زندگی پر از خاطره است...

زندگی پر از خاطره است...

خاطرات زندگی من در آلمان
زندگی پر از خاطره است...

زندگی پر از خاطره است...

خاطرات زندگی من در آلمان

با خواهرجان

این یادداشت رو وقتی خواهرجان اینجا بود نوشتم ولی وقت نکردم که منتشرش کنم. البته بقیه عکس های مونیخ و بازدیدهایی که با خواهرجان رفتیم هم مونده....

خب الان یک هفته ای هست که با خواهرجان هر روز می رویم بازدید از کلیسا و پل و بناهای تاریخی.گاهی هم سری به فروشگاه ها می زنیم و از مدل های زیبای کیف و پالتو و کفش تعریف می کنیم(با این قیمت یورو فقط میشه تماشا کرد)

با خواهرجان رفتیم داخل کلیسای جامع شهر و از مجسمه های مدرن که در داخل کلیسا نمایشگاهش بود بازدید کردیم. با هم رفتیم باغ گل رز که البته چیز زیادی از گل هاش نمونده. با هم رفتیم کنار ونیز کوچک و در هوای نیمه سرد به خانه هایی که روی آب ساخته بودند نگاه کردیم.

خواهرجان همه اش نگران سوغاتی هست که می خواد بخره. یکی از دوستانش هم سفارش یک بازی legoداده بود که اون مدلی که می خواست پیدا نکردیم.



لگوهای آماده که توی میترین چیده اند.
من تا قبل از این که برای دوست خواهرجان بریم دنبال lego خیلی نمی دونستم چیه.ولی همون خونه بازی های قدیمه منتها بسیار پیشرفته تر. و کلی هم زمینه های مختلف مثل کارتون ها و فیلم های معروف مثل ارباب حلقه ها و یا هری پاتر و یا شخصیت های مشهور مثل مرد عنکبوتی و

سوپرمن و .. داره.و یا مثلا ماشین پلیس و یا تراکتور و تانک و... و یا شهر بازی و شهر و سرخ پوست ها و این جور چیزها رو داره.از همه ردی سنی هم طرفدار داره. یعنی بعضی سازه هاش این قدر پیشرفته است که برای بزرگسالان هست و ساختش هم کلی زمان می بره. البته قیمت های بسیار خوبی هم داره!!


یک لگوی ساخته شده دیگر

با خواهری از شهر اسباب بازی هم دیدن کردیم. کلی اسباب بازی در رده سنی های مختلف تو قفسه ها چیده بودن.من نمی دونم مردم چه جوری بچه هاشون رو میارن اینجا خرید.(چون همه اسباب بازی ها در مقابل دید و قابل دسترسی هست)

این انواع لباس برای عروسک هست


این هم دو مدل آشپزخونه برای دختربچه ها با وسایل کامل

گاز برقی که فکر کنم کار هم میکنه.


 دیروز هم دو تایی رفتیم مرکز فروشگاه های شهر.کلی فروشگاه از مبلمان منزل تا دکوراسیون آشپزخانه و لوازم الکتریکی و کفش و.. ما هم تماشا نمودیم و حض بصری لازم رو بردیم

خواهرجان رفت

امروز اولین برف امسال آمد. البته با دانه های ریز و سرعت زیاد! خلاصه ما در نیمه اول آبان برف مهمان برف بودیم. امروز خواهرجان را بدرقه کردیم. صبح زود با آقای همسر تا ایستگاه قطار رفتیم و از دستگاه اتومات بلیط را خریدیم و خواهرجان سوار قطار شد و من اشک ریختم خب من دلم تنگ میشه براش. اومدم خونه و چون غصه دار بودم سعی کردم بخوابم تا نفهمم خونه ساکت و سرده. آقای همسر هم از صبح تا بعد از ظهر کلاس داشت. خواهرجان به فرودگاه که رسید و گیت خروج رو پیدا کرد به من زنگ زد و اطلاع داد تا من خیالم راحت شده باشه که راه رو پیدا کرده.

پرواز ساعت 2:30 بعد از ظهر بونیاند، خواهرجان ساعت 4:30 زنگ زد که به علت بارش برف ما هنوز روی باند فرودگاه نشستیم من هم کلی فکر کردم که چه طوری به همراهان اطلاع بدم که زود نیان فرودگاه و معطل بشوند. با برادرجان مشورت کردیم و از سایت اینترنتی به خاله و خواهر کوچولو اطلاع دادیم ولی باز مطمئن نشدم. یکی از دوستان که چراغش در مسنجر روشن بود و ما ازش خواستیم که به خواهر کوچولو و خاله SMS بزنه و خبر بده. خلاصه بعد یک ساعت خواهرکوچولو از ایران ON شد و با هم صحبت کردیم و تصمیم هاشون رو برای رفتن به فرودگاه اعلام کردند. الان هم که ساعت به وقت ما 8 هست خبر جدیدی نرسیده.

باز هم مونیخ

اینقدر با خواهرجان بیرون میریم که وقت نوشتن ندارم. یعنی من کلی مطلب از گردش هامون نوشتم ولی چون فرصت نکردم عکس هایش را بگذارم همین طوری مونده.
دیروز دوتائی رفتیم مونیخ دوباره!خواهرجان این دفعه یک دانشگاه دیگه قرار بود سمینار داشته باشه.صبح زود از شهر حرکت کردیم.یعنی اون قدر صبح زود بود که هنوز اذان صبح نگفته بودند که ما به ایستگاه قطار رسیدیم. یه گوشه خلوت ته راهرو روی روزنامه نمازخوندیم. اصلا یه جای بی رفت و آمد و متروک و ساکت بود ولی نمی دونم چرا تا من نماز رو بستم از چپ و راست آدم شروع به اومدن کرد.یعنی هر چی در اونجا ته راهرو بود باز و بسته می شد و هی آدم اومد. حتی کم مونده بود از سقف هم یک چترباز فرود بیاد. یا مثلا راهزن های بانک دیوار راهرو رو سوراخ کنند و بیان بیرون. خوبه که نماز صبح دو رکعته ها و گرنه همون کله سحر تمام آدم های شهر از اونجا رد می شدن
وقتی سوار قطار شدیم با توجه به این که بلیط مون 6:30 صبح بود توقع داشتیم مردم توی قطار خواب باشند.یعنی من فکر می کردم باید همه کله ها به شیشه چسبیده باشه و صدای خر وپف واگن رو پر کرده باشه و لامپ ها خاموش باشه. ولی در کمال تعجب ملت همه تمیز و مرتب و موی اتو کرده و آرایش کرده و سرحال بودند. و بیش از نصف جمعیت توی قطار در حال مطالعه مجله و کتاب بودند. چه حالی داشتند کله سحری. اگر فکر کردید که ما هم جوگیر شدیم و و شروع به مطالعه کردیم سخت در اشتباهید، ما مثل یک ایرانی خوب و فهیم گرفتیم خوابیدیم.
 خوشبختانه به موقع رسیدیم. دو تا دانشجوی ایرانی هم که تو اون دانشکده بودند وقتی شنیده بودند یک ایرانی سمینار داره اومده بودند. بعد از سمینار خواهرجان با اعضای گروه دعوت کننده صحبت کرد و مقاله ها و پروژه هاشون رو بازدید کرد. بازدید از آزمایشگاه هم رفتیم و من این دفعه چون بچه خوبی شده بودم به وسایل و دستگاه های دیگه که اون آقاهه توضیح نمی داد حتی نگاه هم نکردم(قابل توجه اون خواننده محترمی که اشاره کرده بود آزمایشگاه حریم خصوصی است)
این دفعه توی اتاق یکی از بچه های گروه داشت تلسکوپ جدیدی که خریده بودند رو راه اندازی می کردند. این دفعه دیگه من فقط تماشا کردم و هیچ کمکی نکردم! دیگه قرار نیست من همیشه همه هنرهام رو رو کنم فکر کنم دانشگاه دیگه ای اگر بریم آپولو سر هم بکنند و من ناظر باشم!! شاید هم پریدم سوارش شدم و رفتم مریخ. اون وقت می تونید افتخار کنید که اولین خانم ایرانی پاش به مریخ باز شده
از فضای دانشگاه خیلی نتونستم عکس بگیرم چون خیلی شلوغ بود و هی دانشجوها رد می شدند و ما نگران بودیم یکی از اعضای گروه ما را ببیند


محوطه دانشگاه
این دانشگاه فضای سبز خیلی کمی داشت ولی دورتا دورش ساختمان های قدیمی و جدید زیادی بود و دانشکده ای که ما رفتیم طبقه اول آزمایشگاه و طبقه دوم اتاق اساتید و سمینار بود وبقیه طبقه هاش رو نمی دونم.

درخت روی تپه در وسط دانشگاه

فضای بازی کودکان در محوطه دانشگاه

محوطه دانشگاه
موقع ناهار استاد دعوت کننده ما پرسید که چی می خورید. و ما گفتیم غذای گیاه خواری و او گفت پس باید برویم به رستوران ترک ها. اطراف دانشگاه پر بود از رستوران های ترک و چینی و ایتالیایی و انواع فست فودها و همه هم پر از مشتری. چون با جناب استاد همراه بودیم من موبایلم رو توی جیبم جا داده بودم و نمی تونستم عکس بگیرم.
توی رستوران آقای فروشنده اول به ترکی و بعد به عربی از ما پرسید چی می خواید و وقتی دید ما نمی فهمیم به آلمانی پرسید. و وقتی گفتیم غذای حلال خودش فلافل رو پیشنهاد داد.
خواهرجان از استاد پرسید که ما رسم اینجا را نمی دانیم که په جوری باید حساب کنیم و استاد گفت دانشمند بزرگتر، کوچکترها را مهمان می کند. ساندویچ فلافل با سالاد و سس تند ترکی را میل فرمودیم. البته استاد قبل از آمدن به رستوران چند برگ مقاله را هم پرینت گرفته بود که سر غذا خوردن با خواهرجان مطالعه و مباحثه بفرمایند. من نمی دانم خودش چه طور می توانست هم بخورد و هم فکر کند و هم حرف بزند. باور بفرمائید کار سختی است.
توی گروه وقتی خواهرجان داشت با اعضای گروه حرف می زد خانم آناماریا (یکی از اعضای گروه) به من گفت کافه می خواهی .من هم در دل گفتم نیکی و پرسش؟ با هم رفتیم و از آشپزخانه یا اتاق استراحت برای خودمان کافه ریختیم و اون دختر کافه ها را به نام خودش نوشت. کلا اتاقی بود که وسایل آشپزخانه مثل کابینت و ماشین ظرفشویی و گاز و قهوه جوش داشت. و پر بود از انواع کافه و نسکافه و شیر و .. و دانشجوها آنجا می نشستند و می نوشیدند و صحبت می کردند.
عکس زیر هم به دیوار اتاق بود. اعضای دانشکده که ازدواج می کردند و یا بچه دار می شدند عکسی از اتفاق مربوطه را به دیوار آن اتاق می زنند و احتمالا شیرینی چیزی هم روی میز می گذارند.

عکس های یادگاری

نی نی های تازه به دنیا اومده سرخو!
بعد از خداحافظی با گروه از ایرانی های اونجا آدرس جاهای دیدنی نزدیک رو پرسیدیم. و خوشبختانه میدون Marien Platz همون نزدیکی بود. دو تایی با هم تا زمان بازگشت رفتیم اونجا.

کلیسای روبه روی دانشگاه

جزئیات سردر ساختمان


شاید هم کلیسا نبود!!
دانشگاه در بافت تاریخی شهر بود. از دانشگاه تا میدان مربوطه کلی ساختمان قدیمی و بزرگ دیدیم. کلا حس قدم زدن در فیلم های قدیم اروپا به ما دست داد! کلا مونیخ ساختمان های بلند و مدرن با معماری های متفاوت زیاد داره. البته ساختمان های قدیمی سنگی و مرتفع هم فراوان است.

یکی از ساختمان های مونیخ

اسم خیابانی که در آن قدم می زدیم Ludwig بود.مجسمه زیر هم این آقای لودویگ را سوار بر اسب و همراه با فرشتگان و موکلان و وزیران نشان می دهد. گویا ایشان حاکم منطقه بایرن بودند.



اسم دانشگاه مونیخ هم به نام ایشان نامگذاری شده. دانشگاه ماکسیمیلیانوس لودیگ مونیخ بزرگترین دانشگاه  ایالت  است.

مجسمه لودویگ بزرگ


دور نمای میدان