زندگی پر از خاطره است...

زندگی پر از خاطره است...

خاطرات زندگی من در آلمان
زندگی پر از خاطره است...

زندگی پر از خاطره است...

خاطرات زندگی من در آلمان

ایلیا در مدرسه

-ایلیا امسال رفته کلاس اول بعد از دو سال انتظار به مدرسه رسیده و خیلی خوشحال هست و صبح علی رغم خواب الود بودن به سرعت بیدار میشه و با اشتیاق لباس می پوشه. هفته اول که رفت مدرسه پرسید تا کی باید بریم مدرسه؟؟ مثلا تا آبان؟ تا آذر؟ گفتم تا اردیبهشت سال دیگه. البته از مواجهه با حقیقت چندان ناراحت نشد.

 امروز می گفت مسیحا که کنارم میشینه باور نداره من سواد دارم ولی بقیه ی بچه های کلاس وسایلی که پیدا می کنند میارن من اسم روش رو بخونم و به صاحبش بدن.

-ارمیا می پرسید چرا به صدای بوق میگن بوق؟کی اولین نفر  اسمش رو گذاشته؟

- ارمیا میگه چرا همیشه میگیم آدم فضایی؟ چرا نمیگیم آدم دریایی یا آدم زمینی؟ میگم خب ما خودمون روی زمین زندگی می کنیم کس دیگه ای نیست. میگه از کجا میدونی وسط زمین کسی زندگی نمی کنه؟ یا ته دریاها آدم دریایی نیست؟

بی نهایت

-ایلیا می پرسه چرا هیات حضرت خدا نداریم؟؟؟!

-ارمیا میگه ماشین ۲۰۶ و ۲۰۷ داریم یعنی از شماره ۱ شروع کردن؟؟ بقیه شون از ۱ تا ۲۰۵ش کجان؟؟

-ایلیا می پرسه بی نهایت تا بی نهایت از یک بی نهایت بیشتره؟؟بعد دستاش رو به صورت موج سینوسی تو هوا تکون میده و میگه این بی نهایته و بی نهایت تا از اینا چقدر زیاد و قشنگند!!

- تو خونه راجع به یکی از پسرهای فامیل صحبت می کنیم که به خاطر کارش زیاد سفر میره و تو خونه شون معمولا سوغات و خوراکی های شهرهای دیگه موجود هست. داداشی ها خیلی خوششون اومده بیشتر به خاطر شیرینی های مختلف. بابا از ایلیا می پرسه می خواستی پسر اقای فلانی بودی؟؟ ایلیا میگه اولا که لیاقت من بیشتره،دوما اون تازه عروسی کرده و باید دعا کنه خدا بهش بچه بده شاید مثل زکریا خدا تو پیری بهش بچه داد.(منظورش از لیاقت احتمالا نسبت سنی هست)

بی نهایت

-داداشی ها برای خودشون اسکناس درست کردن و از ۱ تومانی تا ۱۱ تومانی دارند با رنگ های مختلف.توی بازی هاشون با هم خرید و فروش می کنند و هر وقت پولشون تموم بشه از بانکی که دارن برمی دارن. دیروز قیمت یک اسب رو از هم می پرسیدن گفت ۷ تومان هست داداشش گفت من ۷ تومان ندارم می تونی گرون تر حساب کنی؟؟من ۸ تومنی و ۱۰ تومنی دارم. داداش مهربون هم قبول کرد.

- دوتاشون شیر و اژدها شده بودن و تو خونه می چرخیدند و با هم درباره ی قدرتشون با هم مبالغه می کردند .یکی می گفت من ۱۰۰۰ بار می تونم بپرم اون یکی می گفت میلیون بار و بالاخره رسیدن به بی نهایت بار. اون داداش گفت من دو تا بی نهایت بار و طرفش هم ادامه داد ۱۰ تا بی نهایت بار و بی نهایت تا بی نهایت بار. و بعد برای داوری پیش من اومدن که اصلا بی نهایت تا بی نهایت وجود داره. یاد درس حسابان دبیرستان و تقسیم و ضرب بی نهایت افتادم