| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | 4 | 5 | ||
| 6 | 7 | 8 | 9 | 10 | 11 | 12 |
| 13 | 14 | 15 | 16 | 17 | 18 | 19 |
| 20 | 21 | 22 | 23 | 24 | 25 | 26 |
| 27 | 28 | 29 | 30 |
-ارمیا همراه پدر رفتند نان بخرند و ایلیا پیش من توی ماشین ماند. ازش می پرسم چرا نرفتی؟ پاسخ میده: اولا حال نداشتم،دوما هوا سرده،سوما اینجا جام راحته و تریلوما دلم نمی خواست( تریلیون ماکزیمم عدد شناخته شده برای داداشی هاست)
- ایلیا می پرسه خدا که دیده نمی شه شبیه نور هست یا صدا؟
-ارمیا می پرسه دنیا بزرگتر هست یا جهان؟
از پیشنهادات ایلیا :کاش یک روز تو تقویم تولد لقمان حکیم باشه!!
- ارمیا می پرسه اولین ساعتی که اختراع شد از چه عددی شروع به کار کرد؟ من می گم ۱۲ .میگه به نظر من از ۱
ارمیا می پرسه:برای چی روی دونه برنج می نویسن؟منظورش نوشتن روی تار مو یا دانه برنج هست که در برخی موزه ها وجود داره.
-ارمیا همون طور که کنار من میشینه می پرسه من از وقتی یاد گرفتم بشینم تا حالا چند بار نشستم؟
- سر سفره بابا به ایلیا میگه قراره تو تقویم سال دیگه تاریخ تولد من هم اضافه بشه!! چون من آدم مهمی هستم.ایلیا با ذوق میگه اگه رحلت یا شهادت هم بکنی خوبه چون دوبار اسمت تو تقویم میاد.
- وقتی ایلیا می خواد شیشه ی سس رو باز کنه با هیجان میگه مامان این سس تاریخ مصرفش گذشته. به من نشون میده می بینم روی در شیشه سس نوشته ۵۰ سالگی مبارک ،تاسیس از ۱۳۵۰
-ایلیا همون طور که ساندویچش را گاز می زند می گوید چرا توی ساندویچ چیزهای سیرکننده می ریزند؟؟ بعد مقداری که خورده به من نشون میده میگه ببین تا اینجا پیشرفت کردم.
-ارمیا میگه من یک رصدشمار می خوام.می پرسم چی هست؟ میگه همه مناسبت های یک روز رو توش نوشته باشه و یک عکس کوچولو داشته باشه
ایلیا می گه :اگر سروش (۴ ماهه که تازه دیدیمش) ۱۰۰ سالش بشه من دیگه نیستم.می پرسم :چرا؟ میگه :خب چون من ازش بزرگترم .
-ایلیا میگه از زمان دایناسورها تا حالا چند تا ادم روی زمین اومدن؟ بعد از چند ثانیه دوباره می پرسه از اولی که کره زمین درست شده قبل از دایناسورها تا حالا سال ۱۴۰۰ چند تا آدم اومدن؟ و بعد از یک مدت دوباره می پرسه آدم ها کی تموم میشن؟؟! بعد خودش میگه یعنی خدا از اول دوباره همه چیزا رو درست می کنه از درخت و دایناسور و بعد آدم و حوا ؟؟؟