زندگی پر از خاطره است...

زندگی پر از خاطره است...

خاطرات زندگی من در آلمان
زندگی پر از خاطره است...

زندگی پر از خاطره است...

خاطرات زندگی من در آلمان

جشن پایان ترم مدرسه

بوی پائیز میاد. برگ های زرد درختان بلوط و بادهای خنک و باران های رگباری گاه به گاه و دکور جدید مغازه ها نشانگر تغییرات فصل هست. الان دو هفته است که تعطیلات تابستانی 6 هفته ای بچه ها شروع شده و هر کس بچه مدرسه ای داره یک گوشه ای از دنیا داره از فرصت تعطیلات استفاده می کنه. در نظر داشته باشید که این تعطیلات برای ایالت بایرن در این زمان هست و ایالت های دیگه زمان های خودشون رو برای تعطیلی و امتحانات مدرسه ها دارند. این طوری همه کشور با هم تعطیل نمی شوند که راه بیفتند و بروند سفر و همه جا گرون و شلوغ پلوغ بشه.
عکس های زیر مربوط به قبل از تعطیلی مدرسه هاست. به نظرم جشن پایان سال است که بچه ها دور هم بزمی راه انداخته اند. چون پرده نوشته ای نبود من متوجه نشدم که ماجرا چیست! فقط سن چوبی و ابزار آلات موسیقی احتمالا برنامه شب شان بوده. سرکی به داخل سالن هم کشیدم. طبقه اول کلاس موسیقی بود. البته این کلاس پنجره های شیشه ای بزرگ به خیابان دارد و تمرین بچه ها قابل رویت است. یک آکواریوم هم در انتهای راهرو وجود داشت. البته فقط در یکی از ساختمان ها باز بود و من نتونستم به همه جا سرک بکشم دوستانی که ساکن این کشور هستند و فرزند مدرسه ای دارند می توانند توضیحات بهتری راجع به سیستم آموزشی بدهند.
میزهای مختلف رو بچه ها با خوردنی های دست سازشون پر کرده و قیمت گذاری کرده بودند و منتظر علاقمندان بودند. البته بیشتر محصولات آماده مثل ساندویچ بود . یک گروه هم داشتند این شیرینی های باریک که در ساندویچ ساز به سرعت به دست می آید را آماده می کردند.
درس های اصلی ریاضی و علوم و ورزش و هنر و ادبیات(زبان آلمانی) و از سوم ابتدایی زبان انگلیسی هست. گویا هفته ای یکبار هم تعلیمات دینی دارند. یک کلاس کاتولیک ها و یک کلاس پروتستان ها. مسلمانان (همین طور یهودیان)هم اگر به حد نصاب برسند یک کلاس دارند ولی اگر کمتر از حد باشند چند پایه را با هم ادغام می کنند. یکی از دوستانمان که در روستا زندگی می کند می گفت در مدرسه دخترم مسلمان کم بود بنابراین بهش گفتن در یکی از کلاس های مسیحیت شرکت کند ولی در عوض نامه ای از مرکز دینی(منظور مسجد است) بیاورد که در کلاس های دینی آنجا شرکت می کند.
سیستم آموزشی اینجا هم دو پایه دارد. از 6 سالگی به مدت 12 سال به مدرسه می روند. تا 4 سال دبستان و بعد از آن دبیرستان.دبیرستان هم مثل ما سه دسته ی دبیرستان و هنرستان فنی و حرفه ای و کار و دانش دارند. که البته بیشتر بچه ها جذب هنرستان های فنی و حرفه ای می شوند. یعنی نمرات کسی باید خیلی بالا باشد که بتواند در دبیرستان قبول شود. اگر در هنرستان نمراتش از حد مجاز پائین تر بشود به مدارس کار و دانش فرستاده می شود. کسانی به دانشگاه می روند که دیپلم دبیرستان داشته باشند و هنرستان ها شرایط خاصی برای ورود به دانشگاه را باید احراز کنند، هر چند که بیشتر بچه ها جذب بازار کار می شوند و اصراری برای رفتن به دانشگاه ندارند. چند تا از دوستان ایرانی ما که در اینجا بچه مدرسه ای دارند کلی دنبال معلم خصوصی می گشتن تا به فرزندشان در درس ها کمک کند تا بتواند به دبیرستان راه پیدا کند و کار مادر یکی از بچه ها که از هنرستان فنی و حرفه ای به سطح پائین تر یعنی کاردانش فرستاده شده بود از ناراحتی به بیمارستان کشیده شد. هر چند خودشون هم میگن که بقیه خانواده ها به اندازه ما حساس نیستند و خود بچه هامون هم خیلی اصراری به دبیرستان رفتن ندارند.

مرکز آموزشی رز که تبلیغاتش در تصاویر پیداست. یک موسسه آموزشی آلمانی فعال در کشور تانزانیاست که مدرسه و مهد و آموزشگاه شبانه روزی دارد. توضیحات و عکس هاش رو می تونید توی خود سایتشون ببینید. حالا این مدرسه با شهر ما چه همکاری داره من خبر ندارم.


آویزها و شال های آفریقایی


محصولات چوبی دست ساز آفریقا -برای فروش ارائه شده


توضیح و تصاویری از فعالیت های گروه آموزشی فعال در آفریقا


میز و نیمکت و سن برای برنامه


انواع سالاد میوه


ساندویچ های دست ساز -مثلا با سوسیس و کاهو و گوجه+سانسور شده


میز نوشیدنی توسط انجمن اولیا و مربیان


میز آفریقا


تدارکات پشت صحنه!

پزشک خانواده

چندی قبل در راستای خیابان گردی به همراه ارمیای خوش به حالی شده تصمیم گرفتم بروم سراغ پزشک خانواده. از آنجایی که بیمه ما برای معرفی پزشک خانواده اجباری نذاشته بود ما در این مدت پزشک خانواده نداشتیم و با خوددرمانی و داروهایی که از ایران آورده بودیم و مشاوره های پزشکی از ایران از پس بیماری هامون براومده بودیم. خلاصه سر خیابون تابلوی یک زوج پزشک دیدم که یکی خانم بود و یکی آقا.گفتم این خیلی برای ما مناسب است داشتم کالسکه ارمیا را پارک!! می کردم که خانومی آمد و گفت اگر می خواهی کمکت کنم که کالسکه رو ببری داخل. خانه های خیابان ما قدیمی است و اکثرا در ورودی شون پله می خوره و بیشتر خانه های مجاور خیابان هم مطب دکتر و دفتر وکالت هست. خلاصه گفتم نه کالسکه رو همین جا می ذارم. وقتی رفتم داخل مطب متوجه شدم که این خانم منشی دکتر هست. اکثر دکترهایی که ما تا حالا رفتیم دو نفری با هم مطب دارند. یعنی با سبک خانه های اینجا که یک راهروی دراز هست و دو طرف راهرو چند اتاق. یکی از اتاق ها میشه دفتر منشی ها و یکی دیگه اتاق انتظار و یکی آزمایشگاه و دو سه تا اتاق هم برای دکتر و کمک دکترها. خلاصه برای منشی  توضیح دادم که من و همسرم پزشک خانواده می خواهیم و در این مدت نیازی به دکتر نداشتیم! منشی پرسید عربی بلد هستی؟ من گفتم نه. اون گفت که من لبنانی هستم. چند منشی و کمک دکتری که اونجا بودند کلی سعی کردند از ارمیای متعجب خنده بگیرند که بی فایده بود مشغول صحبت با منشی بودم که آقای دکتر سر رسید و با عجله و بداخلاقی گفت ما بیمار جدید قبول نمی کنیم و ظرفیت پر است. دختره گفت اینها توی همین خیابون زندگی می کنند. خلاصه با پادرمیانی منشی ،آقای دکتر قبول بفرمودند و گفتند که بدون نوبت قبلی ویزیت امکان پذیر نیست و پرسید که آلمانی خوب بلدی؟ و می خواست برای پزشک کودک هم شرط بذاره که گفتم ارمیا پزشک خودش رو داره. خلاصه یک نوبت برای دو روز بعد به ما داده شد و من تاکید کردم که تفکیک جنسیتی رعایت شود. وقتی شماره تلفنم را می دادم منشی پرسید اسمت چیست و اسم خودش را هم گفت. اسمش سکینه بود ولی جوری تلفظ کرد که من نفهمیدم و وقتی روی کاغذ نوشت فهمیدم چی گفته بود!
خلاصه روز موعود به اتفاق آقای همسر و ارمیای خواب آلود رفتیم. اول رفتیم پیش خانم دکتر. دکتر پرسید مشکلت چیه؟ دیدم اگر بگم کمردرد و دل درد و سردرد میگه به خاطر کم خوابی و بچه داری طبیعی است. گفتم چک آپ می خوام که گفت بیمه برای 35 سال به بالا هزینه چک آپ رو پرداخت می کنه. خب دیگه حرفی نداشتم بزنم و حال خانم دکتر رو پرسیدم
نوبت بعدی آقای همسر بود که کمردرد زمستانه اش را از آقای دکتر پرسید و دکتر گفت حدود 40% آلمان ها به علت کمبود ویتامین D کمردرد دارند و خلاصه قرار شد آزمایش ویتامین D بدهد. من خستگی آقای همسر را هم گوشزد کردم که آقای دکتر از پس عینکش نگاهی یه ارمیا که با عجله (از ترس این که الان اتاق را ترک کنیم و اون هنوز کامل همه جا رو دید نزده باشه ) داشت گوشه و کنار مطب را می کاوید انداخت و گفت من خودم دو تا پسر دارم، خستگی برای والدین تا دوسالگی کودک امری طبیعی است.
مطب دکترهایی که ما تا حالا رفتیم یک اتاق پذیرش یا منشی داره و یک یا دو اتاق انتظار و دو سه تا اتاق صحبت که بستگی داره با دکتر یا کمک دکتر بخوای صحبت کنی. اکثر افراد هم اسم و سِمَتشون را روی لباس شون نصب کرده اند. این مطب دیگه خیلی با کلاس بود چون توی اتاق انتظار که نشسته بودیم از بلندگو اسم مریض بعدی و شماره اتاقی که باید مراجعه می کرد را اعلام نمودند!!
کمک دکترها (اسمی است که خودم گذاشتم) معمولا یک سری معاینات اولیه و گاهی مشاوره می دهند. در آزمایشگاه هم وزن و خون گیری و فشار و تحویل نمونه ادرار انجام میشه و نتیجه یادداشت میشه و وقتی میری پیش دکتر توی پرونده ات می خونه. البته کمک دکترها دوره های مخصوص هر مهارت رو گذرانده اند. مثلا دوره رژیم غذایی برای بیماران مسن و یا کار کردن با کودکان.
البته درمانگاه و ساختمان پزشکان که برای این منظور طراحی شده دکورش فرق می کنه. این معماری که توضیح دادم مربوط به خانه های قدیمی تغییر کاربری شده به مطب بود. این بیمه جدید ما که دولتی است هزینه ویزیت دکتر و آزمایش و دارویی که دکتر تجویز کنه رو پرداخت می کنه. اگر آزمایش یا دارویی خارج از هزینه بیمه باشه خود دکتر می پرسه که می خواید انجام بدین یا نه؟ برای مراجعه به متخصص هم باید معرفی نامه از پزشک خانواده ات داشته باشی.
نتیجه آزمایش آقای همسر هم با پست به خانه رسید و دکتر یادداشت کوتاهی بر آن نوشته بود و نسخه دارو را هم داخلش گذاشته بود. البته نسخه روی برگه سبز نوشته شده بود که معنی خصوصی میده و هزینه اش را بیمه پرداخت نمی کند(یعنی دارو ضروری نیست)
برای مرخصی از محل کار به علت بیماری هم باید از پزشک خانواده نامه گرفت. شقایق که بیمه خصوصی داشت می گفت من هیچ وقت در مطب دکتر معطل نمی شدم و فوری به من نوبت می دادند.
اینها اطلاعات من از پزشک خانواده است که با توجه به عدم ارتباطی که با پزشک داشتیم کامل نیست. حتما دوستان دیگر بهتر از من اطلاع دارند.
عکس های زیر حاصل گشت و گذار من و ارمیا در محله های قدیمی اطراف خانه مان است.


آب خوری قدیمی


مجسمه مسیح مصلوب


گوشه دنج


رستوران در محیط باز


تابلوهای آویزی که در اینجا خیلی مرسوم است

دو عروسی در یک روز

در راستای گشت و گذارهای هفته قبل از کنار کلیسای نزدیک خونه که رد می شدم دیدم به به مراسم عروسی برپاست. گویا آخر مراسم هم بود چون عروس خانم داشت دسته گلش را برای دختران مجرد پشت سرش پرت می کرد تا دختر خوشبخت بعدی و عروس آینده مشخص شود. وقتی رفتیم به مرکز شهر و یک ساعتی طول کشید موقع برگشت از پشت کلیسا رد شدیم که دیدیم باز هم جمعیت برپاست. تعجب کردم که این همه وقت این جماعت اینجا چیکار می کنن که دیدم بله عروس و داماد جدید هستند. این عروس و داماد تزئینات و میزهاشون و همین طور پذیرایی شون فرق می کرد و البته مهمون هاشون هم شیک تر بودند. عروسی اولی بیشتر جوان ها بودند و لباس ها ساده تر و چند تایی با لباس ورزشی هم بودند ولی این عروسی رسمی تر و افراد مسن و شیک پوش بیشتر . این عروسی هم اوایلش بود یعنی عقد توی کلیسا تمام شده بود و عروس و داماد بیرون کلیسا ایستاده بودند و مدعوین به صف از کلیسا می اومدند بیرون و کادوها رو تقدیم می کردند و آرزوی شادباش و خوشبختی. چون عروس و داماد سرگرم صحبت با مهمانان بودند نشد که ازشون درخواست عکس دوتایی داشته باشم

عروسی اولی پذیرایی یک میز نوشیدنی بود و در سبدی هم نان(احتمالا خواستن تمثال مذهبی هم داشته باشه چون نان و شراب در مراسم عشای ربانی نماد خون و گوشت مسیح است).ولی عروسی دوم انواع نوشیدنی ها و آب میوه ها و شیرینی و روی میزها هم با شمع تزئین کرده بودند.

اینجا هم رسم بوق بوق کردن ماشین عروس و همراهی مهمانان در این کار هست، البته فقط بوق می زنند و دست و جیغ و آهنگ و رقص در ماشین نیست. یک مدلی هم که من دو سه بار دیدم چند تا قوطی کنسرو خالی رو با نخ به عقب ماشین گل زده می بندند که وقتی حرکت می کنند روی زمین کشیده بشه و سر و صدا کنه!! فکر کنم استفاده از ماشین های قدیمی برای عروسی هم مد باشه.

یک برنامه تلویزیون نشون میداد اون وقت ها که من فرصت داشتم و تلویزیون می دیدم خیلی دلم می خواست براش بنویسم و جور نشد. این برنامه این طوری بود که سه نفر رو که می خواستن جشن عروسی بگیرن رو دعوت می کردند برنامه هاشون رو می گفتند و بعد باهاشون برای خرید وسایل و لباس می رفتند و بعد هر کدوم از سه نفر در عروسی همدیگه شرکت می کردند و نظر می دادند و در آخر هم هزینه های هر عروسی رو به تفکیک محاسبه می کردند. البته رقم های بسیار بالایی بود و احتمالا مرفهین بی درد جامعه بودند!! مثلا این که عروسی در باغ بود یا سالن و خطبه عقد توسط کشیش داشتند یا نه و یا تزئینات میز و صندلی ها و دکور، بعد پیش غذا و غذای اصلی و دسر و کیک و بعد برنامه هایی که برای حاضرین ترتیب داده بودند مثل گروه کنسرت یا گروه رقص و شعبده بازی و این جور برنامه ها. در هر مراسم با اون دوتای دیگه که به عنوان مهمان شرکت کرده بودند حرف می زدند و مثلا می گفتند  موسیقی اش جالب نیست و کسل کننده است و یا هوا گرم است و یا مثلا تنوع غذاهای شام کم است. می دونین که دراینجور مواقع هم ملت فقط دنبال ایرادگیری از مراسم های بقیه هستند.

یک برنامه تلویزیونی دیگه هم بود که مراسم های عروسی هر ملیتی که در آلمان هستند نشون میداد. یک قسمتش مراسم عروسی ترک های مقیم آلمان بود که قبل عروسی خانم ها رفتند و وسایل عروس را در خانه اش چیدند و بعد روز عروسی رفتند در خونه پدر عروس و با الله اکبر عروس رو از خونه پدرش مشایعت کردند و ...(می دونین که اینجا خرید جهیزیه و خونه و سرویس طلا و.... وظیفه!! والدین عروس و داماد نیست و زوج جوان دوتایی در حد وسعشون با هم وسایل خانه و پول رهن و اجاره خانه و یک جفت حلقه طلا را تهیه می کنند)

یک برنامه دیگه هم بود که یک زوج ترک آلمان یک کیک خاص سفارش داده بودند و ماجراهای شیرینی پز این سفارش خاص رو نشون می داد. زوج خوشحال برای کیک عروسی شان مدل یک پلی رو انتخاب کرده بودند که می خواستند نماد اتصال آلمان به ترکیه باشه و حالا این شیرینی پز با انواع مواد مختلف امتحان می کرد که استحکام و کشش لازم برای کیکی به حالت پل رو بتونه در بیاره!

به طور حتم پولدارهایی در کشور خودمون هم می باشند که عروسی های آنچنانی برگزار می کنند و حتما خیلی هم خوشحال می شوند که برنامه ای تلویزیونی از عروسی و بریز و بپاششون تهیه بشه. چرا کسی به خواسته هاشون توجه نمی کنه نمی دونم

کلا یاد همه برنامه های عروسی تلویزیون که در یکی دو سال قبل دیدم افتادم

عروسی هایی که من در اینجا دیده ام یا شنیده ام مدل های متنوعی داره یک مدل فقط به شهرداری می روند و ازدواج رو ثبت می کنند و همراهان محدود در همان سالن شهرداری یا فضای باز پشت ساختمان شهرداری پذیرایی می شوند. یا یک مدل دیگر مراسم پذیرایی بعد از عقد در کلیسا انجام می شود و تمام.بعضی ها هم بعد از ثبت ازدواج میرن یک رستوران و دور هم قهوه و کیک می خورند. عده ای هم که وضع شان خوب است سالن و باغ و شام و این حرف ها رو تهیه می کنند. مثلا سمیرا عروسی دوست افغانی ثروتمندش را تعریف می کرد که در یک روستا برگزار کرده اند و سه روز چادر زده بودند و کلی برنامه های جانبی برای مهمانان مثل اسب سواری و بازی با حیوانات برای بچه ها و تنوع غذا داشته اند.


متاسفانه قالب گلدار و بااحساس قبلی به علت پاره ای از مشکلات(عدم نمایش برچسب برگه ها) و عدم وقت من برای اصلاح اون قابل استفاده نبود. فعلا با همین قالب کار رو ادامه میدیم


عروسی اول-ماشین عروس


لباس های مدعوین  ساده و پذیرایی هم همین طور



عروس در حال پرتاب دسته گل برای دوستان دختر مجردش


عروسی اول و عده ای از همراهان با لباس ورزشی



عروسی دوم و چادر پذیرایی-عروسی اول چادر نداشت



میهمانان در صف تقدیم کادو-کادوها هم مسلما سکه طلا نیست بیشتر به کارت هدیه می خورد