قبلا گفته بودم که همسایه ی بغلی اسباب کشی دارد، بعدها فهمیدیم که یک سری وسایل اضافه را رد می کرده چون خانمش که قبلا فقط آخر هفته به خانه می آمد و احتمالا در شهر دیگری زندگی می کرد به او ملحق شده. چند روز قبل که ارمیا بهانه می گرفت و با هم به تراس رفته بودیم تا توتوها را تماشا کنیم خانم همسایه آمد توی تراس و ارمیا که سوژه ای جذاب تر از توتو دیده بود مشغول تماشای او که به گلدان هایشان سرکشی می کرد شد. خانم همسایه هم توت فرنگی ای که از گلدانش چیده بود به ارمیا نشان داد و گفت می خواهی؟ ارمیا هم معطل نکرد و توت فرنگی را گرفت و خورد! بعد سر صحبت باز شد و پرسید از کجا آمدین و چه می کنین و این حرفها. یعنی بعد چند سال همسایگی حالا اسم و رسم هم رو می پرسیدیم. من اسمش را پرسیدم ولی نتونستم حفظ کنم و اون هم بعد دو بار تلفظ اسم من احتمالا چیزی یادش نمی مونه! بعد گفت یک دوست مصری دارم و کلا از دوست مصری اش که احتمالا وجه مسلمان بودنش با ما مشترک بود صحبت کرد. گفت که اینجا درس می خواندند و در دانشگاهی در نزدیکی رودخانه ی نیل تدریس داشتند و رشته شان باستان شناسی بوده و تو اهرام کاوش می کردند ولی بعد اتمام تحصیل در اینجا مانده اند و به مصر برنگشته اند. بعد پرسید ایران امن است و شما می توانید برگردید؟ احتمالا ایشان از جمله افرادی است که شناخت کافی از کشورهای غیر قاره ی اروپا ندارد. به نظرش جالب بود که مصری ها نام پدر را بعد از نام خودشان می آوردند و من گفتم تو ایران این طوری نیست. بعد گفت مصری ها آخر مکالمه و موقع خداحافظی هم می گویند سلام علیکم و پاسخش هم هست علیکم السلام!
چندی بعد از این مکالمه که من و ارمیا برای گردش رفته بودیم کلید را فراموش کردم و آقای همسر هم خانه نبود مجبور شدم زنگ همسایه ها را بزنم. همین آقای همسایه در را برای من گشود و من کلید یدک آپارتمان را که در حیاط مخفی کرده ایم برداشتم و رفتم به خانه. وقتی به طبقه ی خودمون رسیدم دیدم خانم همسایه دم در ایستاده تا ما را به خانه ببرد. خوشحال شدم از دوستی با این همسایه ی مهربان.
در ضمن دیشب هم خانم و آقای همسایه داشتند با چراغ قوه در بین گلدان هایشان جستجو می کردند ارمیا با کنجکاوی سعی می کرد از این لامپ جدید متحرک سردربیاورد. سرش را با اصرار از پنجره بیرون کشید و با زبان خودش با همسایه ها حرف می زد. اونها هم با خوشرویی به او جواب دادند و وقتی فهمیدند به نور چراغ قوه علاقمند است برایش روی دیوار نور را انداختند و خانم همسایه گفت که امروز یک توت فرنگی چیده و پس فردا توت فرنگی بعدی می رسد.
همسایه ی خوب داشتن حس خوبی است مخصوصا در غربت.
دوستان عزیزی که صاحب وبلاگ هستند و به اینجا تشریف می آورند لطفا آدرس وبلاگشان را در کامنت شان بنویسند چون من با موبایل اکثر اوقات به اینترنت متصل می شوم و آدرس های قبلی در لپ تاپ ذخیره شده.
عکس های زیر از ساختمان های دانشگاه است. چون شهر کوچک است و بافت سنتی و قدیمی دارد، یک سری ساختمان های دانشگاه در بافت قدیمی و احتمالا مراکز مربوط به کلیساست و برخی ساختمان ها و دانشکده ها در طرف دیگر شهر و با روش های نوین ساخته شده اند. این ساختمان که دانشکده ی مجسمه سازی و زبان در آن قرار دارد قسمتی از یک کارخانه ی ریسندگی قدیمی بوده که بازسازی شده و به خوابگاه تبدیل شده و ساختمان های نوساز به آن متصل شده اند.
در تصاویر زیر جشن بیمه در این دانشکده برقرار بود و یک سری بروشور و ورزش هایی برای سلامتی و البته چادر خوراکی برپا بود. انواع ورزش ها یا وسایل مختلف مثل توپ و کش و بندهای مختلف که یا دسته جمعی با مربی انجام می دادند یا مراحلش را به دیوار نصب کرده بود و هر فرد خودش انجام می داد. عده ای هم مشغول ماساژ دادن و توضیح نحوه ی ماساژ صحیح بودند. ورزش های پشت میز نشینی هم مشتری های خودش را داشت

در سمت راست تصویر خانم هایی که با عصای پیاده روی دور حیاط می چرخند

پارکینگ دوچرخه ی ساختمان

چادر خوراکی ها که اکثرا سالاد و سوپ خانگی بود با قیمت مناسب

یک سری دستگاه های ورزشی و در انتهای سالن ورزش های کششی انجام می دهند

در این اتاق هم عده ای روی زیراندازها ورزش های شبیه
ایروبیک انجام می دهند


مسیر مقابل دانشگاه



اول از همه نیمه ی شعبان و میلاد منجی و صاحب عصر بر همه ی شما خوانندگان و همراهان وبلاگ مبارک باشد. ما هم قصد داریم اینجا آش رشته بپزیم و تا حد امکان بین دوستانمان پخش کنیم.
بالاخره این هفته ی اضطراب آور تمام شد. واکسن یک سالگی ارمیا(واکسن سه گانه و واکسن آبله مرغان) حسابی مشغول مان کرد. چند روز درگیر تب و شب بیداری و گریه و بهانه گیری هستیم و خدا رو شکر دو روزی است تب قطع شده ولی بهانه گیری کماکان به قوت خود باقی است.روزی که برای معاینه ی یکسالگی رفتم دکتر گفت که گوشش کمی قرمز است و بهتر است برای واکسن چند روز بعد مراجعه کنم. چند روز بعد دکتر جدیدی در مطب بود و بعد از معاینه گفت که میشه واکسن رو بزنیم. من هم با آرامی با ارمیا حرف می زدم و سعی می کردم از دستبرد زدن به گوشی دکتر منصرفش کنم. دکتر از من پرسید شما ایرانی هستین؟! خیلی کم پیش می آید که کسی ما را جزِء ترک ها یا عرب ها حساب نکند و زبان فارسی را بشناسد. گفتم بله. گفت همسر من ایرانی است و من تا حدودی حرف های شما را متوجه شدم. گفت فارسی نمی توانم صحبت کنم ولی می فهمم. وقتی داشتیم برای رفتن آماده می شدیم پرسید که چقدر وقت اینجا هستین و کی اینجا رو ترک می کنید(برای نوبت بعدی معاینه پرسید) و من فرصت کردم از روی اتیکتی که به لباس سفیدش سنجاق کرده بود فامیلش را بخوانم. اسمش Eva(حوا) و سپس فامیل خودش و بعد فامیل همسرش بود.فامیل همسرش را که دیدم فهمیدم این خانم، همسر همان دکتر ایرانی است که یکبار از شنیدن نامش ذوق کرده بودیم(در این پست ماجرایش را نوشته ام)
تا الان که ارمیا یک سالگی را پشت سر گذاشته 6 مرحله معاینه را طی کردیم.مرحله ی اول همان بدو تولد در بیمارستان بود. مرحله ی دوم هفته ی اول تولد توسط پزشک خودش و متخصص ارتوپدی برای چک کردن وضعیت لگن و پاهایش و معاینه ی بعدی در هفته ی چهارم تا ششم تولد. در هر مرحله وضعیت جسمی و قد و وزن و ضربان قلب و شنیدار و دیداری و توانایی های مختص همان سن را می سنجند و در دفترچه اش ثبت می کنند. اسم دفترچه اش هم هست U-Heft فکر می کنم شبیه همان کارت پایش رشد هست و همین طور دفترچه ی واکسن که واکسن ها مشابه ایران هست فقط از نظر زمانی، تزریق آن فرق می کند.دفترچه ی معاینات و واکسن بسیار مهم است و برای مدرسه و حتی کار لازم است. مثلا برای کار در رستوران ها احتمال یک سری بیماری ها رو در نظر می گیرند و از طرف می خواهند دفترچه ی واکسنش را بیاورد تا ببینند که احتمال گرفتن چه بیماری برایش وجود دارد و در مقابل چه بیماری هایی واکسینه شده. ارمیا اولین واکسنش را در سه ماهگی دریافت کرده و این واکسن یک سالگی سخت تر از همه بود.
این سری که معاینه ی یک سالگی بود توانایی تقلید رفتار و تشخیص عکس در یک تصویر سه بعدی را تست کرد و برای معاینه ی دقیق چشمش به ما چشم پزشک و دستگاه های آن را پیشنهاد داد.

دفترچه ی معاینات و دفترچه ی نارنجی واکسن

نمونه ی دفترچه

دفترچه ها رو مطابق سلیقه شون جلد می کنند و برایش کاورهای مختلف می دوزند
رستوران با تزئینات اشیاء قدیمی
گلدان چند گل
تزئینات بافتنی

چندی قبل در گردش در شهر عده ای معترض به وضعیت فعلی حکومت را دیدم که کف زمین دراز کشیده بودند و پلاکاردهایی در دست داشتند که روی آنها اوضاع نابسامان از دیدگاه آنها نوشته شده بود. روی پلاکاردها عباراتی چون فرهنگ و محیط زیست و آزادی و دموکراسی نوشته شده بود و خودشون روی زمین دراز کشیده بودند و خودشون رو به مردن زده بودند! به معنی این که مثلا فرهنگ مرده است. خیلی هم جدی بدون خنده و پلک زدن، مرده بودند! مردم هم عکس می گرفتند و یا باهاشون همدردی می کردند. بعد هم بلند شدند و بروشور و تابلوهاشون رو توضیح می دادند.در میدان شهر میز و صندلی چیده بودند و مشغول درست کردن سالاد شدند و نوشیدنی هاشون رو روی میزها چیدند. نامه ای هم بود که در تعداد زیاد کپی شده بود و هر کس می خواست نامش را به آن اضافه می کرد و امضا می کرد و اونها هم داخل پاکت می گذاشتند و روی آن تمبر می چسباندند و روی هم جمع می کردند تا به مقصد مورد نظر پست کنند! این گروه TTIP سیاسی فعالیت مشترکی بین اروپا و آمریکا دارد.

معترضین به وضعیت فعلی






برنامه ی اصلی و گروه آوازحوانان با لباس محلی
گل های طبیعی در محراب یک کلیسا