خب دیروز نوبت شرق بود در برنامه فرهنگی کشورها در دانشگاه.اسم برنامه بودLänderAbende به معنی "عصر کشورها". البته عصر به معنای عصرونه و معنی دوران و زمان نمی دهند. در توضیح در بروشور این برنامه آمده است که در هفته فرهنگ برای آشنایی با کشورهای دیگه یک سری برنامه ها طراحی شده. البته این کشورهای دیگه منظور کشورهایی است که دانشجویی از آنها در دانشگاه موجود باشد.البته برنامه خیلی مفصل است و سخنرانی های تخصصی بسیاری در آن گنجانده اند.کشورها رو هم به چهار گروه: شرق،اسکاندیناوی(شمال اروپا)، روم(جنوب اروپا)، آمریکا تقسیم کردند.

توی بروشور نوشته بود که برنامه از ساعت 5 با آشنایی کوتاه با نوشتار فارسی و سپس ساعت 6 با آشنایی با زبان چینی شروع می شود. قبلا هم گفته ام که دانشگاه شهر ما دانشکده شرق شناسی داره، بنابراین یک سری زبان ها و رشته ها در آن تدریس می شه و اساتید مربوطه در دانشکده فعال هستند.بعد از آشنایی با نوشتار فارسی و چینی یک سخنرانی بود با نام "شرق چیست و چه کشورهایی در مشرق هستند؟" و بعد هم یک سخنران راجع به کشورهای عربی و تحولات آن صحبت می کرد.

اولین روز برنامه عمومی با گروه شرق آغاز می شد. از هفته های قبل سمیرا با همه بچه ها هماهنگ کرده بود. بیچاره قسمت مدیریت و هماهنگی کار رو به عهده گرفته بود. قرار بود هر کدوم از بچه ها که می توانند شیرینی ایرانی از باقلوا و حلوا و رنگینک و... بپزند و یا اگر شیرینی خاصی قبلا از ایران آورده اند بیاورند. شقایق که قرار بود رنگینک بپزه به من زنگ زد که رنگینکش اصلا شبیه رنگینک نشده
و قرار شد باقلوا بپزه. خلاصه یک ساعت زودتر از شروع سخنرانی ها به همراه شقایق و سمیرا در سالن حضور داشتیم. فکر می کردیم که بچه های ترکیه یا عرب هم غرفه داشته باشند ولی از آنها خبری نبود. به کمک هم میزها و پایه ها را جابه جا کردیم. من چند روز قبل با بخش فرهنگی سرکنسول گری تماس گرفته بودم و موضوع رو توضیح داده بودم . آنها هم تعدای پوستر و کارت پستال از مناظر مختلف ایران و کتاب معرفی ایران و پرچم ایران را برایم پست کرده بودند. آقای مسئول فرهنگی که من باهاش صحبت کردم خیلی مهربان بود و گفت که خوشحال میشه که به نمایشگاه ما کمک کنه. برعکس بعضی از دانشجوهای ایرانی اینجا من دید خوبی نسبت به سفارت دارم و تو این جور مواقع ازشون کمک می گیرم. خلاصه میز را با کمک صنایع دستی هایی مثل خاتم و سفال و قاب مینیاتور و... که هر کس از خانه اش آورده بود تزئین کردیم. هر چند نسبت به پارسال میزمان خلی خلوت تر بود چون چند تا از بچه ها نبودند دستمان کمی خالی بود. سماور رو هم از دانشکده آوردند و روی میز چیدیم و بساط چای را مهیا کردیم.
یکی از بچه ها گز و دیگری نوغای تبریز آورده بود. خانوم "ش" هم که استاد ایران شناسی دانشگاه است یک سری خوراکی های ترکی و عربی!! از مغازه ترک ها خریده بود.خوشبختانه ترک ها نبودند و ما توانستیم غذاهای آنها را که بی شباهت به غذاهای خودمان نیست به نام خودمان جا بزنیم!!
فکر می کنم بچه های ترکیه یا عرب اینقدر اتحاد نداشتند که بتونند یک غرفه جور کنند و وسایل و معرفی خودشون رو قرار بدهند.

غرفه ایران

صنایع دستی و کارت پستال های ایران




امروز هم اطلاعیه زدند که موتورخونه برای شوفاژها را مجددا روشن کرده اند و قابل استفاده است
خب من هیچی،لباس هایی که شستسم و دو روز است خشک نشده هیچی،لباس های تابستانی که با کلی ذوق و شوق از توی چمدون درآوردم و توی کمد چیدم و الان بلااستفاده مونده اند هیچی،من به جوانه های ریحان هایی که سر از خاک بیرون آوردند و هنوز روی آفتاب رو ندیدند چی بگم
اون ریحون ها نمیگن که بابا ما مال آب و هوای گرم هستیم و نیاز به نور آفتاب و گرما داریم جای ما توی تراس سرد و یخ زده شما نیست؟چند روز پیش،تلویزون برنامه ای داشت درباره حفاری ها در تخت جمشید. یک سری فیلم ها و عکس های قدیمی از حفاری ها و باستان شناسان داشتند و یک سری هم باستان شناس های امروزی بودند که در آنجا کار می کردند. اصل فیلم هم مستندی بود از زندگی یک باستان شناس آلمانی که قسمت هایی از آن را بازی کرده بودند. جالب این بود که گروه های حفار در اون منطقه رو یا آلمانی و یا آمریکایی و استرالیایی نشان می داد. یک سری الواح و کتیبه ها و اشیاء که از حفاری ها پیدا شده بود رو نشون داد که در موزه ی شیکاگو بود و یک سری هم در موزه تهران. یک قسمتی هم یک پروفسور اشیاء رو از توی گنجینه در موزه در آورده بود و توضیح می داد.برای من فیلمبرداری و چرخش دوربین و زاویه ها و نماهایی که با گردش خورشید در آسمان از مجموعه تخت جمشید یا به قول فیلم "پرسپولیس" گرفته بود جالب بود.
دیروز جایتان خالی از درخت گیلاس توی حیاط گیلاس چیدیم. به خاطر باران شدیدی که اوایل بهار آمد تقریبا شکوفه ای به درختان نماند که تبدیل به میوه شود. امسال محصولات مون!!خیلی کم بود. این درخت رو پارسال ماجرایش رو تعریف کردم حالا دوباره هم میگم. از این درخت گیلاس که توی حیاط است هیچ کس میوه نمی چیند. همسایه های طبقه پائینی ما گفتند که آلرژی دارند و کلا هم اعتقاد دارند این گیلاس ها غذای پرنده هاست و ما نخوریم بهتره
بقیه هم یا وقت ندارند یا به کلاس شان نمی خورد از درخت میوه بچینند ،ما هم دیدیم این همه گیلاس به درخت بمونه و بپوسه حیفه برای همین دست به کار شدیم و تا آنجا که دستمان می رسید درخت بیچاره را سبک کردیم.
خبر خاص دیگری نیست جز این که دوشنبه این هفته یک برنامه از طرف دانشکده شرق شناسی برای معرفی رشته ها و احیانا کشورهای حاضر در گروه شان دارند که ایران هم جزءش هست. حالا ببینیم تا دوشنبه بچه ها چه برنامه ای می چینند.
عکس های زیر مربوط به کلیسای در خیابان ماست که من از سر کنجکاوی (کنجکاوی از این جهت که این همه آدم در روز غیر یکشنبه برای چی به کلیسا می روند!!-اصلا هم فضول نیستم
)به داخلش سرک کشیدم. البته ماجرا مال چند ماه پیش است. این کلیسا یک مهد کودک دارد و برنامه ای که در سالن کلیسا برگزار شده بود مربوط به این مهد بود. در اینجا در مهدها هر از گاهی برنامه به اشتراک گذاشتن یا بخشیدن اسباب بازی و کتاب و CD های مختلف و وسایل بچه ها رو برگزار می کنند. به این ترتیب که در روز مشخص خانواده های بچه ها وسایل و اسباب بازی و تخت و میز و خلاصه وسیله ای که دیگه بچه شون نیاز نداره رو میارن و می فروشند. البته من با لباس و اسباب بازی دست دوم خیلی موافق نیستم ولی وسایلی مثل تخت و میز شاید استفاده مجددشان به صرفه تر از این باشه که در انباری ها خاک بخورد. در حالت کلی در اینجا استفاده از وسایل دست دوم عار نیست و معمول است که وسایلی که استفاده نمی کنند رو به مغازه های خاصی برای فروش یا اهدا می دهند. معمولا در دانشگاه اطلاعیه هایی برای فروش مبل و تخت و قفسه و کمد و کتاب های ترم گذشته و ...رو می تونی پیدا کنی.در تصاویر زیر بوفه ای که توسط مادران بچه ها تهیه شده و برای فروش گذاشته شده می بینید. منظورم از بوفه غذاهای خونگی و کیک و شیرینی های مختلف است که مادران خودشون تهیه کردند. اینجا از خیرات و نذری خبری نیست . هر کدام را پسندیدی باید پولش را بدهی و نوش جان کنی.

کیک های پخته شده توسط مادران






نمای بیرونی کلیسا
من همیشه جشن های نیمه شعبان و آش های خوشمزه ای که توی خیابون می دهند رو دوست دارم
امیدوارم به جای من هم از شربت و شیرینی و خوردنی های خوشمزه این جشن بهره مند شده باشید
و البته در این روز پربرکت برای من هم دعا کرده باشید.
البته این مقدار برای قایق پول زیادی است و قایقی که تهیه می کنند مجهز به کابین و اتاق و آشپزخانه و خلاصه یک خانه سیار بوده است. 4 سال این خانواده کل اقیانوس ها را می گردند و از آفریقا و آمریکا و ...سر در می آورند. نمی دونم تو این مدت منتظر اتفاق جدیدی در محو دنیا یا تحولی در اون بودند.
خلاصه تا ته کشیدن پولشون در آبها سرگردان بودند. به عنوان بهترین خاطره از سفرشون گفت که وقتی بعد از 8 روز سرگردانی در آب ها خشکی را دیدم برایم بهترین خاطره است. البته در نظر داشته باشید که آنها با پولشان در کشورهای مختلف مواد خوراکی تهیه می کردند و با استفاده از رادار و یا بی سیم با سواحل و برج های مراقبت ساحلی در ارتباط بودند.بچه هاشون هم گویا زیر سن مدرسه بودند. خلاصه بعد 4 سال که می رسند به سواحل یونان خانومه مریض میشه و چون پول نداشتند در همان یونان می روند سراغ سفارت شان و بعد از بستری شدن در بیمارستان های یونان تشخیص داده میشه که باید برگرده آلمان و اونجا مداوا را ادامه بده و نهایتا خانوم در زیر عمل در بیمارستانی در آلمان فوت می کنه و بقیه سفر کنسل میشه و الان این آقا با فرزندانش در آلمان مستمری بگیر دولت هستند. به نظر آقاهه بیمارستان های آلمان از اقیانوس ها خطرناک تره!!
به عنوان نتیجه مثبت سفرشون آقاهه اعلام کرد که فرزندانش به مدت 4 سال در آغوش خانواده بودند و احتمالا محبت خانوادگی رو برای بقیه عمرشون ذخیره کردند
صرف نظر از این که این کار صحیح بوده یا نه و یا 4 سال سرگردانی در دریاها و دوری از آدم ها و محدود کردن زندگی به یک قایق تا چه حد مفیده و یا تجربه دور دنیا تا چه اندازه می تونه زیبا باشه من به این نکته توجه کردم که این افراد راه حل شون برای مشکلات احتمالی زندگی شون چطوری بوده. یعنی فکری که پشت این ایده بوده که در مواجه با مشکل باید از اون فرار کرد برای من جالب بود.
که تجربه اول در آشپزی رو برای روز مهمانی نگذارید برای اولین بار در زندگی ام دلمه برگ مو درست کردم.
از یک ماه پیش از وقتی که درخت موی تو حیاط سبز شده بود این فکر توی ذهنم بود تا بالاخره در روز مهمانی به ورطه عمل رسید. خدا رو شکر مهمان ها استقبال کردند و بنده را شرمنده ننمودند.
تازه با شربت خاک شیر و اسفرزه(یا به قول خواهر کوچولو شربت بچه قورباغه!!) ازشان پذیرایی کردیم.شقایق اونقدر ذوق کرد که تا آخر مهمانی 4 تا لیوان شربت خورد و من به او سفارش کردم حتما قبل خواب شیرینی بخور مبادا اثرش اذیتت کند.
شقایق می گفت در تابستان در مدت تعطیلی مدارس (6 هفته) آمار کشته شدن فرزندان به دست والدین افزایش می یابد
چون در اینجا به سکوت و خلوت خودشون خیلی مقید هستند و در مدتی که بچه ها تعطیل هستند والدین از حضورشون در خانه کلافه می شوند. البته این حرف به این معنی نیست که همه در اینجا بچه هایشان را می کشند !!بلکه منظور افزایش وقوع این حادثه است. مثل این که در ایران می گویند در تابستان آمار فلان بیماری و یا عمل سرقت افزایش می یابد.بعد هم درباره میزان زاد و ولد و نرخ رشد صحبت کردیم و این که تمایل به داشتن بچه در اینجا پائین است(مثل آمارهای جدید کشور خودمان) و علتش هم اینه که بچه مزاحم زندگی راحت است و زنان تمایل کمتری به وقت گذاشتن برای خانه و خانواده دارند چون می خواهند آزادی و استقلالشان را حفظ کنند. طبق نرخ رسمی هر سال حدود 600 هزار و خرده ای !!کودک در آلمان متولد می شود که این آمار شامل فرزندان خارجی ها هم می شود.توی سایتی خواندم که نرخ فرزند 1.36 به ازای هر زن است و سن بچه دار شدن برای خانوم ها به 34 سال رسیده است.تاز ه اینجا به ازای هر کودک آلمانی که متولد می شود به والدین برای تامین نیازهای مادی اش پول پرداخت می شود. به قول شقایق مادرهای اینجا به دنبال پرستار و کلاس های مختلف می گردند تا از دست بچه شان راحت شوند.وقتی ساعت 2 نصفه شب دوچرخه زنانه ای با صندلی کودک متصل به آن در کنار یک بار می بینی می فهمی که این مادر برای بچه کوچکی که در خانه دارد اصلا ارزش قائل نیست.البته من بچه های بسیاری را در شهر می بینم که با خانواده شان به گردش و تفریح آمدند و این گفته برای همه صدق نمی کند. و نمی توان قانونی برای همه مادران آلمانی صادر کرد که مثلا از محبت و عاطفه مادرانه خالی هستند.تازه این غیر از خانواده هایی است که مثلا مرد و زن هر کدام در شهرهای جداگانه کار می کنند و آخر هفته برای دیدن یکدیگر به شهرهای همدیگه یا شهر اولیه شان می روند. مثلا موقعیت شغلی برای زن در شهر دیگری فراهم شده و از آن طرف برای مرد هم امکان کار در شهر دیگر.
و این گونه هر کس به فکر ترقی خود و پیشرفت در کار و زندگی خویش است و چیزی که اهمیت ندارد مفهوم خانواده است. البته قبلا هم گفته ام نمی توان با تکیه بر داستان ها و زندگی های مختلف که آدم می شنود قانونی برای کل مردم یک کشور وضع کرد یا همه رو با یک دید نگاه کرد همان طور که در کشور خودمان حوادث مختلفی از قتل و سرقت و ... رخ می دهد و یا هر کس در شهر و اطراف خودش این ماجراها رو شنیده.






