زندگی پر از خاطره است...

زندگی پر از خاطره است...

خاطرات زندگی من در آلمان
زندگی پر از خاطره است...

زندگی پر از خاطره است...

خاطرات زندگی من در آلمان

فردا چه خبره؟

-ارمیا می پرسه: خدا زمان دایناسورها هم بوده؟ می گم خدا خودش اونا رو آفریده پس حتما بوده. می پرسه: خدا خبر داره فردا چه اتفاقی می افته؟میگم بله خدا همه چی رو می دونه؟ می پرسه خودمون می دونیم فردا چی میشه؟ می گم نظر خودت چیه؟یک کم فکر می کنه و می گه نه ،نمی دونیم. می پرسه خدا که می دونه به ما نمی گه؟ می گم نه،چون می خواد ما هر روز  تلاش کنیم. خوب شد بیشتر نپرسید و وارد مبحث جبر و اختیار و قضا و قدر نشد

تقویمی با هزار سوال

ایلیا همان طور که پاکت بستنی خریداری شده از مغازه در دستش است و به سمت خانه می رویم می پرسد:وقتی ما از خوردن بستنی کیف می کنیم بستنی هم کِیف می کنه؟ می پرسم از چی باید کیف کنه.  جواب میده از این که خودش شیرین و خنکه!!!


روی میز غذاخوری تقویم سال1400قرار داره و در هر وعده خوردن بر سر میز،کوهی از سوالات پیرامون فصل ها و ماه ها و تعداد روزهاشون و تولدهای هر ماه و علت نامگذاری شون و همین طور کلماتی مانند شوال و آوریل و .... بر سرمان آوار می شود. یعنی لیست سوالات خودش قصه ای است .

-مثلا این ماه چرا مرداد نام دارد؟من جواب میدم چون از گرما تو این ماه می میریم!

-یا چرا شوال این قدر سخت است؟! من جواب میدم احتمالا کلمه ی فروردین هم برای عرب زبان ها سخت است. 

-چرا این ماه30روز است؟چرا روز 1از دوشنبه شروع میشه؟چرا اینقدر دیر صفحه های تقویم عوض میشه؟ و ....

امروز ایلیا همون طور که تقویم را ورق می زد پرسید یعنی ما تا آخر این صفحه ها زنده ایم؟؟؟


سین های جدید پیشنهادی

سفره هفت سین را در میان بغض و دلتنگی برادرها جمع کردم.روز قبلش ارمیا پرسید می تونیم سس رو هم تو سفره هفت سین بذاریم؟و ایلیا سمبوسه را پیشنهاد داد. و من گفتم بله میشه.  فقط این موارد در زمان قدیم نبوده و امروزه وجود دارند و ما می تونیم بذاریم. ارمیا پیشنهاد سیم و سینی هم داد. 

دیشب بعد از نمازمن ، ایلیا آمد توی اتاق و پرسید"آخرش می خوای تو دنیا چیکار کنی؟"من متحیر نگاهش کردم و مجدد پرسیدم،همان را تکرار کرد؟ این جملات را چطور سرهم می کند؟پرسیدم نظر خودت چیه؟گفت من که جواب رو می دونم می خوام ببینم تو هم می دونی

خونه ی مامان بزرگ بدیم و ایلیا کلمات بی معنی پشت سر هم می گفت و می خندید.مادربزرگ گفت این چیزها رو چطور بهم می بافی و سرهم می کنی؟ایلیا جواب داد کاری نداره دهنم رو باز می کنم خودشون میان بیرون، سرهم کردن نداره