زندگی پر از خاطره است...

زندگی پر از خاطره است...

خاطرات زندگی من در آلمان
زندگی پر از خاطره است...

زندگی پر از خاطره است...

خاطرات زندگی من در آلمان

امان از پشه ها

امان از این پشه های ریز کوچولو که از سوراخ توری جلوی پنجره رد می شوند و حضور دائم در اطراف لامپ توی اتاق ما دارند!  ما چون در ماه رمضان از افطار تا سحر  بیداریم و مشغول رسیدگی به امور شکم !!می باشیم لامپ مان دائم روشن است و این پشه ها در کل محله فقط خانه ما را نشان می کنند.باور کنید برای خوردن هر قاشق غذا باید از پشه های محترم که برای تست غذا روی آن نشسته اند اجازه بگیریم!
تعطیلات تابستانی مدارس از چهارشنبه آغاز شده و بچه ها 6 هفته(یک ماه و نیم ) فرصت دارند تا خانه ها و بلکه محله را روی سرشان بگذارند. این را از صدای بچه ها که از توی کوچه و پنجره ها شنیده می شود می توان با تمام وجود احساس کرد! (شقایق می گفت در تعطیلات مدرسه ها آمار بچه کشی میره بالا از بس این بچه ها شر هستند و این آلمانی هم علاقمند به حفظ سکوت و حریم خصوصی و این حرف ها تحملشان تمام می شود) همسایه های ما هم خدا رو شکر رفتن تعطیلات و ما یک هفته از دست سر و صدای این بچه ها راحت خواهیم بود.
دیروز در مسجد چند تا از بچه های آلمانی دانشگاه را دیدم که با دوستان مسلمانشان برای افطار آمده بودند. یک دختر دورگه ایرانی- آلمانی به نام ایبلا Ebella را دیدم که مادرش ایرانی است و می گفت که ایرانی ها به من می گویند ای بلا و من وقتی اسمم رو بهش گفتم با ذوق گفت من این اسم را دوست دارم و یادداشت کرده ام برای آینده! خلاصه از افطار در مسجد خوشحال بود و با هم به این نتیجه رسیدیم که اینجا در کنار هم بودن حس خانواده دارد.
وقتی می خواستیم از مسجد خارج شویم عدنان(همون آقای کرد عراقی) آمد و گفت من سوالی داشتم ببخشید اگر شما را عاجز می کنم(منظورش این بود که مزاحم شما می شوم) پرسید که شما اینجا نماز می خوانید؟ ما هم گفتیم بله. گفت من یک دوست شیعه لبنانی دارم که می گفت برای ما جایز نیست پشت سر سنی نماز بخوانیم! ما بهش گفتیم در این کشور غریب ما همه مسلمان هستیم و خدا و رسول و کتاب آسمانی و قبله مان یکی است. اگر قرار باشد که به تفاوت ها خودمان خودمان را از هم جدا کنیم که دیگر مسجدی و اسمی باقی نمی ماند. عدنان هم گفت که من به اون دوستم گفتم که اصل شیعه در عراق و ایران است و امام علی علیه السلام و امام حسین علیه السلام در عراق هستند و فتوای آیت الله سیستانی و آقای خامنه ای بر اتحاد است تو چرا ساز مخالف می زنی. به او گفته بود که من دوستان ایرانی دارم از آنها سوال می کنم. برای مهر هم ما بهش گفتیم که باید زمین یا بر چیزی که از زمین می روید سجده کرد. او هم گفت من شنیدم که سجده بر خاک انرژی های منفی را خارج می کند. و گفت مهم نیست که موقع نماز دست بسته یا دست باز باشیم مهم این است که نیت مان چه باشد و در قلب مان به کجا توجه می کنیم.عدنان می گفت من خاطره خوبی از ایران دارم و آنجا همه با من خوب هستند و ایران وطن دوم من است و ما خواهر و برادریم.
من هم می دانم که بین سنی و شیعه تفاوت های زیادی است ولی این دلیل نمی شود که همدیگر را طرد کنیم و به بهانه اختلاف ها از همدیگر جدا شویم. اگر قرار است بر یکدیگر تاثیر بگذاریم اول از همه باید یاد بگیریم که در کنار هم و با وجود تفاوت ها مشترکات رو تقویت کنیم.من فکر می کنم دلیل کشتارهای عراق و سوریه و پاکستان همین است که برخی به تفاوت ها و تعصب ها دامن می زنند.

این آقای خوشحال با همین لباس جلوی در دانشگاه ایستاده بود و وقتی من خواستم عکس بگیرم کلی ذوق کرد!(فکر کنم لباس سربازان قرون وسطی باشه)


تزئینات جدید فروشگاه


نمی دانم این چرخ ها سمبل حرکت است یا تابستان و بازی بچه ها


نوازندگان خیابانی و شنوندگانشان(بیشتر جوان ها هستند)

جشن پایان ترم دانشکده

امیدوارم طاعات و عبادات همگی در این ماه مورد قبول درگاه حق قرار گرفته باشه. ماه رمضان در ایران از چهارشنبه شروع شد و ما با اعلام مرکز اسلامی هامبورگ از پنج شنبه رمضان رو شروع کردیم،برای همین در شب های قدر دچار اختلاف شدیم و ما برای از دست ندادن این شب های عزیز هم به وقت ایران و هم به وقت آلمان احیا داشتیم. خلاصه این دهه آخر رو کم فرصت برای نوشتن داشتم. چند روز قبل وقتی با آقای همسر پشت چراغ قرمز عابر پیاده نزدیک خونه مون ایستاده بودیم یکی از پشت سر بهمون گفت سلام علیکم. وقتی برگشتیم دیدیم این همون مردی هست که توی مسجد دیده بودیمش. این آقا کرد عراقی است که مدتی در ایران هم زندگی کرده و تا حدی فارسی بلد است. خلاصه با یکدیگر صحبت کردیم. البته اون عربی و فارسی قاطی صحبت می کرد و فهم مطالبش دقت لازم داشت. یک در میان هم در حرف هایش از آیه قرآن و حدیث استفاده می کرد. بهش گفتیم چرا ازدواج نمی کنی؟ گفت من قدیم هستم!(منظورش این بود که پیر شدم!!)، من زن مسلمان می خواهم. بهش گفتیم خب در عراق ازدواج کن. گفت هیچ زن عراقی حاضر نیست بیاد اروپا زندگی کنه! زن ها می گن ما ایران میریم برای زندگی ولی اروپا نه!!! بعد وقتی آدرس خانه اش را داد دیدیم سر خیابون ماست(البته این خیابون که می گم در فرهنگ ما ایرانی ها میشه کوچه!!) بعد من گفتم پس صدای قرآنی که چند روز پیش شنیدیم از پنجره خانه شما بود؟ اون گفت آره من رادیو قرآن دارم و همیشه قرآن گوش میدم. ما گفتیم صداش توی خیابون می اومد. اون هم گفت جیران(منظورش همسایه بود!!) به من اعتراض کرده من هم بهش گفتم تمام طول سال صدای آهنگ ها و موسیقی شماها توی خیابون می پیچه این ماه من دلم می خواد صدای قرآنم رو زیاد کنم!! بعد هم اضافه کرد من کُردم! کسی نمی تونه به من زور بگه. آخر مکالمه هم پرسید صوت فارسی من خوب است؟(منظورش این بود که لهجه من خوب است؟!)
چند روز قبل در دانشکده جشن پایان ترم بود. هر دانشکده ای برای خودش جداگانه جشن می گیره. ساعت 6 شروع برنامه بود. ما برای دیدن استاد آقای همسر رفتیم. چون معمولا اساتید هم این برنامه رو میان.بچه ها هر کدوم یک غذایی یا کیکی درست کرده بودند و روی میزها با انواع خوردنی و نوشیدنی چیده بودند. اکثرا هم غذاهای ترکی و عربی بود.چون هر چی باشه دانشکده شرق شناسی هست دیگه. یکی از غذاها کنارش روی یک کاغذ نوشته بود "مواظب باشید گوشت" منظورش این بود که غذا گوشتی است و گیاه خواران و مسلمانان به آن توجه کنند. به قول آقای همسر باید می نوشت"مواظب باشید رمضان" اکثر بچه ها آمده بودند و مشغول میل کردن بودند. ما هم از دیدن استاد ناامید شدیم و رفتیم برای افطار. بعد از افطار که بازگشتیم جشن تازه تمام شده بود و بچه ها بیرون توی حیاط دانشکده فرش انداخته بودند و نشسته بودند!! و من قلیانی را دیدم که دست به دست می شد. توجه داشته باشید که فرهنگ روی زمین نشستن یک فرهنگ شرقی است و غربی ها از گذشته تاکنون روی زمین نشستن تو خونشون نیست!! خلاصه که فضا خیلی به سمت شرقی پیش رفته بود. خوشبختانه استاد پیدا شد و در فرصتی که آقای همسر با استادش صحبت می کرد من اون اطراف دوری زدم. چند تا از بچه های مسلمان دیگه رو هم دیدم که بعد افطار اومده بودند. یکی از دوستانم برای من کمی غذا برداشته بود. برنامه ها اون طور که من شنیدم بیشتر متن خوانی و نمایش و ... بوده البته ما که رسیدیم برنامه ر/ق/ص ه/ن/د/ی یا ع/ر/ب/ی تازه تموم شده بود و بچه ها داشتند با لباس های پر سر و صداشون آنجا می چرخیدند. معمولا برنامه ها با شعرخوانی بچه هایی که اون ترم کلاس زبان ترکی یا عربی یا فارسی داشتند همراه است و انیمیشن کوتاه معرفی زبان یا کشوری شرقی پخش می شود. بقیه برنامه ها رو من اطلاع ندارم




میز غذا


غذایی که دوستم برای من نگه داشته بود

یکی از افطاری های مسجد. اون ظرف کوچیک یه جور دسر خوشمزه از میوه بود.میوه هایی مثل کشمش و آلو و دانه گندم و نخود که در آب خیسیده بود شاید هم کمی پخته بودند!

عروسی در کلیسا

من تزئینات پشت پنجره ها رو دوست دارم. توی این گلدون ها پر از مجسمه های کوچولوی دایناسور و حیوون های مختلف بود!

گلدان هایی به شکل نمای ساختمان! احتمالا کاردستی بچه هایش بوده!!

فستیوال شعبده بازی

امروز هوا بسیار گرم بود و این طور که هواشناسی اعلام کرده آخر هفته دمای هوا تا 38 و 39 درجه میرسه. تحمل این هوای گرم و شرجی بدون وسایل سرمایشی سخته.  احتمالا مجبوریم توی خونه بشینیم و خودمان را باد بزنیم. در صورتی که دو روز پیش که ما دانشگاه بودیم یه دفعه هوا ابری شد و باد و رگبار شدیدی شروع شد. من هم که دیدم چه فرصتی بهتر از این برای شستن لباس هایم ،پیاده تا خانه قدم زنان آمدم!! وقتی رسیدم خانه چشمتان روز بد نبیند چون در و پنجره ها باز بود توی خانه پر از برگ وشاخه درختان شده بود و پای پنجره هم دریاچه آب تشکیل شده بود!! اگر دو تا پرنده هم توی اتاق می چرخیدند می تونستیم یک پارک حیات وحش زیبا در خانه داشته باشیم

چند روز قبل در شهرمان فستیوال جادوگری و شعبده بازی بود. این طور که تبلیغات کرده بودند 500 تا نمایش خیابانی رایگان در شهر برگزار شده. این برنامه سه روز بود و از صبح تا آخر شب برنامه های مختلف در گوشه و کنار شهر برگزار میشد. برنامه های شعبده بازی،تردستی، آتش بازی، عروسک بازی و ... در طول روز که هوا گرم بود و نمیشد با زبان روزه توی خیابون چرخید. این همه برنامه در نقاط مختلف مرکز شهر پراکنده بود و هر گوشه ای عده ای جمع شده بودند و هنرنمایی کسی را تماشا می کردند. هر کس هنری ،شکلکی ، برنامه ای بلد بود اجرا می کرد! البته بچه ها مشتریان پر و پا قرص برنامه ها بودند. یک سن بزرگ هم در میدان اصلی شهر برپا کرده بودند و کنسرت زنده و نمایش های آتش بازی در آن اجرا می کردند. همه جای میدان هم دکه های خوراکی و نوشیدنی فروشی به راه بود. ملت هم بستنی و ساندویچ و نوشیدنی به دست از این طرف به اون طرف می رفتند. بعضی برنامه های پرطرفدار اون قدر شلوغ بود که با این قد آسیایی ما چیزی پیدا نبود!! حتی این قدر پیدا نبود که ببینیم برنامه راجع به چی هست از بس این ملت قدبلند جلو ایستاده بودند! شب که بعد از افطار آمدیم به خیابان دیدیم کلی آدم ساعت 11 شب خوش و خرم در حال قدم زدن و دیدن نمایش ها و زندگانی هستند. زندگی شبانه در شهر ما معنایی ندارد چون ساعت 8 و 9 شب شهر می خوابه! و قو تو خیابون نمی پره. کمی در خیابان گشت زدیم و به برنامه ای که از سن اجرا می شد نگاه کردیم ولی خب از بس شلوغ بود چیزی ندیدیم.

اینها عکس هایی است که از اینترنت گرفتم وگرنه ما همچین چیزهایی ندیدیم!



آتش بازی

آتش بازی

آکروبات بازی

آتش چرخانی!


شب نشینی

در گوشه و کنار هم وسایل بازی بچه ها و چادر گریم و سرگرمی شون مهیا بود. خب البته برای کسی که از آهنگ های اجرا شده و برنامه ها خاطره داشت حتما بازدید خوبی می شد.


این خانوم ها برای بچه ها بادکنک هایی به طرح گل درست می کردند البته مجانی نبود ها!


خانوم قد بلند

دایره چرخوندنی جلوی هر اسمی که می ایستاد به عنوان جایزه به طرف می دادند مثلا کیف و خوردنی . ولی من هر کس که دیدم بهش شکلات می رسید(این هم مجانی نبود)


سن آماده شده

کوچولوهای مشتاق


اون وسط یه برنامه داره اجرا میشه ،ببینید شما جای من بودین چیزی میدیدن یا نه؟