
(شقایق می گفت در تعطیلات مدرسه ها آمار بچه کشی میره بالا از بس این بچه ها شر هستند و این آلمانی هم علاقمند به حفظ سکوت و حریم خصوصی و این حرف ها تحملشان تمام می شود) همسایه های ما هم خدا رو شکر رفتن تعطیلات و ما یک هفته از دست سر و صدای این بچه ها راحت خواهیم بود.
) پرسید که شما اینجا نماز می خوانید؟ ما هم گفتیم بله. گفت من یک دوست شیعه لبنانی دارم که می گفت برای ما جایز نیست پشت سر سنی نماز بخوانیم! ما بهش گفتیم در این کشور غریب ما همه مسلمان هستیم و خدا و رسول و کتاب آسمانی و قبله مان یکی است. اگر قرار باشد که به تفاوت ها خودمان خودمان را از هم جدا کنیم که دیگر مسجدی و اسمی باقی نمی ماند. عدنان هم گفت که من به اون دوستم گفتم که اصل شیعه در عراق و ایران است و امام علی علیه السلام و امام حسین علیه السلام در عراق هستند و فتوای آیت الله سیستانی و آقای خامنه ای بر اتحاد است تو چرا ساز مخالف می زنی. به او گفته بود که من دوستان ایرانی دارم از آنها سوال می کنم. برای مهر هم ما بهش گفتیم که باید زمین یا بر چیزی که از زمین می روید سجده کرد. او هم گفت من شنیدم که سجده بر خاک انرژی های منفی را خارج می کند. و گفت مهم نیست که موقع نماز دست بسته یا دست باز باشیم مهم این است که نیت مان چه باشد و در قلب مان به کجا توجه می کنیم.عدنان می گفت من خاطره خوبی از ایران دارم و آنجا همه با من خوب هستند و ایران وطن دوم من است و ما خواهر و برادریم. 



یک در میان هم در حرف هایش از آیه قرآن و حدیث استفاده می کرد. بهش گفتیم چرا ازدواج نمی کنی؟ گفت من قدیم هستم!(منظورش این بود که پیر شدم!!)، من زن مسلمان می خواهم. بهش گفتیم خب در عراق ازدواج کن. گفت هیچ زن عراقی حاضر نیست بیاد اروپا زندگی کنه! زن ها می گن ما ایران میریم برای زندگی ولی اروپا نه!!! بعد وقتی آدرس خانه اش را داد دیدیم سر خیابون ماست(البته این خیابون که می گم در فرهنگ ما ایرانی ها میشه کوچه!!) بعد من گفتم پس صدای قرآنی که چند روز پیش شنیدیم از پنجره خانه شما بود؟ اون گفت آره من رادیو قرآن دارم و همیشه قرآن گوش میدم. ما گفتیم صداش توی خیابون می اومد. اون هم گفت جیران(منظورش همسایه بود!!) به من اعتراض کرده من هم بهش گفتم تمام طول سال صدای آهنگ ها و موسیقی شماها توی خیابون می پیچه این ماه من دلم می خواد صدای قرآنم رو زیاد کنم!! بعد هم اضافه کرد من کُردم! کسی نمی تونه به من زور بگه. آخر مکالمه هم پرسید صوت فارسی من خوب است؟(منظورش این بود که لهجه من خوب است؟!)
یکی از غذاها کنارش روی یک کاغذ نوشته بود "مواظب باشید گوشت" منظورش این بود که غذا گوشتی است و گیاه خواران و مسلمانان به آن توجه کنند. به قول آقای همسر باید می نوشت"مواظب باشید رمضان" اکثر بچه ها آمده بودند و مشغول میل کردن بودند. ما هم از دیدن استاد ناامید شدیم و رفتیم برای افطار. بعد از افطار که بازگشتیم جشن تازه تمام شده بود و بچه ها بیرون توی حیاط دانشکده فرش انداخته بودند و نشسته بودند!! و من قلیانی را دیدم که دست به دست می شد.
توجه داشته باشید که فرهنگ روی زمین نشستن یک فرهنگ شرقی است و غربی ها از گذشته تاکنون روی زمین نشستن تو خونشون نیست!! خلاصه که فضا خیلی به سمت شرقی پیش رفته بود. خوشبختانه استاد پیدا شد و در فرصتی که آقای همسر با استادش صحبت می کرد من اون اطراف دوری زدم. چند تا از بچه های مسلمان دیگه رو هم دیدم که بعد افطار اومده بودند. یکی از دوستانم برای من کمی غذا برداشته بود. برنامه ها اون طور که من شنیدم بیشتر متن خوانی و نمایش و ... بوده البته ما که رسیدیم برنامه ر/ق/ص ه/ن/د/ی یا ع/ر/ب/ی تازه تموم شده بود و بچه ها داشتند با لباس های پر سر و صداشون آنجا می چرخیدند. معمولا برنامه ها با شعرخوانی بچه هایی که اون ترم کلاس زبان ترکی یا عربی یا فارسی داشتند همراه است و انیمیشن کوتاه معرفی زبان یا کشوری شرقی پخش می شود. بقیه برنامه ها رو من اطلاع ندارم





امروز هوا بسیار گرم بود و این طور که هواشناسی اعلام کرده آخر هفته دمای هوا تا 38 و 39 درجه میرسه. تحمل این هوای گرم و شرجی بدون وسایل سرمایشی سخته.
احتمالا مجبوریم توی خونه بشینیم و خودمان را باد بزنیم. در صورتی که دو روز پیش که ما دانشگاه بودیم یه دفعه هوا ابری شد و باد و رگبار شدیدی شروع شد. من هم که دیدم چه فرصتی بهتر از این برای شستن لباس هایم ،پیاده تا خانه قدم زنان آمدم!! وقتی رسیدم خانه چشمتان روز بد نبیند چون در و پنجره ها باز بود توی خانه پر از برگ وشاخه درختان شده بود و پای پنجره هم دریاچه آب تشکیل شده بود!! اگر دو تا پرنده هم توی اتاق می چرخیدند می تونستیم یک پارک حیات وحش زیبا در خانه داشته باشیم
چند روز قبل در شهرمان فستیوال جادوگری و شعبده بازی بود. این طور که تبلیغات کرده بودند 500 تا نمایش خیابانی رایگان در شهر برگزار شده. این برنامه سه روز بود و از صبح تا آخر شب برنامه های مختلف در گوشه و کنار شهر برگزار میشد. برنامه های شعبده بازی،تردستی، آتش بازی، عروسک بازی و ... در طول روز که هوا گرم بود و نمیشد با زبان روزه توی خیابون چرخید. این همه برنامه در نقاط مختلف مرکز شهر پراکنده بود و هر گوشه ای عده ای جمع شده بودند و هنرنمایی کسی را تماشا می کردند. هر کس هنری ،شکلکی ، برنامه ای بلد بود اجرا می کرد! البته بچه ها مشتریان پر و پا قرص برنامه ها بودند. یک سن بزرگ هم در میدان اصلی شهر برپا کرده بودند و کنسرت زنده و نمایش های آتش بازی در آن اجرا می کردند. همه جای میدان هم دکه های خوراکی و نوشیدنی فروشی به راه بود. ملت هم بستنی و ساندویچ و نوشیدنی به دست از این طرف به اون طرف می رفتند. بعضی برنامه های پرطرفدار اون قدر شلوغ بود که با این قد آسیایی ما چیزی پیدا نبود!! حتی این قدر پیدا نبود که ببینیم برنامه راجع به چی هست
از بس این ملت قدبلند جلو ایستاده بودند! شب که بعد از افطار آمدیم به خیابان دیدیم کلی آدم ساعت 11 شب خوش و خرم در حال قدم زدن و دیدن نمایش ها و زندگانی هستند. زندگی شبانه در شهر ما معنایی ندارد چون ساعت 8 و 9 شب شهر می خوابه! و قو تو خیابون نمی پره. کمی در خیابان گشت زدیم و به برنامه ای که از سن اجرا می شد نگاه کردیم ولی خب از بس شلوغ بود چیزی ندیدیم.
اینها عکس هایی است که از اینترنت گرفتم وگرنه ما همچین چیزهایی ندیدیم!










