| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | 4 | 5 | ||
| 6 | 7 | 8 | 9 | 10 | 11 | 12 |
| 13 | 14 | 15 | 16 | 17 | 18 | 19 |
| 20 | 21 | 22 | 23 | 24 | 25 | 26 |
| 27 | 28 | 29 | 30 |
پرسید چرا این سوال رو کردی؟ و بعد توضیح داد که والدینم در شهری همین نزدیکی زندگی می کنند. می خواست ثابت کند که آلمانی اصیل هست. اون هم البته از شهر و دیار من پرسیده بود و من پوستر های آثار تاریخی ایران را که به دیوار نصب شده نشانش دادم. خوبی این ماماها این است که پذیرایی ندارند همون بار اول یک لیوان چای اش دادم که فکر کنم کلا چای خور نبود و من هم خودم را راحت کردم و فقط با لبخند ازش پذیرایی می کنم.
طبق توصیه پزشک بیمارستان همه نوزادان باید از ده روزگی قرص ویتامین D مصرف کنند، چون کمبود آفتاب روی استخوان تاثیر دارد. من بهش گفتم در کشور من به نوزادان قطره آهن می دهند که گفت آهن رو باید نوزاد از شیر مادر بگیرد. برای واکسیناسیون هم چون اینجا تا 3 ماهگی هیچ واکسنی به نوزاد نمی زنند سوال کردم و بهش گفتم در کشور من به نوزادان واکسن های سه گانه در بدو تولد می زنند که گفت باید با پزشک کودک صحبت کنید اگر تشخیص داد برایتان تجویز می کند.
برای تقویت و افزایش شیردهی هم ازش سوال کردم که سوپ ساق پای خوک را تجویز نمود!!(در واقع همون سوپ استخوان قلم خودمان می شود) حالا اگر شما هم سردردی، پادردی چیزی دارین بگین من ازش بپرسم کجای خوک مناسب است کلا یک خوک بگیریم سر و چشم و گوشش را با هم مشترکا استفاده کنیم!!

فکر کنم یازده روزی هست به اینجا سر نزدم امیدوارم که تعطیلات عید بهتون خوش گذشته باشه و حسابی مهمونی و گشت و گذار و دید و بازدید و غذاهای خوشمزه و تنبلی بهتون مزه داده باشه
امروز که 31 مارس بود ساعت تابستانی شروع شد همون جلو کشیدن ساعت ها که در ایران در اول فروردین انجام میشه.
خب علت ننوشتن من رو دوستان حقیقی (منظور غیرمجازی است) و اقوام می دانند می خواهم اینجا بنویسم تا شما هم مطلع شوید. خانواده ما سه نفری شد
و من یکشنبه از بیمارستان مرخص شدم و تازه امشب فرصت کردم گرد و خاک روی لپ تاپم رو بتکونم و یه نگاهی به دنیای مجازی بندازم. البته فردا قراره ماما بیاد خونه و ما باید این خانه شلوغ مون رو مرتب کنیم تا اون بنده خدا جایی برای نشستن داشته باشه!!
در اولین فرصت سعی می کنم که به روال گذشته بنگارم ولی خب اگر مطالب قبلی من رو خوانده باشید متوجه شدین که من تلاش می کنم نگاهی به جامعه و فرهنگ محیطی که در آن زندگی می کنم داشته باشم و دوست ندارم از احوالات شخصی و خانوادگی ام در اینجا بنویسم.الان هم سعی می کنم به همین روند ادامه بدهم. در اولین فرصت پستی در مورد بیمارستان و کادر درمانی و ... می نویسم.
اسم فرشته جدید خانه ما، پسر کوچولوی ما را به پیشنهاد داداش جان در اینجا "ارمیا" می نویسم. از دوستانی هم که نام واقعی را می دانند خواهش می کنم به همین نام در اینجا اشاره کنند.
از تبریکات سال نوتون و محبت دوستانی که جویای احوالم بودم ممنونم.نظرات رو کم کم تائید می کنم.

منظره اتاق من در بیمارستان

منظره اتاق من در بیمارستان

منظره اتاق من در بیمارستان

اتاق من
و بعد هم سبزی پلو و ماهی خوشمزه دست پخت شقایق و همسرش را خوردیم و بعد تلاش برای برقراری ارتباط با خانواده ها در ایران که نصفه و نیمه محقق شد. تا نصف شب مشغول حرف زدن و تعریف خاطرات شدیم و پاسخ به پیام های تبریک دوستان رو گذاشتیم برای فردا. شقایق هم روز اول عید را مرخصی گرفته بود تا حس نوروز را داشته باشد می گفت من همیشه از قبل مرخصی این روز رو از مدت ها قبل رزرو می کنم.از دیروز تا حالا هم داریم به دوستان ایرانی شهرمان تلفنی تبریکات را تقدیم می نمائیم. البته درختان شکوفه کرده در هوای آفتابی این روزها حس آمدن بهار را دارد ولی خب همه آدم هایی که توی خیابان عبور می کنند که نمی دانند در پهنه ای از این کره خاکی عده ای سال جدیدی را آغاز کزده اند و در شور و هیجان عید هستند. اینجا هم که حس و حال جشن Ostern و تخم مرغ و خرگوش که یک جشن بهاره است دارد و ان شالله که فرصت کنم از دکورها و تزئینات این جشن بهارانه عکس بگیرم.



(منظورش گل در کنار گل بود!) این گل های طبیعی دکور یک مغازه تجهیزات پزشکی است
