| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | 4 | 5 | ||
| 6 | 7 | 8 | 9 | 10 | 11 | 12 |
| 13 | 14 | 15 | 16 | 17 | 18 | 19 |
| 20 | 21 | 22 | 23 | 24 | 25 | 26 |
| 27 | 28 | 29 | 30 |


البته به علت هوای بارانی نتونستم از ساختمان خارج بشم و به عکاسی بپردازم.






اول از همه بگم خبر خوب چی هست.خواهر جونم اومده اینجا. البته توی یک شهر نزدیک ما سمینار داره. من هم اومدم پیشش. فردا احتمالا بیشتر فرصت نوشتن داشته باشم. این دو روز رو درگیر یافتن مسیر و حضور در سمینار بودیم.
خب حالا از
اول ماجرا تعریف می کنم. خواهر جان من از یک سمینار در شهرstuttgart
دعوتنامه داشت ولی خب سفارت آلمان در تهران که از نظر اخلاق کارمندانش رتبه
اول رو دریافت می کنه
برای ویزا معطلش کرده بودند و تا روز آخر هم معلوم نبود که ویزاش اومده یا
نه؟ ولی طرف آلمانی ش خیلی کمک کرد و براش از برلین استعلام کرد و گفت
ویزا به تهران ارسال شده. خلاصه تا یک شنبه به من خبر بده که ویزاش اومده
من سریع وسایلم رو جمع کردم و تو سایت Mitfahr یک ماشین پیدا کردم. ساعت
حرکت هم 10 صبح در پارکینگ در فروشگاه بزرگ شهر بود. یارو به عقلش نرسید
توی پارکینگ به اون بزرگی که اکثر ماشین ها نقره ای هستند ما اونو چه جوری
پیدا کنیم
با تلفن زدن و آدرس دادن بعد یک ربع چرخیدن تا بفهمیم منظورش از در ورودی
پارکینگ کدوم درهاست او را یافتیم. من که از شب قبل همش به فکر یافتن مسیر
بودم و خوابم نبرده بود توی ماشین تا مقصد خوابیدم. در یکی از ایستگاه های
S-Bahn نزدیک شهر Stuttgart یارو منو صدا زد گفت با همین قطار بری می رسی.
من هم خواب آلود وسایلم رو برداشتم و رفتم از دستگاه اتومات بلیط خریدم و
با قطار شهری خودم رو به ایستگاه مرکزی قطار شهر رسوندم. این ایستگاه مرکزی
15 تا سکوی قطار بین شهری داشت و همچنین ایستگاه دو نوع قطار داخل شهری
یعنی S-Bahn و U-Bahn رو هم داشت. یعنی ببینین چند نوع قطار از روی هم رد
می شوند.




خواهری کلی غذای آماده هم آورده بود و ما یک منوی متنوع از انواع غذاها داشتیم. از یک رستوران هم بیشتر تنوع غذایی داشتیم!

امروز یک شنبه یک خبر خیلی خوب به دستم رسید.حالا سرفرصت میام و توضیح می دم.
دیروز شنبه تصمیم گرفتیم از هوای آفتابی استفاده کنیم و ناهار رو در شهر بخوریم. تا ناهارمون پخته بشه و راه بیفتیم شد ساعت 3! ولی ما منصرف نشدیم. تصمیم گرفتیم بریم پارک کنار هتل اولیه مون. همون جائی که اولین بار ورود به این شهر اونجا ساکن بودیم. غذا و مخلفاتش و برداشتیم و راه افتادیم. شهر شلوغ بود مثل همیشه. و پر از توریست های رنگارنگ
این گداهای محترم هم برای کسانی که بهشون سکه می دادند ادای احترام می کردند و بوسه می فرستادند.

ببینید که این زوج چقدر صورتشون رو رنگ کردند

مسیر رسیدن به پارک مورد نظر ما همه اش سربالایی بود. من موندم که آدم ها چطور توی این سربالایی و سرپائینی ها زندگی می کنند. ما که حسابی خسته شدیم.



این هم یک مغازه جواهرات و بدل فروشی که از میوه های فصل برای تزئین مغازه اش استفاده کرده

البته این مغازه ها برای توریست هاست و قیمت های توریستی هم داره

خلاصه بعد از کلی سربالائی رفتن به پارک موردنظرمون رسیدیم و در کنار صلیب محترم غذامون رو میل کردیم.البته پارکی هم نبود. یک صندلی زیر صلیب بود. کل این فضای کوچک هم کنار یک هتل قدیمی ب.د. توی مسیر راه کلی درخت سیب دیدیم که سیب های بیچاره زیرشون ریخته بود و صاحبانشون فرصت و اهمیتی به چیدنشون نمی دادند.

اکثر زیر صلیب ها گل می کارند یا گلدان گل قرار می دهند
اونجا یک منطقه مسکونی اعیان نشین بود. و کلا توریستی رفت و آمد نمی کرد. ساختمان های اکثرا ویلائی با حیاط های گل کاری شده زیبا. ما هم قدم زنان این مناظر رو تماشا می کردیم و عکس می گرفتیم. یک پیرمردی که دید ما داریم جدا جدا از همدیگه عکس می گیریم داوطلبانه اومد جلو و گفت بدین ازتون عکس بگیرم. با خنده می گفت خب حالا لبخند بزنید و یا به قول آلمان ها بگین Tschüs.
ما همین طور که داشتیم خونه را به هم نشون می دادیم ،بیشتر محو درخت های مختلفی که تو خونه هاشون کاشته بودن و با اومدن پائیز رنگارنگ شده بود بودیم.


ما هم به هم نگاه کردیم و گفتیم نمی فهمیم چی میگی
و در رفتیم.