

اولا توضیح بدم که منظور از هنر اسلامی هنر سرزمین های اسلامی بعد از ظهور اسلام در آن منطقه است. هنر هم شامل معماری، کتابت، نقاشی ، موسیقی و ... می شود. این رشته در بسیاری از دانشگاه های دنیا تدریس می شود و استادان و مستشرقین و محققین بسیاری در آن فعالیت می کنند. همان طور که می دانید آثار بسیاری از کشورهای اسلامی در موزه های مختلف دنیا موجود است.







گفتم لطفا مبارکی رو کامل کنید و چمدان رو به من بدهید. با هم رفتیم داخل انبار و چمدان شکسته و درب و داغونم رو پیدا کردم
بوی مواد خوراکی گندیده داخلش در کل انبار پیچیده بود
خلاصه بعد از وزن کردن و فرم پر کردن به من تحویل دادند. گویا چمدانم در استانبول مورد تردید واقع می شود و گشوده می شود.چون در چمدان قفل بوده برای باز کردن مجبور شدند(دقت کنید مجبور شدند) چمدان را بشکنند. خلاصه چمدان را گشوده و کل محتویات آن را به هم ریخته بودند. حوصله نداشتم که توی فرودگاه بررسی کنم ، گفتم هر اتفاقی افتاده باشد نمی توانم برایش کاری بکنم، پس بی خیال. خلاصه یک دسته اش که کنده شده بود و دسته دیگرش هم همان اول راه توی فرودگاه ایران شکست، دیگه رسما از خود چمدان محترم خواهش کردم که با پای خودش دنبال من راه بیاید چون دیگر جایی برای گرفتن و کشیدن در آن وجود نداشت.
بعد از تحویل بار با داداشی برای تحویل بار اون و همراهانش به گیت بعدی مراجعه کردیم. یکی از چمدان هایشان از 32 کیلو بیشتر بود و مسئول تحویل بار به آنها گفت که از نظر قانون حمایت از کارگر وزن چمدان نباید بیش از 32 کیلو باشد و بقیه کشورها چون به ایران حساس هستند ما مجبوریم که در این زمینه خیلی سختگیری کنیم. خلاصه چمدان هایشان را باز کردیم و بارها را جابه جا کردیم تا وزن ها به حد استاندارد برسد. بعد با هم رفتیم توی صف کنترل پاسپورت و چون همراهان خارجی در صف جداگانه بودند ما زودتر کارمان تمام شد. نمی دانم چرا این قدر صف خارجی های فرودگاه زیاد بود، این همه خارجی توی ایران چه می کردند؟
وقتی مامور کنترل پاسپورت مرا کنترل می کرد گفت چرا جلوی اسمت رنگ قرمزه؟ چشمم چهارتا شد. آقاهه گفت که یکبار اجازه خروج داری و دفعه بعد باید اجازه خروج مجدد بگیری.خودم می دونستم که یکبار اجازه خروج دارم یارو همین یکبار رو مصرف کرده بود و حالا می پرسید چرا جلوی اسمت تیک قرمزه؟ خلاصه بعد از چک کردن پاسپورت با داداشی غذایی که مامان مهربون داده بود خوردیم و آخرین حرف های حضوری رو زدیم. بعد هم داداش جان من را تا سالن خروجی همراهی کرد. توی هواپیما طبق سفارش نماینده پرواز که از سوختن بلیطم خبر داشت سه تا صندلی کنار هم داشتم و تونستم بخوابم. برای نماز صبح هم مجبور شدم نماز را نشسته داخل هواپیما بخوانم. 2 ساعت تا استانبول راه بود، وقتی رسیدیم به استانبول هوا خنک بود و خوشبختانه پالتوام همراهم بود. توی صندلی های قسمت ترانزیت (transit)فرودگاه دوباره خوابیدم!
دیگه وقتی رفت و آمدها زیاد شد بیدار شدم و با یک خانم ایرانی که با دو فرزندش راهی دانمارک بود صحبت کردم. همسر این خانوم دو سال پیش برای کار به دانمارک رفته بود و بعد از دو سال حالا ویزای خانواده اش جور شده بود و برای الحاق به پدرشان راهی دانمارک شده بودند. فرزند دو سال و نیم این خانوم در سن پنج ماهگی آخرین بار پدرش را دیده بود.خلاصه کمی صحبت و تقسیم خوراکی ها و بعد هم تا دم سالن خروجی با هم بودیم. پرواز بعدی کسالت آور بود هرچند که سعی کردم باز هم بخوابم ولی دیگه هواپیماسواری خیلی تکراری شده بود. در مقصد با کمک چند ایرانی تونستم چمدانم را سوار چرخ دستی بکنم!! و تا قطار برسانمش. تا رسیدن به شهر خودمان خوشبختانه آدم های مهربان کمکم کردند و من هیچ جا برای جابه جا کردن چمدان بی سر و دسته ام به سختی نیافتادم. در ایستگاه شهر خودمان مورد استقبال گرم آقای همسر قرار گرفتم. با این که مدتی در این شهر زندگی کرده ام ولی به نظرم همه جا جدید بود. همین حس را در بدو ورود به ایران داشتم. تا دور روز از شدت خستگی میل به خواب در من شدیدا فعال بود و علاوه بر خواب بسیار گرسنه !! هم بودم. دو شب مهمان مامان مهربونم بودیم و غذای خوشمزه ای که برای آقای همسر فرستاده بود خوردیم با سبزی خوردن تازه ایرانی که با خودم آورده بودم.






هفته قبل که پرواز داشتم از چند روز قبل با کمک همه اعضای خانواده به خصوص خواهرجان چمدانم رابستم و وزن کردم. از دوستان و همسایگان خداحافظی کردم و عمه جان و دایی جان و خاله جون هم آمدند خانه مان برای خداحاقظی. با کلی گریه و اشک و آب پشت سر مسافر من رو بدرقه کردند. اول راه فرودگاه بی حوصله بودم ولی با شوخی و خنده و حرف زدن خواهرجان و داداشی و مامان یادم رفت که در حال جدا شدن ازشان هستم. برای تحویل بارم چند بار از گیت بازرسی گذشتم و یک بار چمدانم بارش از حد مجاز بیشتر بود(وزن کرده بودم ها ولی دلم می خواست ایراد نگیرند
) خلاصه برگشتم و بارها را کم و زیاد کردم و دوباره چمدان را به گیت بردم. خلاصه وقت جدایی فرا رسید و با گریه از بقیه خداحافظی کردم. توی صف کنترل پاسپورت ایستادم و به جمعیت آدم هایی که می آمدند و می رفتند نگاه می کردم. نوبت من که رسید خانومی که پاسپورت ها را چک می کرد گفت برو از اداره کنترل گذرنامه بپرس که اجازه خروج دانشجویی داری یا نه؟من هم مودب و متین رفتم قسمت گذرنامه و پاسپورتم رو نشون دادم.آقاهه خجسته دل گفت شما اجازه خروج از کشور رو ندارید
من کمی او را نگریستم تا بتوانم جمله اش را درک کنم و بعد پرسیدم به چه علت. اگر شما هم سر و کارتان با نظامی ها افتاده باشد می دانید که معمولا پاسخگو نیستند. خلاصه بعد از چند بار پرسیدن من و رفت و آمد افراد مختلف پشت گیشه هر کدام یک چیزی گفتند. یکی گفت چون پاسپورتت در خارج از ایران صادر شده.دیگری گفت چون پاسپورتت دانشجویی است. نهایتا من که نفهمیدم علت چیست و آنها هم گفتند کاری از دستشان ساخته نیست و باید به اداره گذرنامه مراجعه کنم. هر چقدر من توضیح دادم آخه چه ربطی داره این دلایل شما، کسی به عرایض گهربار بنده توجهی ننمود
خلاصه از آقای ناخوش اخلاق خواستم حداقل لطفی در حق من بکند و با خانواده ام تماس بگیرد تا حداقل من را از وسط بیابان نجات دهند.
با داداشی دوباره مراجعه کردیم به فسمت مربوطه و برای گرفتن پاسخ روشنی تلاش نمودیم ولی بی ثمر بود. یک دختر دیگری هم که عازم انگلستان بود همین مشکل را داشت. خلاصه سریع به قسمت تحویل بار مراجعه نمودیم و درخواست نمودیم چمدان ما را برگردانند. حالگیری بسیار خوبی از ما شد از همه دست اندر کاران مربوطه تشکر می کنیم! بعد از نیم ساعت معطلی نماینده پرواز را دیدیم و ایشان گفت چمدانت احتمالا در انبار است و طول می کشد تا پیدا شود بهتر است به خانه بروی. بلیطم که سوخت، بنابراین بدون چمدان به سمت خانه بازگشتیم. روز اول همه دمق بودیم. من اولین کار به آقای همسر اطلاع دادم که منتظرم نباشد و سپس با داداش جان راهی اداره گذرنامه شدیم. چون قبلا داداش جان برای تمدید ویزای مهمانانمان به اداره گذرنامه شهر مراجعه کرده بود مسئول مربوطه را می شناخت. خوشبختانه آقای خوش اخلاقی بود. پاسپورتم را دید و گفت احتمالا علت عدم خروجت ثبت نشدن رضایت شوهر در سیستم بوده است. فرم مربوطه و مدارک را به من داد که پر کنم و تاکید کرد که باید شوهر خودش در فرم امضاء کند. بهش گفتم که آقای همسر در ایران نیست. ایشان گقت که پس باید برود سفارت ایران و فرم را در آنجا امضاء کند و برای ما پست کند. بهش گفتم اولا به علت تحریم مشخص نیست که نامه به دست ما برسد یا نه و در ثانی این کار ممکن است چندین هفته طول بکشد. امکانش نیست ای میل یا فکس کند؟ آقاهه گقت متاسفانه امکانش نیست.
(احتمالا با تکنولوژی ارتباط خوبی نداشتند!)جالب اینه که موقع تمدید پاسپورت در سفارت آقای همسر این فرم را پر کرده بود ولی گویا سیستم به ایران ارتباط ندارد!!)
پدرجان من از طرف آقای همسر وکالت تام دارند، ولی آقای مسئول گفت امضای وکیل هم مورد قبول نیست!
خلاصه دست از پا درازتر به خانه برگشتیم.در پی تماس با افراد مختلف بالاخره شوهرعمه پیشنهاد دادند که اگر دادستان شهر فرم را امضا کند مورد قبول واقع می شود، که البته احتمال امضای دادستان در این موارد بسیار کم است
.فردای آن روز با داداش جان راهی دادگستری شهر شدیم. در بدو ورود موبایل را تحویل می گرفتند و کیف ها را برای جلوگیری از حمل اسلحه جستجو می کردند. اون دختری که وسایل مرا می گشت خوش اخلاق بود و کلی با هم اختلاط کردیم. اون از مدل سنتی کیف من خوشش آمده بود و داشت آدرس می پرسید که کجا خریدی
به قول داداش جان در مورد مسائل مورد علاقه خانوم ها صحبت می کردید
راهروی دادگاه شلوغ بود و ما پرسان پرسان دفتر دادستان را یافتیم. گفتند همین طوری نمی شود برید توی اتاق و باید اول نامه بدهید. به کمک داداش جان نامه ای پر از سوز و گداز(البته تماما حقیقت) نوشتیم و بعد که پدرجان به ما ملحق شدند به سراغ معاون دادستان رقتیم. گفتند دادستان تازه عوض شده و فعلا حضور ندارد. خلاصه با جمله بندی های شکیل موضوع را توضیخ دادیم. تا گقتیم که برای خروج از کشور و... ایشان بلافاصله گفت بدون اجازه پدر شما نمی توانید بچه را از کشور خارج کنید!!!
من تعجب زده گفتم: ها!!..بچه؟ بچه کجا بود؟ ایشان وقتی فهمیدند که همسرم در ایران نیست و من قصد دارم به او بپیوندم در کمال ناباوری نامه من را امضاء کردند و منشی شان هم نامه ای برای اداره گذرنامه نوشت. بسیار شاد شدم وخدا را شکر کردم.روز اول من بسیار غمگین بودم ولی با حرف های پدرجان که گفتند همه این ماجرا حکمت خدا بوده و در برابر اتفاقی که انسان خودش مقصر نیست و خارج از اراده انسان است باید صبور بود و مثل همیشه به خدا توکل کرد آرام شدم. با دعاهای مامان مهربونم مشکل پاسپورت حل شد(خود کارمند اداره گذرنامه هم از این که به این سرعت ماجرا حل شده بود تعجب کرد). مشکل بعدی بعد از سوختن بلیط( یعنی از دست رفتن پرواز) گم شدن چمدان بود.
کارمندان قسمت باری فرودگاه بسیار خوش اخلاق بودند و با تماس های تلفنی من پرونده برای چمدانم تشکیل دادند(وقتی اون آقاهه مشخصات چمدانم را می پرسید می خواستم بگویم هر چمدانی که بوی نامطبوع مواد خوردنی فاسد !! بدهد مال من است.چون مواد خوراکی فاسد شدنی در آن هست) و بعد از پرس و جوها مشخص شد که چمدانم با پرواز رفته و برای خودش تنهایی دارد خوش می گذارند.(باید از چمدانم بخواهم خاطرات سفرش را برایم تعریف کند
) خلاصه چمدان هم پیدا شد و قرار شد توی فرودگاه بماند تا روز پرواز تحویل بگیرم. نتیجه این شد که فرصت بیشتری برای کنار هم بودن داشتیم.(این نتیجه گیری مثبت بود و دیدن نیمه پر لیوان
)
خلاصه در این هفته درگیر کارهای اداری و یافتن چمدان بودم. زندگی همیشه شادی و روی روال عادی نیست، مهم اینه که توی سختی ها هم اعتماد و توکل بر خدا رو از دست نداد و صبور بود.