | 26 |
27 | 28 | 29 | 30 |
جام ملت های اروپا از دیروز توی اوکراین شروع شده(می دونم که همه تون بیشتر از من می دونید)
دیشب حدود ساعت 10 شب بود که من صدای غریو شادی از خانه همسایه ها شنیدم. اندکی تفکر نمودم و بعد یادم اومد که اِ اِ اِ امشب فوتبال ها و بعد از سوال از آقای همسر فهمیدم که بعله بازی آلمان و پرتغاله. کلا میزان علاقمندی من رو به فوتبال متوجه شدین. بعد از خواهر جان که داشتم باهاش چت می کردم پرسیدم که چی شده و اون خوشبختانه از من مطلع تر بود، از بابا که داشت فوتبال رو می دید پرسید و خلاصه یک ربع بعد از صدای شادی همسایه ها من علت را کشف بنمودم!
یک ربع بعد صدای فریاد ناراحتی اومد و دوباره همه مراحل بالا طی شد و فهمیدم که یک موقعیت گل از دست رفته. کلا اطلاعات من از بازی در همین حد است.
امروز هم توی بالکن نشسته بودیم و از پنجره هامی دیدیم که ملت دارن یک زمین چمن وسیع رو تماشا می کنند. این همسایه های طبقه دوم هم تلویزیون رو آورده بودن توی تراس و همین طور که جوجه کباب درست می کردند در جریان بازی بودند
هفته قبل من ماشین هایی که پرچم آلمان به شیشه ماشین شون زده بودند رو دیدم و همین طور مغازه ها پر از لباس و کلاه و پرچم و مچ بند و خلاصه وسایل ورزشی با پرچم آلمان شده. من همه اینها رو دیدم ولی فکر نمی کردم که به این زودی باشه.
این هم آدرس سایت یورو2012 در ویکی پدیا
دوشنبه که ما داشتیم برای دیدن مراسم می رفتیم این خانم طبقه دوم (همون که دختر مدیر ساختمون هست) اومد به من گفت بیا گل های باغچه رو ببین. فکر کنم از پنجره دیده که من گاهی به گل های توی حیاط سر می زنم. خلاصه چرخی توی حیاط زدیم و من پرسیدم سفر ایتالیا چه طور بود و شوهرش هم از راه رسید و گفتن خوب بود و ما غیر از کاروانی که به ماشین بسته بودیم چادر هم برده بودیم و کنار ساحل کمپ زدیم و اصرار کردن که بیاین عکس های سفر ما رو ببینین قرار شد که عصر اگر هوا خوب بود توی حیاط زیر سایه بون بشینیم و عکس ها رو ببینیم.
عصر من از تراس نگاه کردم و دیدم که پدر و پسر دارن فوتبال بازی می کنند. ما هم به هوای گیلاس های خوشمزه رفتیم پائین. یک درخت گیلاس خیلی بلند توی حیاط هست که پر از گیلاس های سیاه می باشد و ما همیشه از بالای بالکن نگاه حسرت آمیز بهش میندازیم. اول از اونها پرسیدیم که اجازه داریم از این گیلاس ها بخوریم واونها گفتند که ما آلرژی داریم و نمی تونیم این میوه رو بخوریم. فکر کنم همه همسایه ها این آلرژی رو دارند چون تا حالا کسی از این درخته میوه نچینده! اومدن به ما کمک کردند و صندلی آوردند تا ما بتونیم گیلاس بچینیم. ما هم مراعاتشون رو کردیم و جلوی چشمشون خیلی گیلاس نخوردیم.
بعد به اصرار خانوم Nikola توی حیاط نشستیم و عکس های سفرشون رو به چند شهر ایتالیا دیدیم. یک دختر 8 ساله به نام Hana و یک پسر 10 ساله به نام Dominik دارند. خیلی بچه های بامزه و مودبی بودند. دختره گفت که رقص دوست داره و یک کم هم برای ما اجرا کرد(البته گفت که بدون موسیقی سخته براش!!) و پسره هم فوتبال دوست داره. که من گفتم طبیعی وقتی پدرش مربی فوتبال هست پسرش باید علاقه داشته باشه.
همون طور که عکس ها رو می دیدیم بارون شروع شد و ما خوشبختانه زیر سایه بون بودیم. خانومه گفت که من از این آب و هوای بارونی متنفرم! من هم بهش گفتم الان شهر ما توی ایران دمای 40 درجه داره. حتما باید بیای (فکر کنم اگه بیاد تبخیر میشه و همون هوای بارونی رو دودستی می چسبه)
این عکس مربوط به بهاره
این عکس مربوط به قبل. الان گل ها کلی بیشتر شدن
بعد هم به ما بوته های نارنج و گوجه و فلفل و توت فرنگی شون رو نشون دادند که فقط توت فرنگی دو سه تا دونه بهش بود. بعد هم که ما اومدیم خونه Nikola بهم گفت که باز هم با هم قرار بذاریم توی حیاط حرف بزنیم و شماره تلفن مرا گرفت. وقتی رفتم پائین که شماره خونه خودش رو برام بنویسه منو برد خونه مادرش و عکس های بچه هاش و عکس عروسی خودش و خواهرش رو نشونم داد. گفت یک خواهر دارم که توی آپارتمان بغلی زندگی میکنه. یادم اومد دوتا بچه موهویجی هستند که همیشه توی حیاط دارند بازی می کنند(خودش هم گفت همون هاکه موهاش هویجیه!!). کلا ساختمان ما همین دوتا بچه های اینها رو داره.
آخی آخی چه ارتباط همسایگی بامزه ای! آدم یاد فیلما میفته!دعوتشون کنین خونه بهشون گوشت لوبیاب بدین!
نه دیگه. اونها ما رو توی حیاط دعوت کردن ما هم باید توی حیاط دعوتشون کنیم. اگه ما بهشون گوشت لوبیاب بدیم اونها هم به ما رون خوک سرخ شده میدن
ولی عجب باغچه باحالی دارین ها!تو سرما چه جوری این گلا درمیان؟
همه گیلاسا مال شما شد یعنیییییییییییی؟
باید به این گلها مدال استقامت داد.
آره دیگه.البته یک همسایه اونوری هم که شاخه های درخت گیلاس رفته توی تراسش هم یک بار داشت می خورد.
ولی هیچ کس مثل ما علاقمند نیست
لیلی جان سلام من امیرحسینم دلم برلیت تنگ شده است کی می آیی. امیر مهدی گفته برای من وامیرمهدی جایزه خریدی .من هر روز منتظرم تا شما زود بیایی.
امیرحسین پسرعمه خوب من. چقدر خوب نوشتی
منم دلم برای تو تنگ شده دانشمند کوچولو
من هم دلم می خواد زود بیام تو و داداشت و امیرمهدی و داداشش رو ببینم
گلهاشون وقشنگه
آبجی من از بس خوشاخلاق و خوشصحبته، همه عاشقش میشن و دوس دارن باهاش رابطه دوستی داشته باشن!
سلام
انشاله در این ارتباطات حداقل اصولی از اسلام و فرهنگ ایرانی
براشون روشن بشه وتبلیغات منفی رسانه ها کمی خنثی بشه
وشما نوری در تاریکی انسانیت ومعنویت باشید.خدا نگهدارتان
انشالله