| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | 4 | 5 | ||
| 6 | 7 | 8 | 9 | 10 | 11 | 12 |
| 13 | 14 | 15 | 16 | 17 | 18 | 19 |
| 20 | 21 | 22 | 23 | 24 | 25 | 26 |
| 27 | 28 | 29 | 30 |
ما الان خونه (خونه آلمان مون)هستیم.4 شنبه ساعت 8 صبح پرواز داشتیم. ساعت 4 صبح فرودگاه بودیم
من که خیلی خواب آلود بودم.ساعت 5 بارهامون رو تحویل دادیم و 4 کیلو هم کمبود وزن داشتیم! یعنی 4 کیلو از حد مجاز کمتر بار داشتیم. چون بلیط مون رو از آلمان گرفته بودیم بار هر مسافر رو 40 کیلو نوشته بود. فکر کنم اونها که بلیط از ایران می گیرن بار مجاز رو 30 کیلو براشون حساب می کنند. صف بسیار طویلی در قسمت کنترل پاسپورت و مهر خروج بود. یک زن کولی هم توی فرودگاه بود که به هر صفی که می رسید جیغ و داد می کرد
و به همه فحش می داد و کلا صدای اعتراضش سالن رو پر می کرد. نماز رو توی فرودگاه خوندیم. یک خانومی اومد توی نمازخونه و از همراهش پرسید نماز صبح رو باید شکسته بخونم؟؟ یک رکعتی هست؟؟ آخرین ملاقات رو هم با دستشویی مدل ایرانی در فرودگاه داشتیم
یک عده جوان هم انواع سازها رو در دست داشتند که بعد فهمیدیم گروه مستان هستند، توی پرواز ما بودند دو تا از هنرپیشه های خانوم رو هم توی فرودگاه دیدیم.
ساعت 7:30 هم سوار هواپیما شدیم.من که خیلی خسته و غمگین بودم سریع خوابم برد. کادر پرواز مثل قبل خوش اخلاق و غذاها عالی بود. صبحانه نان و پنیر و عسل و دسر و چای و آب میوه بود. ناهار هم در هواپیما خوردیم. وقتی رسیدیم فرانکفورت خلبان گفت چون شماها خواب بودین من مسیرها و کشورهایی که عبور کردیم رو اعلام نکردم
و چون 20 دقیقه زودتر از وقت قبلی رسیدیم باید توی هواپیما بشینین تا کانال خروج رو به ما بدهند.
فرودگاه فرانکفورت بسیار بزرگ هست و خوشبختانه ما این دفعه عجله نداشتیم و سر فرصت همه جا رو تماشا کردیم و مسیرها رو با کمک تابلوهای راهنما به راحتی پیدا کردیم. قسمت خوب فرودگاه هم اینه که اول که از هواپیما خارج میشوی مامور کنترل ویزا هست و دیگه راحت میشی. ماموری که پاسپورت منو دید تا صفحه آخر ورق زد و وقتی دید من برگه ویزا توی پاسپورتم ندارم تازه متوجه شد که کارت ویزا رو از دست من نگرفته. خودش خنده اش گرفت(من هم اصلا مقصر نبودم
خودش می دونست چی می خواد باید با دقت به دست من نگاه می کرد)
بعد از کنترل ویزا مستقبلین رو ملاقات می کنی و با هم می تونید برید ساک ها رو از روی ریل متحرک تحویل بگیرین. البته ما که مستقبلی نداشتیم.
بعد از یافتن ساک ها چرخ دستی برداشتیم و برای گرفتن بلیط قطار با استفاده از بلیط هواپیما به دنبال دفتر DB گشتیم. با استفاده از دستگاه اتومات بلیط مون رو گرفتیم و یک ساعتی وقت داشتیم تا سکوی شماره 4 رو پیدا کنیم.
توی سکو هوای خنک فرانکفورت به استقبالمان آمد. ما هم که طبق توصیه های شقایق کاپشن هامون رو در دسترس گذاشته بودیم سریع لباس های گرممون رو پوشیدیم.
توی قطار اول جامون خوب بود چون سر فرصت بارها رو جابه جا کردیم. من کمی تا مقصد اول خوابیدم. روی صندلی های ردیف جلویی مون که به حالت روبه روهمی هست و یک میز وسط داره یک زوج مسن و یک زوج جوان مقابل هم نشسته بودند و گویا مسن ترها خاطراتشون رو برای اونها می گفتن. خلاصه کل راه رو صحبت می کردند. کلا این ملت با صدای آروم و یکنواخت معمولا حرف می زنند.
در بین راه که قطار رو عوض کردیم. 5 دقیقه بین رسیدن به ایستگاه و حرکت قطار بعدی فاصله بود. و خوشبختانه سکوهای مقابل هم بودند. ساک های بسیارمان(6 تا ساک و چمدان) را در جلوب در ورودی گذاشتیم و خودمون نزدیک در نشستیم. این قطار محلی بود و توی هر روستایی می ایستاد و کلا مثل اتوبوس بود. توی قطار به شقایق ساعت رسیدنمون رو SMS دادم ولی چون مسیر راه جنگل بود و گاهی آنتن قطع میشد مطمئن نبودم که به دستش رسیده باشه. وقتی به شهر خودمون رسیدیم و دیدیم کسی به استقبالمان نیامده چمدان ها رو از قطار بیرون آوردیم و وقتی آقای همسر رفت چرخ دستبی بیاره دیدیم کیارش با چرخ دستی به استقبالمان آمد. خیلی خوشحال شدیم چون باید دو تا اتوبوس تا رسیدن به خونه عوض می کردیم.شقایق توی ماشین منتظرمون بود. بعد از دیده بوسی گفتند اگر خریدی چیزی می خواین با هم بریم که ما گفتیم کلی خوردنی با خودمان آوردیم. قرار شد ساعت 8 بیان خونه مون. وقتی رسیدیم تو خونه به نظرم همه جا بی روح آمد.
دیوارها و پرده ها سفید. مبل توسی خیلی کم رنگ، کف خونه هم پارکت یک دست. کلا خونه خلوت و ساکت و کم رنگ بود. گلدوان هایم سالم بودند، شقایق یکبار آبشان داده بود.(خودم توی تشت پرآب گذاشته بودمشان) یک نامه هم از دانشگاه برای آقای همسر آمده بود که چرا نیومدی ثبت نام؟
همه ساک ها رو توی راهرو چیدیم و من سریع یک سوپ درست کردم و بچه ها ساعت 8 آمدند و نون سنگک و پنیر ترکی که خودشون آورده بودند و سبزی های معطر و خوش طعم ایرانی. هر دوشون ذوق کردن و با اشتها همه رو خوردن. 
لباس های کاموایی رو از کمد کشیدیم بیرون و پوشیدیم و من دلم برای اون همه لباس خوشگلی که از ایران خریدم و همه خنک و تابستانی هستند و تا سال دیگه نمی تونم بپوشم سوخت.
شب از شدت خستگی هر دو بیهوش شدیم.
اینجا حسابی بوی پائیز میاد، فعلا این دو تا عکس رو داشته باشین تا بیام ماجراهای 5شنبه و جمعه رو تعریف کنم.

حالا میام و از درخت های بلوط و هزار رنگ عکس می ذارم

دوستان از آلمان یک سری سفارش خرید داده اند که چند روزه درگیرش هستیم. موج طبیعت گرایی در اروپا چندی است که فراگیر شده است.سمیرا و همسرش که در خوراک و لوازم مصرفی بسیار دقیق هستند. صابون شن های ساحل!! و یا نمک کف دریای سفید!! و یا میوه ها و آب میوه های بیو(طبیعی) رو با هزینه بیشتر از مواد دیگه تهیه می کنند. و شقایق هم که از ایران مهمان زیاد داره از سدر و حنا تا ماست محلی اهر و چوب زردچوبه اصل هندی و عسل زنبورهای وحشی و گردوی تویسرکان و ... براش میرسه.
حالا هم یک لیستی رو قراره ما براشون تهیه کنیم که البته من خودم با توجه به موجودی های عطاری بازار سنتی شهرمون پیشنهاد دادم. صابون صدر و گزنه و گل ختمی و کتیرا تا قطره های خوراکی و تقویتی و روغن کوهان شتر و روغن شترمرغ در لیست خریدمان قرار دارد.
انصافا این موارد در ایران راحت تر پیدا میشه چون کشور ما چهارفصل و دارای انواع منابع طبیعی است، منبع بسیاری از این گیاهان در بیابان های سوزان و مناطق مرتفع کوهستانی است.من فکر می کنم مردم ما دیگه توجه خاصی به این گیاهان سنتی ندارن و ترجیح می دن از لوازم آرایشی و داروهای خارجی استفاده کنند. هر کشوری دنبال موادی می گرده که در کشورهای دیگه و نه در سرزمین خودش یافت میشه.
راستی ما 4 شنبه پرواز داریم
آخی ماه مهر رسید. من خیلی وقته که احساس خاصی نسبت به ماه مهر ندارم، ولی دیدن بچه هایی که با ذوق و شوق وسایل مدرسه را خریداری می کنند و یا منتظر آغاز مدرسه هستند و یا دلتنگ مدرسه شدند حس شور زندگی داره. اگر من حسی ندارم به مهر دلیل بر متوقف شدن جریان زندگی نیست.
من کلا شعرها و سرودهایی که در ماه مهر پخش می کنند دوست دارم. از این که شادی در سطحی از جامعه (بچه مدرسه ای ها نه معلم ها) جریان داره حس خوبی دارم
امسال پسردائی ام به کلاس اول می رود. کوچکترین نوه فامیل داره قدم در راه باسوادی می ذاره.این پسر کوچولوی ما قبل از رفتن به مدرسه اعلام کرده که من خجالت می کشم به مدرسه برم چون بی سواد هستم و بلد نیستم بنویسم.
و وقتی فهمیده که بقیه هم که به مدرسه میان بی سواد هستن خیالش راحت شده که خیلی از قافله عقب نیست.
روز چهارشنبه هم که جشن شکوفه ها بوده توی کلاس وقتی معلمشون پرسیده که "شغل باباتون چیه؟" این شاهزاده پسر ما معنی کلمه شغل رو نمی دونسته و وقتی دو سه نفر از بقیه بچه های کلاس گفتن پدر ما کارخانه می ره اون هم همین را گفته!!(دائی من مغازه دار هستند) و وقتی از کلاس اومده بیرون از مامانش پرسیده شغل یعنی چه؟؟
و بعد از روز جشن شکوفه ها از مامانش پرسیده هر روز باید برم مدرسه یا هر وقت دلم خواست؟کلا میزان عشق و علاقه رو توجه بفرمائید.
وقتی بعد از جشن ازش پرسیدن فامیل معلمتون چیه؟ یه کم فکر کرده و بعد گفته فکر کنم علفی. و اعضای خانواده در فرصت دو روزه تلاش کردن تا به ایشان کاملا تفهیم نمایند که فامیل معلمش چمنی است نه علفی
تا یکبار اشتباها آقای معلم غافلگیر نشه.
روز 5 شنبه و جمعه هم شاهزاده پسر ما داشته تمرین خط صاف می کرده. چون معلم شون گفته برای روز شنبه خط کش و مداد بیارید که حاشیه دفتر مشق رو خط کشی کنیم. فعلا ایشان شدیدا مشغول تمرین هستند و فرصت مصاحبه ندارند.