دیروز صبح زنگ در خونه به صدا دراومد، و ما فکر کردیم مثل همیشه پستچی است. چون صندوق پست نامه های همه اعضای آپارتمان جلوی ورودی است و برای انداختن نامه در آن باید پستچی به داخل آپارتمان بیاید، وقتی زنگ در خانه کسی که نامه دارد می زند و جواب نمی گیرد زنگ طبقه های دیگه رو می زنه. ما هم عادت کردیم که صبح ها حدود ساعت 10 گاهی زنگ در خونه مون زده بشه. این دفعه بعد از این که زنگ در زده شد ما هم با آیفون در رو باز کردیم، یه کم وقت بعد دیدیم صدای بلند سلام کردن توی راهرو میاد. با خودمون گفتیم شاید طبقه پائینی ها مهمان دارند و دارند احوال پرسی می کنند ولی چرا اینقدر با صدای بلند؟

همین طور این صدای سلام بلند می اومد که من به آقای همسر گفتم گویا صاحب این صدا داره میاد خونه ما. وقتی آقای همسر در واحد رو باز کرد دیدیم خانوم پستچی پشت دره.پستچی محله ما یک خانوم بلند قد با موهای بور فرفری است. قیافه مهربانی دارد و همیشه که توی کوچه از کنار هم رد میشویم سلام می کند. یک بسته پستی برای من آورده بود.

من هفته قبل برای بخش فرهنگی سرکنسولگری مونیخ E-Mail زده بودم و درخواست محموله فرهنگی درباره ایران کرده بودم. خانوم پستچی گفت خانوم فلانی خودت بیا امضاء کن. خوب شد که پستچی خانوم بود، چون وقتی آقای همسر در خونه رو باز کرد من با لباس خونه وسط راهرو ایستاده بودم

خلاصه الان من صاحب یک سری کتابچه و CD از ایران هستم که قراره به دوست ها و معلم هایم بدهم.

البته کتاب ها فقط قسمتی از جاذبه های توریستی ایران رو معرفی کرده و جاذبه های فرهنگی مثل پوشش های نقاط مختلف ایران و یا تصاویری از ایران مدرن رو نداره. کیفیت تصاویر خیلی بالا نیست و متن انگلیسی کتاب هم غلط املایی دارد. در این مدتی که ما اینجا بودیم و آقای همسر نصف کتاب های مرتبط با زمینه کاری شون از کتابخونه رو مطالعه کردن!! تا کنون به غلط املایی در کتابی برنخورده اند. همین دقت و نظم آلمانی و اهمیت دادن به کاری که دارند انجام می دهند یکی از عوامل پیشرفتشون هست.
دو مدل از دوچرخه های پستچی ها و آرم پست آلمان که دو شیپور در هم است در زیر ببینید.

دوچرخه پستچی

یه مدل دیگه دوچرخه پستچی

این دوچرخه فکر کنم برای حمل بسته های پستی است!
دو سه روز پیش که هوا گرم شده بود، یعنی از صفردرجه بیشتر شده بود یخ های روی شیروانی ها آب می شد و روی زمین می ریخت. هر از گاهی صدای غرشی عظیم!! محله را پر می کرد چون یخ های ضخیم از روی شیروانی ها با سرعت به پائین می ریخت، بیچاره اگر کسی زیر بارش تکه های کلفت یخ قرار می گرفت، حتما با آسفالت زمین یکی می شد

. ماشین همسایه بغلی زیر یخ های آب شده کوفته شد

حالا این همسایه پائینی مون که بسیار مقرراتی و آلمانی اصیل می باشند دو طرف آپارتمان توی کوچه اطلاعیه زده بودند که یخ ها سر می خورد مراقب باشید. خوبه که تمام محله یخ بازی بود ولی اینها اینقدر بااحتیاط هستند.

دو طرف خونه نوشته گذاشته بودند
ما که داشتیم از پنجره اتاق ریزش قطعات یخ را بر ماشین همسایه تماشا می کردیم

دیدیم یه دسته پسر نوجوان دارند توی کوچه راه می روند وقتی به این چوب های هشدار رسیدند مودبانه از کنارشان رد شدند. باور بفرمائید این چوب ها یک میلی متر هم جابه جا نشد. بچه پسر این قدر مودب، نوبره واقعا

عکس زیر هم سوغات آقای همسر از موزه اشتوتگارت برای من است. نمونه طرح پارچه های کیمونوی ژاپنی بر روی کاغذهای دست ساز. چقدر رنگارنگه

طرح کیمونوی کاغذی
دو تصویر زیر را هم از سایت عصر ایران برداشته ام. زنان کیمونوپوش ژاپنی در حال قدم زدن در پارکی در توکیو.امیدوارم زیر این کیمونوها لباس گرم پوشیده باشند چون به دمپایی های بندانگشتی شون امیدی برای گرم کردن نیست!

زنان کیمونوپوش

زنان کیمونوپوش
این هم تصویر یک پیچک چسبان که منتظره بهاره و من همیشه در مسیر کلاس زبانم می بینمش.
این مطلب را هم درباره کتابخانه ای در شهر اشتوتگارت بخوانید.

پیچک
وای چه جالب دخترای کیمونو پوش در پارک.
همه شاد و خوشحال
ادم باید همیشه شاد باشه.
تو برف هم می خندن،عجب جنسی دارن این ژاپنی ها
چه هیجان انگیزه آدم بسته پستی داشته باشه!



خب با این اوصافی که گفتی به نظرم بهتره اون کتابچه و سی دی رو به دوستات ندی!
میگم یه دوسه تا از این بچه پسر خوبا بفرسین اینجا به عنوان نمونه به نمایش بگذاریییییم!
آخ آخ که من عاشق اون پیچک منتظر شدم!
البته من نامه تا حالا زیاد داشتم ها.نامه از شهرداری و کلاس زبان و .. ولی بسته پستی سفارشی که امضاء کنی یه حس دیگه داره

می ترسم پسربچه ها بیان اونجا تغییر عقیده بدن
اون پیچکه باید دو سه ماهه دیگه صبر کنه زوده حالا، خبری از بهار نیست
عزیزم از صمیم قلب از خوندن نوشته هات و دیدن عکسایی که میزاری لذت میبرم عکسهای دوچرخه پستچی و زنان کیمونو پوش برام خیلی جالب بود ممنون گلم راستی چه خوبه که به فکر ترویج فرهنگ ایران و آشنا کردن دوستات با اینجا هستی
ممنون خانوم مهربون و خوش قلب.
شاید برای دوستان غیر ایرانی ام جالب باشد که برای یکبار هم ایران را نه از دید رسانه هایشان بلکه از دید یک ایرانی ببینند. متاسفانه بعضی از ایرانیان خارج از وطن، نگرش خوبی از ایران در دید دیگران ایجاد نمی کنند.
این ایران دوستی تو واقعا منو کشته دختر . خیلی عالیه این حس وطن دوستی و قابل ستایشه واقعا
. عکسها هم که طبق معمول عالی . مخصوصا اون خندههای زنان ژاپنی تو برف ..........اینجام که برف نمیباره ما یکم بخندیم ...
ممنون. می دونم که کشور من از نظر سیاسی در دنیا وجهه خوبی نداره ولی دلیل بر این نمیشه که زیبایی هاش و مردم مهربانش دیده نشه.

شاید باید بخندیم تا برف بیاد
لیلی عزیزم ممنون ازینکه وقت گذاشتی و مطالب وبلاگمو خوندی عزیزم
عکسایی که گذاشته بودی خیلی قشنگن و بعضیاشون عاااالین مثل گلفروشی و قصر یخی چین و نمای کامل قصر و...
انشالا اونجا درپناه خدا باشیدو موفق باشید
خاله ی منم با همسرش 5 6سال فرانسه بودم بورسیه شدن
خالم اونقدر تنهایی کشید که الان اونجا شوهرشو واسه کار میخوان میگه نمیام باهات!!
خواهش می کنم خانومی.
انشالله شما هم شاد و تندرست باشید.
امروز امکانات بیشتره و از طریق اینترنت میشه چت صوتی و تصویری انجام داد، فاصله ها کمتر شده
ببین تو با پستات منو همش ترغیب میکنی که جمع کنیم و بریم خارج!! خیلی دوس داریم اما دل کندن واقعا و برامون سخته...دل کندن از خانواده:(

چقدرررر پستچی خوبه و چقدررررر یسته های پستی لذا بخشن...امیدوارم پستچی همیشه برام ارمغان آور چیزهای خوب باشه دوست من...مخصوصا توی غریبی چقدرررر می چسبه!
من هم درک می کنم که غربت و دوری از خانواده سخته. زندگی ما هم در اینجا موقتی و بعد از پایان تحصیلات به وطن برمی گردیم انشالله.
گاهی خارج شدن از دایره همیشگی و نگاه کردن دنیا از زاویه دیگر افق دید را وسیع تر می کند. اگر امکانش رو دارین برای تحصیل موقتا برید و برگردید خوبه.
ممنون. خب شماها برای من نامه بنویسین تا پستچی حامل خبرهای شاد برای من باشه
خوش به حالتون با این پستچی های خوشتیپ
چه جالبه که به فرهنگ ایرانی اینقدر علاقه مندی...چند ساله از ایران رفتید؟
ما کمتر از دوساله که اومدیم و انشالله بعد از اتمام تحصیلات هم برمیگردیم
واییییی من عاشق اشتوتگارتم... نمی دونم چرا ولی همش دوست دارم اونجا زندگی کنم...
منم از الان دارم رو نظم المانی خودم کار می کنم... ولی نمی دونم چرا نمیشه... می ترسم بیام اونجا رو به گند بکشم
اگا جان دست خودم نیست خوب...
چه پست چی باحالی... ما هم اینجا هروقت صدای موتور سیکلت بشنویم می فهمیم پستچی اومده...
لیلی اینجا بالاخره دیپب برف اومد... جات خالی...
من شنیدم بیشتر ایرانی ها توی اشتوتگارت راننده تاکسی هستن

وقتی بیای اینجا خودبه خود منظم میشی، یعنی کسی قوانین رو رعایت نکنه خود به خود از بازی حذف میشه
پس حسابی برو برف بازی
چه قدر دوچرخه ی اخری باحال بود.... خوشمان آمد... نمشه از این دوچرخه پستا سفارش بدیم؟!!! آلمانیا یه دونه از این دوچرخه ها رو نمی دن به ما؟!!!
کاش مردم کشورای مختلف به جای که از دولتاشون بشنون از ملتای مختلف اطلاعات کشوراشونو به دست می آوردن... شاید ذهنیتا از هم بهتر می شد و مردمان با هم دوست تر می شدند... نه آیا؟!
چرا از خداشون هم هست که به شما دوچرخه بدن. حالا با این دوچرخه می خواین چیکار کنید؟
وااااقعا گل گفتی. اگر معیار مردم از دیگر ملت ها فقط حرف رسانه ها نباشه دیدها خیلی بهتر میشه.
این دوچرخه پست چی ها چه بامزست:دی
قابل شما رو نداره
با سلام،
خوشنودم از اینکه خواننده جدید وبلاگ زیبایتان هستم.
لطفا پایین بودن کیفیت بسته فرهنگی را به سرکنسولگری اطلاع بدین.
با آرزوی موفقیت و شادکامی
مجتبی/ قم
سلام
خوش اومدین. خوشحال میشم از نظرات شما درباره مطالب نوشته شده بهره مند بشم.
من فقط درباره کتاب ها نوشتم سی دی ها که دیگه ....
این کتاب ها در ایران تهیه و چاپ شده من نمی دونم اون تیمی که روی این مجموعه کار می کرده واقعا یک نمونه کاتالوگ از کشورهای دیگه ندیده بوده
به دو تا چیز معتقدم که باید سنتی باشن و همون حالت سنتیشون قشنگه. یکی کتاب و یکی نامه.. به شخصه با اینکه قیمت کاغذ و به تبع اون کتاب خیلی اینجا زیاد شده و معمولاً E book هر کتابی رو به راحتی میشه بطور رایگان دانلود کرد همیشه ترجیح میدم کتاب رو به حالت اصیلش که کاغذیه مطالعه کنم اصلاً لذت عجیبی داره... ولی نامه متاسفانه خیلی کم به حالت سنتی و کاغذی رد و بدل میشه
الان وقتمون خیلی محدوده و تکنولوژی طرز زندگی ها رو تغییر داده
دختر تو اینقدر بااحساس توصیف می کنی منو تشویق می کنی برم پستچی بشم
پس باید بگیم سنت کاغذی منظورته نه؟
من هم نامه رو خیلی دوست داره، چون غیر از مطالبش که قابل لمس کردن و بوئیدنه، انگار احساس رو هم منتقل می کنه.
حالا شما که اینقدر به نامه علاقمندی چرا یه نامه برای من نمی نویسی که این دفعه خانوم پستچی منو ذوق زده کنه؟
وااای لیلا عکسای کتابخونه اشتوتگارت رو دیدم. بی نظیره واقعاً... منه عشق کتاب آرزوم مطالعه تو یه همچین کتابخونه ای هست
....


کتابخانه ای چنین میانه میدانم آرزوست
عززیزم. فکر کنم اگر تو بری توی کتابخونه دیگه نشه بین قفسه ها پیدات کرد
لیلا جون مطالبی که مینوسی خیلی جذاب هستند هرشب تانخونم نمیخوابم
واااااااااای، جدی میگین؟
شما هم به من سرمی زنین؟
خیلی خوشحالم کردین. باعث افتخار ماست که میزبان شما باشیم
یعنی پستچی این همه راه رو با دوچرخه میره؟!ولی خیلی قشنگ بود و حس خیلی خوبی داشت! دوست داشتم!
میگم ها! من خیلی کتاب فارسی نمی خونم ولی به نظرم اون تعدادی کمی که دیدم غلط املایی نداشتن. حالا اونایی که بیشتر کتاب می خونن می تونن بگن. شاید این جزوه ها رو هل هلکی درست کردن! والا!
احتمالا پستچی توی یک منطقه کار میکنه و شاید مسیر زیادی رو نمیره. اینجا مملکت نامه و روزنامه است، برای همین پستچی کارش هر روزه است.
من هم فکر می کنم کتابچه رو با عجله تهیه کردند. غلط در نوشتار انگلیسی این جور به ذهن متبادر میکنه که طرف انگلیسی بلد نیست
کتابخونه شهر اشتوتگارت خیلییی قشنگ بود! ولی من عاشق اون کوچولوی جیگری شدم که کنار کوسنهای رنگی با باباش کتاب می خونه! اصلا یه جوری محو کتابه شده! الهییییی!
چه فضای آرومی داره، همین که بتونی ساعت ها همون جا بشینی و کتاب بخونی لذت بخشه
سلام لیلی جون. عزیزم با اینکه دفعه اول دارم برات نظرمو مینویسم ولی همه وبلاگتو خوندم و حسسسابی لذت برم، قلم خیلی خوبی داری گلم، اینقدر قشنگ توصیف میکنی که آدم حس خوبی پیدا میکنه.
عکسای خیلی قشنگی گذاشتی، اون گل های رنگارنگ،دوچرخه پستچی و زنان کیمونو پوش برام خیلی جالب بود. ازت ممنونم خانمی
سلام عطیه خانوم گل.تو که همیشه مطالب رو می خونی چرا بی صدا میای و میری؟ خب یک حرفی، نظری، احوال پرسی چیزی خانومی.
ممنون از حسن نظرت و قلب مهربونت و حس خوبت.
خواهش می کنم
عجب سوال عمیق و تاثیرگذاری!!! اول اومدم بگم اینکه معلومه صاحب قمارخونه کیه... بعد چون نیک نگریستم دیدم از اون سوالاست که ذهن کوچک ما از جواب فلسفانه دادن به این سوال در می ماند... عجبا! ببینید در اشراق شرق شناسی غربی ها برایش جوابی یافت می شود؟!!
(می دونی اصلا سر از شکلکای بلاگ اسکای در نمیارم!!)
حالا من یک اشراق شرق شناس غربی از کجا گیر بیارم؟
حداقل به انگلیسی بگو چی میشه تا من برم بگردم
خب دوچرخه ی پستو که معلومه واسه چی می خوام!! حتما می خوام پستچی شم!!!
فک کنم بهم بیاد! آخه منم تقریبا مثه مامور پست شمام! قد بلند و با سابقه ای از موهای فرفری در کودکی! می بینی چه قد واجد شرایطم؟!!
به به اولین پستچی زن ایران
مشکل فقط قیافه بود که اون هم شما اون رو برای ما حل کردین
عزیزم خوشحالم بهم سر زدی.
لینکت کردم.
حالا اگه پسرای ایرونی بودن اون چوبا به 1000 قسمت تقسیم میشد.
به 1000 قسمت مساوی تقسیم می شد
سلام
من مشتاق همیشگیم
بهترین راه شناسوندن فرهنگ وآرمانهای یک ملت ارتباط نزدیک و چهره به چهره است که شما ودیگر مقیمان بر عهده دارید
انشاله موفق باشید
سلام
من هم مشتاق دیدار شما هستم
انشالله
salam
che khobe ke shoma hadeaghal postchi mibinin
man faghat zamane bachegi ham yadam miad ke ye bar baramon ye baste ovord dare khone
fek konam to alman va keshvar haye dg hozore postchi bishtar bashe
baraye lebase kimono ham fek konam marbod be maraseme khasi bashe chon dg ona ham ziad az in lebasa nemiposhan
soghati hat mobarak
خب حتما بسته سفارشی نداشتین. چون برای نامه های معمولی زنگ در رو نمی زنن و از لای در میندازن تو
من هم فکر می کنم مراسمی باید باشه. در سایتی که عکس ها رو برداشتم اطلاعات بیشتری ننوشته بود.
خیلی ممنون
ووااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای لیلی جونم عجب کتابخونه تمیز و باحالی!!!!!!!
ادم دلش می خواد تا اخر عمر اونجا باشه و کتاب بخونه.واقعا باید این فرهنگ سازی شون واسه تشویق کردن ادما به کتاب خوندن را یاد بگیریم.
ت می کشیدند زیر تابلو و با خیال راحت از اون محوطه رد می شدند

میگما اگه پسرای ایران بودند یک لغ
حتما مردم جنبه این کتابخونه رو داشتن که با کیف و وسیله میتونن بین کتاب ها رفت و آمد کنند.
من فکر می کنم اگر پسرهای ایرانی بودن اون تابلو رو توپ فوتبال می کردن و تا ده تا خیابون اون طرف تر با خودشون می بردن
چرا ایکون بغل نداره بلاک اسکای؟
ای خدا... اونم با این رانندگی بسیار جالبم؟

میدیش به من؟؟؟
وای راس میگی؟؟ یعنی برم اونجا راننده تاکسی می شم؟
اشکالی نداره...
می گم لیلی ای کاش اونجا بودیم و به تو که اونجوری با لباس تو خونه ای وایساده بودی تو راهرو یه خرده می خندیدیم
دیگه اینکه...
اها
من عاشق مامان تو شدم
شما که بری به عنوان یک خانوم دانشجو یا تحصیل کرده میری پس راننده ماننده تو کارت نیست

فکر می کنی لباس توخونه ای در فصل زمستان چیست؟ بلوز و شلوار کاموایی و ژاکت کلفت. منظور من حجاب بود
مامان من خیلی مهربونه
وای چه پیشنهاد خوبی!

برات نامه بفرستیم!!
از اونجایی که منم مث بقیه نسبت به نوشتن نامه کاغذی و دریافتش خیلی حس نوستالوژیکی دارم(!) می خوام امتحان کنم!
هزینه ارسال نامه از تهران تا شهر شما حدودا چقدر میشه؟
آدرس خونتون رو برام ایمیل کن!!
من واقعا می خوام بهت نامه بدم!
هزینه رو نمی دونم واقعا ولی دو سال پیش که مدارک رو فرستادیم از ایران یک بسته 40000 تومان بود. البته مدارک هم برگه های A4 بود و هم تعدادش زیاد. الان نمی دونم چنده
آخ جون............ جدی جدی بهم نامه میدی؟
من واقعا می خوام این کار رو بکنم!
با تعرفه هایی که تو اینترنت دیدم هزینه ش حدود شش هزار و پونصد در میاد.
رفتم تو فکرش......
آدرستونو بفرست..
راستی آدرس رو باید به فارسی بنویسم یا به آلمانی؟!
واقعا راست میگی؟ عجب دختر باهمتی هستی تو
آدرس که مسلما باید به آلمانی باشه. ولی قبل از ارسال نامه سوال کن که آیا نامه به مقصد خواهد رسید یا نه؟