زندگی پر از خاطره است...

زندگی پر از خاطره است...

خاطرات زندگی من در آلمان
زندگی پر از خاطره است...

زندگی پر از خاطره است...

خاطرات زندگی من در آلمان

روز اول سمینار

خب روز اول سمینار که همون دوشنبه بود رو ما نرسیدیم.چون باید هتل رو تحویل می گرفتیم و از نظر زمانی به یک ساعت آخر برنامه های سمینار می رسیدیم، پس قیدش رو زدیم و هتل رو انتخاب کردیم. اتاق ما طبقه هفتم هتل بود. و بر کل شهر و هتل های اطراف اشراف داشتیم. کلا منطقه ما هتل نشین بود!

به سقف سرسبز گنبدی توجه کنید!


خیابان های اطراف از بالا

صبح سه شنبه برای رفتن به سمینار سحرخیز شدیم ولی در کمال تعجب دیدیم که ساختمان بلند کنار ما اکثر لامپ هاش کله سحری روشنه. فکر کنم ساعت کاری شون 7 صبح بود.
ما از شب قبل مسیر متروها رو توی نقشه پیدا کرده بودیم و می دونستیم که باید با چه خطوطی به مقصد برسیم ولی پیدا کردن سکوی قطارها توی شلوغی صبح کار زمان بری بود.
خوشبختانه زود به دانشگاه محل سمینار رسیدیم. یعنی یک ساعت زودتر تا کارهای ثبت نام رو انجام بدیم.یارو تعجب کرد و گفت اونهایی که می خوان کافه بخورن حالا میان. بچه های خوش اخلاقی بودن و زود کارمون راه افتاد. همه اونجا خواهرجان من را می شناختند و می گفتند تو همونی که کار ویزات طول کشید!
خواهرجان به سمینار رفت و من هم اونجاها برای خودم می چرخیدم. یکی از بچه های سمینار کامپیوترش رو در اختیار من گذاشت تا باهاش خودم رو سرگرم کنم. پذیرایی شون هم خوب بود و من کلی مستفیض شدمالبته به علت هوای بارانی نتونستم از ساختمان خارج بشم و به عکاسی بپردازم.
ناهار هم با بچه های ایرانی سمینار رفتیم به سلف. یک خانوم ایرانی که توی همین گروه دکترا می خوند راهنمای ما بود و درباره شهر stuttgart بهمون گفت که زمان جنگ کاملا نابود شده ولی به سبک مدرن بازسازی شده.
مدرنیته از همه درودیوارها و ساختمان ها می بارید. ساختمان های بلند سیمانی شهر رو کاملا صنعتی نشون می داد.
عصر هم یک باربیکیوی نو خریدند و می خواستند یک جشن کوچولو به افتخا این سمینار در گروهشون راه بندازند. من هم از سر بیکاری در سرپاکردن باربیکیو و خرد کردن مواد مهمانی مشارکت کردم!
این پسره که سبزیجات رو می شست از روش کاملا پسرانه برای شستن کاهوها استفاده کرد. یعنی همه رو ریخت توی یک کاسه بزرگ پر از آب و به جای آبکش یک نایلون بزرگ رو سوراخ های ریز کرد و کاهوهای خیس را توی اون خالی کرد و توی حیاط نایلون رو می چرخوند تا آبش بریزه!!
برای گروه سبزی خواران سمینار باربیکیوی سبزیجاتی هم راه انداختند.


سالاد

مشغول کباب کردن
کلا خوبی این سمینار ای بود که چون بین المللی بود همه با هم انگلیسی حرف می زدند و آدم احساس خفگی نمی کرد.
شکل ساختمان هم این طوری بود که یک حیاط خلوت مستطیل شکل وسط بود و دور تا دورش اتاق هایی که با در به این حیاط خلوت ارتباط داشتند. یک قسمت از راهرو رو هم به آشپزخانه اختصاص داده بودند با کابینت و گاز و شیرآب و ماشین ظرف شوئی و ..
از داخل آشپزخانه از فضای استراحت عکس گرفتم


میز پذیرایی


نمای آشپزخانه از بیرون مشخص نیست


حیاط خلوت و مجموعه اتاق های مرتبط با آن
شب هم مسیر برگشت رو دیگه یاد گرفته بودیم و تونستیم خودمون رو به هتل برسونیم.

خبر خوب

اول از همه بگم خبر خوب چی هست.خواهر جونم اومده اینجا. البته توی یک شهر نزدیک ما سمینار داره. من هم اومدم پیشش. فردا احتمالا بیشتر فرصت نوشتن داشته باشم. این دو روز رو درگیر یافتن مسیر و حضور در سمینار بودیم.

خب حالا از اول ماجرا تعریف می کنم. خواهر جان من از یک سمینار در شهرstuttgart دعوتنامه داشت ولی خب سفارت آلمان در تهران که از نظر اخلاق کارمندانش رتبه اول رو دریافت می کنه برای ویزا معطلش کرده بودند و تا روز آخر هم معلوم نبود که ویزاش اومده یا نه؟ ولی طرف آلمانی ش خیلی کمک کرد و براش از برلین استعلام کرد و گفت ویزا به تهران ارسال شده. خلاصه تا یک شنبه به من خبر بده که ویزاش اومده من سریع وسایلم رو جمع کردم و تو سایت Mitfahr یک ماشین پیدا کردم. ساعت حرکت هم 10 صبح در پارکینگ در فروشگاه بزرگ شهر بود. یارو به عقلش نرسید توی پارکینگ به اون بزرگی که اکثر ماشین ها نقره ای هستند ما اونو چه جوری پیدا کنیم با تلفن زدن و آدرس دادن بعد یک ربع چرخیدن تا بفهمیم منظورش از در ورودی پارکینگ کدوم درهاست او را یافتیم. من که از شب قبل همش به فکر یافتن مسیر بودم و خوابم نبرده بود توی ماشین تا مقصد خوابیدم. در یکی از ایستگاه های S-Bahn نزدیک شهر Stuttgart یارو منو صدا زد گفت با همین قطار بری می رسی. من هم خواب آلود وسایلم رو برداشتم و رفتم از دستگاه اتومات بلیط خریدم و با قطار شهری خودم رو به ایستگاه مرکزی قطار شهر رسوندم. این ایستگاه مرکزی 15 تا سکوی قطار بین شهری داشت و همچنین ایستگاه دو نوع قطار داخل شهری یعنی S-Bahn و U-Bahn رو هم داشت. یعنی ببینین چند نوع قطار از روی هم رد می شوند.



نمای ایستگاه مرکزی قطار از بالا

نمای درون ایستگاه

در عکس زیز شما موقعیت ایستگاه قطار بین شهری و ایستگاه قطار درون شهری و راه رسیدن به هر ایستگاه رو می تونید ببینید.



این هم نقشه قطارهای زیرزمینی و روزمینی شهر. کلا پیدا کردن مسیر توی این کلاف کار مشکلی هست. مخصوصا که بعضی وقت ها ایستگاه هاشون هم مشترک هست و باید بتونی تغییر مسیر هم بدی.این نقشه  ترکیب S-Bahn و U-Bahn  هست.




این هم نقشه قطار S-Bahn. یه وقتهایی واقعا رنگ ها قاطی پاتی میشه. Stuttgart از جمله شهرهای بزرگ و پرجمعیت آلمان و مرکز استان هست.

من ساعت 1 رسیدم و خواهر جان که به کمک 2 تا ایرانی مهربون تونسته بود توی فرودگاه فرانکفورت به اون بزرگی راه رو پیدا کنه ساعت 12 به آلمان می رسید. من فرصت زیادی داشتم تا اون اطراف بچرخم. خانومی که خواهرجان رو سوار قطار کرده بود به من زنگ زد و شماره سکو وساعت رسیدن قطار رو اعلام کرد.دستش درد نکنه که به یک ایرانی تازه وارد کمک کرده. خواهری تا از قطار پیاده شد من دیدمش. البته اولش قطار 5 دقیقه تاخیر داشت ومن توی سکو منتظر بودم و همه مسافرها پیاده شدند و مسافر من نیومد. من کلی نگران شدم و هی توی ایستگاه قطار می گشتم. بعد دوباره به دهنم رسید برم یک بار دیگه سکو رو نگاه کنم و خوشبختانه دیدمش.
اولش من بلد نبودم که باید بلیط رو از کجا خرید ولی بعد از سوال و جواب کردن دوتائی فهمیدیم که همون دستگاه های اتومات فروش بلیط قطار برون شهری اینجا هم کاربرد داره و می تونی ایستگاه مقصد رو بهش بدی و دیگه لازم نیست که فکر کنی در چه ناحیه ای هستی. قیمت بلیط ها بسته به این که از چه ناحیه(zohn) به چه ناحیه ای می ری فرق می کنه. قیمت یک بلیط دو ناحیه ای 2.60 یورو هست. با کمک information داخل ایستگاه قطار فهمیدیم باید از چه ایستگاهی به هتل مون که قبلا رزرو کردیم برسیم.
هر دو خسته بودیم. من رفتم از متصدی هتل آدرس فروشگاه رو پرسیدم که بتونم نون و پنیر و میوه بخرم. اولش نفهمیدم و اشتباهی رفتم. بعد از دور زوج جوان مسلمانی را دیدم که میان وکلی خرید دستشونه. ذوق زده آدرس رو پرسیدم و اونها هم با جزئیات توضیح دادن.
شب اول خواهری سردش بود و از دست پتوهای پشم شیشه آلمانی ناراضی. پتوهای اینجا بسیار گرم هستند و آدم رو دم پخت می کنند عوض گرم کردن خواهری کلی غذای آماده هم آورده بود و ما یک منوی متنوع از انواع غذاها داشتیم. از یک رستوران هم بیشتر تنوع غذایی داشتیم!
با همه هم چت کردیم و اعلام حضور نمودیم.
شب اول از خستگی خوابم نبرد ولی خواهری خوب خوابید.
این هم عکس های من از ایستگاه قطار مرکزی
تبلیغات کافه ایستگاه هست. اینها هم مثلا بسته های شکلات با طعم های مختلف می باشد


فروشگاه لباس محلی در ایستگاه قطار

عکس بگیر و در برو!

امروز یک شنبه یک خبر خیلی خوب به دستم رسید.حالا سرفرصت میام و توضیح می دم.

دیروز شنبه تصمیم گرفتیم از هوای آفتابی استفاده کنیم و ناهار رو در شهر بخوریم. تا ناهارمون پخته بشه و راه بیفتیم شد ساعت 3! ولی ما منصرف نشدیم. تصمیم گرفتیم بریم پارک کنار هتل اولیه مون. همون جائی که اولین بار ورود به این شهر اونجا ساکن بودیم. غذا و مخلفاتش و برداشتیم و راه افتادیم. شهر شلوغ بود مثل همیشه. و پر از توریست های رنگارنگ

این گداهای محترم هم برای کسانی که بهشون سکه می دادند ادای احترام می کردند و بوسه می فرستادند.



ببینید که این زوج چقدر صورتشون رو رنگ کردند


مسیر رسیدن به پارک مورد نظر ما همه اش سربالایی بود. من موندم که آدم ها چطور توی این سربالایی و سرپائینی ها زندگی می کنند. ما که حسابی خسته شدیم.



تفاوت ارتفاع رو ببینید

این هم یک یادبود برای صلیب و صاحب صلیب در نزدیکی کلیسا


این هم یک آب نمای قدیمی


این هم یک مغازه جواهرات و بدل فروشی که از میوه های فصل برای تزئین مغازه اش استفاده کرده


البته این مغازه ها برای توریست هاست و قیمت های توریستی هم داره


خلاصه بعد از کلی سربالائی رفتن به پارک موردنظرمون رسیدیم و در کنار صلیب محترم غذامون رو میل کردیم.البته پارکی هم نبود. یک صندلی زیر صلیب بود. کل این فضای کوچک هم کنار یک هتل قدیمی ب.د. توی مسیر راه کلی درخت سیب دیدیم که سیب های بیچاره زیرشون ریخته بود و صاحبانشون فرصت و اهمیتی به چیدنشون نمی دادند.

اکثر زیر صلیب ها گل می کارند یا گلدان گل قرار می دهند


اونجا یک منطقه مسکونی اعیان نشین بود. و کلا توریستی رفت و آمد نمی کرد. ساختمان های اکثرا ویلائی با حیاط های گل کاری شده زیبا. ما هم قدم زنان این مناظر رو تماشا می کردیم و عکس می گرفتیم. یک پیرمردی که دید ما داریم جدا جدا از همدیگه عکس می گیریم داوطلبانه اومد جلو و گفت بدین ازتون عکس بگیرم. با خنده می گفت خب حالا لبخند بزنید و یا به قول آلمان ها بگین Tschüs.

ما همین طور که داشتیم خونه را به هم نشون می دادیم ،بیشتر محو درخت های مختلفی که تو خونه هاشون کاشته بودن و با اومدن پائیز رنگارنگ شده بود بودیم.






مشغول عکاسی از درخت ها و خونه ها بودیم که یک دفعه یک خانومی سرش رو از پنجره آورد بیرون و عصبانی پرسید چرا دارین از خونه ها عکس می گیرین؟ ما هم به هم نگاه کردیم و گفتیم نمی فهمیم چی میگی و در رفتیم.
حس می کنم اونجا چون منطقه مرفه نشین بود و توریستی هم نبود حساس شده بود.