زندگی پر از خاطره است...

زندگی پر از خاطره است...

خاطرات زندگی من در آلمان
زندگی پر از خاطره است...

زندگی پر از خاطره است...

خاطرات زندگی من در آلمان

شب یلدا

الان حال و هوای شهر ما کریسمس و خرید و تعطیلات در پیش روست که همه برای دیدار خانواده هاشون به شهرهای زادگاه و نزد پدر و مادرشون سفر می کنند. حال و هوای ایران هم که اربعین و عزاداری امام حسین(علیه السلام) هست. ان شالله عزاداری هاتون قبول باشه.

امیدوارم شما شب یلدای خوبی در کنار فامیل و دوستان و خانواده گذرونده باشین. ما هم در جشن یلدای ایرانی های شهر شرکت جستیم و غذا هم بردیم(قابل توجه اونهایی که نگران بودن ما فقط وجود مبارکمون رو می بریم به مهمونی ها) برنامه ریزی اصلی با سمیرا بود و قرار بود هر کس یک غذای ساده بپزد. سمیرا هم کلید پاتوق انجمن بچه های مسیحی دانشگاه رو گرفته بود. البته این پاتوق یا اتاق هم اندیشی یا هرچی در یکی از ساختمان های دانشگاه هست و خوشبختانه طبقه همکف رو به ما دادن که آشپزخانه یا ظروف و تجهیزات کامل و یک اتاق با مبل و میز و صندلی داشت. ما سالاد اولویه درست کرده بودیم با خیارشور آلمانی(یعنی خیارشوری که اصلا شور نیست و در الویه ما جنبه تشریفاتی داشت فقط!) و با تخمه و لواشک و آلبالوی ترش بردیم. موقع رفتن هم شقایق آمد دنبالمان و با ماشین اونها رفتیم. من و شقایق طی برنامه ریزی قبلی هر دو اولویه درست کرده بودیم. شقایق و همسرش هر دو بسیار منظم و دقیق هستند و چون شروع برنامه رو ساعت 6 اعلام کرده بودن راس ساعت ما در ساختمان حضور داشتیم ولی بقیه که اینقدر دقیق نبودن و به هوای این که مهمونی ایرانی است دیر تشریف فرما شدند! من و شقایق توی آشپزخانه سماور پیدا کردیم و چای دم کردیم و میزها را کمی چیدیم تا بقیه برسند. جالب بود که دو تا دانشجوی مهمون هم دعوت بودند یک خانوم چینی و یک آقای قرقیزستانی. اونها دیگه قبل از 6 پشت در حضور داشتند! سمیرا و یکی از بچه ها هم به دنبال خرید انار رفته بودند! خلاصه ما انارهای موجود را قاچ کرده و در ظرف چیدیم و تا رسیدن بقیه خودمون (مخصوصا آقایون)رو سرگرم کردیم!! اون دختر چینی که من بهش انار رو دادم گفت چه طوری باید بخورم!!؟ با قاشق یا چنگال ؟! بهش گفتم این دونه قرمزها رو بخور و پوسته های سفیدش رو نخور. بهم گفت میشه تو بخوری تا من یاد بگیرم! خب من خودم هم انار رو دونه دونه نمی خورم ولی خب برای بار اول این روش رو پیشنهاد میدم. خلاصه تا وقتی ما ایرانی های حاضر هر کدام یک انار کامل رو نوش جان کنیم اون مهمانان محترممان با همون یک برش کوچک انار مشغول بودند. اون پسر قرقیزی که به روش طاقت فرسایی انار رو مثل آلبالو خورده بود و همه هسته هاشون رو درآورده بود! آقای همسر براشون بیت اول "صد دانه یاقوت" رو خواند و کلا ذوق زده شدند از این که این دانه های کوچک خوش رنگ و خوش تراش به یاقوت تشبیه شده. با آمدن بقیه بچه ها و تکمیل شدن میز خوردنی ها ، مهمانان آلمانی هم رسیدند و دکور زیبا و خوشمزه یلدای ما را ملاحظه نمودند. البته میز آجیل و میوه های قرمز مثل خرمالو و سیب و انار و سوهان قم و شیرینی هم داشتیم. هندوانه متاسفانه پیدا نشده بود.
با توجه به حضور جمعیت و بوی دل انگیز غذا دیگه نمی شد ملت معطل بمونند و زنگ شروع خوردن نواخته شد. خوردنی ها شامل عدسی،خوراک لوبیا، لوبیاپلو، شله زرد، چند مدل سالاد، ماست خیار، ماست لبو،برش های ماهی خام(نمی دونم چیه من!) بود. من و آقای همسر هم غذاهای بدون گوشت رو همه رو امتحان نمودیم. جالب بود که هرکس به غذای دست پخت خودش ایراد می گرفت. یکی می گفت وای غذام بی نمک، اون یکی می گفت وای غذام شوره!
سپس یکی از بچه ها متنی درباب فلسفه یلدا و شب نشینی و پیروزی روشنایی بر تاریکی و تولد میترا و حضور میوه های قرمز رنگ در این سفره خواند و سپس حافظ خوانی به دو زبان فارسی و آلمانی انجام شد. بعد هم فال حافظ گرفتند و ترجمه اش را به انگلیسی و آلمانی خواندند. یکی از پسرهای آلمانی می گفت اون حسی که خواننده اشعار حافظ به فارسی داشت رو من بهتر از معنی آلمانی این شعر درک کردم. واقعیت اینه که وقتی شعری فارسی به هر زبان دیگه ترجمه میشه کلمات منقطع میشه و چون قرار هست معنی منتقل بشه کمتر وزن و آهنگ رعایت میشه ولی شعر به زبان اصلی دارای سجع و آهنگ و قافیه است و به صورت روان خونده میشه.
نکته خوب این جمع این بود که همه بدون در نظر گرفتن اختلاف عقیده راجع به کشور و تفاوت نگرش به دین دور هم جمع شده بودیم و یک مناسبت سنتی رو برپاداشته بودیم.من به شخصه با عقاید مذهبی و نگرش به کشورمان از دید دیگران  هم نظر نبودم ولی مهم این هست که با وجود اختلافات  بتونیم کنار هم بمونیم.بعد از خوردن هم دسته دسته در قسمت های مختلف اتاق پراکنده شدیم و بحث های مختلف از کار و تحصیل و فرهنگ و تجربیات زندگی شکل گرفت. من پیش خانوم ش نشسم  که راجع به زبان فارسی صحبت می کرد. یکی از بچه ها اعتقاد داشت که زبان فارسی به علت تنوع حروف مشابه (مانند ت و ط و یا ص و ث و س)و اختلاف در نوشتار کارکرد خود را از دست داده و باید با حروف لاتین جایگزین شود(مل ترک ها که الفبایشان را از فارسی به لاتین تغییر دادند). خلاصه یک ساعتی بحث درباره این موضوع ادامه داشت. یک آقای ایرانی که پیش دکتر ایرانی تازه مکشوف ما(البته ایشان قبلا او را کشف کرده بود) رفته بود تعریف می کرد که دستش را پیش او عمل کرده و دکتر برایش 2 هفته مرخصی نوشته ولی این آقا که مهمان از ایران داشته و می خواسته یک ماه با مهمانانش به گردش برود با بردن یک بسته گز مرخصی یک ماهه را از آقای دکتر هموطن دریافت کرده!، البته ایشان از استقبال آقای دکتر از هموطنش و دقت و حوصله آقای دکتر نیز تعریف نمودند. جمعیت ایرانی حدود 30-25 نفر بود که اکثرا هم دانشجو بودند و بقیه مهمانان هم 8 نفر می شدند. بعد از رفتن مهمانان و اکثر بچه ها ما ماندیم و ظرف های کثیف و سالن به هم ریخته! به کمک همدیگر و ماشین ظرف شویی ظرف ها جمع و جور شد و بعد هم کف سالن که با دانه های  قرمز انار گل کاری شده بود!! تمیز کردیم.
کیارش می گفت یکی از پسرهای آلمانی از او پرسیده این خانوم که حجاب دارد از ترس شوهرش این کار را می کند؟(منظورش من بودم که تنها محجبه جمع بودم. کلا بسیار خندیدیم از این طرز فکر)
ساعت 12 شب خانه بودیم.


میز آجیل

میز خوردنی ها

خوردنی های خوشمزه

اون سالاد اولویه پشت سری دست پخت من!

جشن کریسمس محققان خارجی2

خب ادامه مسابقه با همون روش های سوال و جواب و ترانه های کریسمس فایده ای به حال ما نداشت. به علت اعتراض ما مایک نامزد خانوم مجری اومد کمک مون و در قسمت سوالات کتبی ما را یاری نمود!! ولی در قسمت سوالات شفاهی توفیقی نداشتیم در نتیجه گروه ما نتونست مسابقه رو برنده بشه و جایزه هم بن خرید کتاب بود که خب ما خیلی از برنده نشدنمون غصه نخوردیم(حالا اگر کارت هدیه از یک فروشگاه سطح شهر بود شاید برنده نشدنش غصه ناک می نمود)

اساتید مدعوی که در جشن شرکت کرده بودند بامزه بودند. یک سوال رو که هیچ کس بلد نبود جواب بده(به نظرم سوال نام پدر یکی از شخصیت های مذهبی بود) خانوم مسن آمریکایی جواب داد و بعد با لبخند گفت چون من یهودی هستم جواب را بلد بودم.

یک استاد مدعو از برزیل هم داشتند که بسیار خوشحال و خجسته دل بود و با آهنگ های کریسمس حرکات موزون انجام می داد!! و راه می رفت و دیس شیرینی را به همه تعارف می کرد و می گفت خوشمزه است بخورید.کلا برزیلی ها مردمان بسیار خونگرم و شاد و بی خیالی هستند. در آخر هم وقتی فهمید ما ایرانی هستیم بسیار مشعوف شد و گفت ما برای ایرانی ها احترام بسیاری قائل هستیم . نام من را که پرسید وقتی گفتم،گفت که اااااااا این اسم که پرتغالی است!(اکثر کشورهای آمریکای لاتین به غیر از برزیل به زبان اسپانیایی سخن می گویند چون مستعمره اسپانیا بوده اند و فقط برزیل زبان پرتغالی صحبت می کنند چون در گذشته مستعمره کشور پرتغال بوده اند!) من بهش گفتم نه این اسم عربی است و او گفت در پرتغال مسلمان زیادی زندگی می کنند و این نام از آنهاست که در بین غیرمسلمان هم رایج شده است. گفت اسامی مریم و فاطیما و لیلا از اسم های رایج کشور برزیل است.این توضیح رو هم من بدم که این مسلمان برزیل در واقع برده هایی بودند که در دوران استعمار برای کار از آفریقا به برزیل آورده شده بودند و امروزه جزء جدایی ناپذیر جمعیت برزیل هستند. نام آقای همسر رو که شنید به احترام نامش به حالت تعظیم خم شد.چون نام آقای همسر از اسامی پیامبر هست و ایشون این نام را شناخت. خلاصه با توجه به این که رشته ایشون علوم سیاسی بود سخنرانی کوتاهی هم در باب نظام های کاپیتالیسم و سوسیالیسم و ساختار کشورها برای ما ایراد فرمودند. مثلا می گفت آلمان کشور موفقی است چون مالیات های سنگین از مردم می گیرد و خرج بیمه و تحصیل رایگان کل کشور می کند. ولی از نظام کشور خودش ناراضی بود. برای ایران هم گفت که ساختار حکومت شما خوب است(البته منظورش غیر از وابستگی کشورمان به نفت بود). خلاصه علاقه ایشان بر این بود که با هم قرار بذاریم و بیشتر صحبت کنیم. نظرشون این بود که آدم ها کتاب های زنده هستند و باید از هم کلام شدن با آنها آموخت.


حرف زدن ما ایرانی ها با بچه های سوریه ای بسیار جالب ناک بود. کلا هر چی جمله رو به انگلیسی یا آلمانی می گفتیم بعد خودمون تلاش می کردیم عربی اش را هم بسازیم! در نتیجه نشسته بودیم با فشردن مخ مون تلاش می کردیم درس های عربی راهنمایی را به خاطر بیاوریم! از انا ارید و نحن نرید و ... شروع می کردیم و وقتی به مونث و مثنی و این قسمت هاش می رسیدیم دیگه قاطی می کردیم. اونها هم این تلاش ما را می ستودندموقع خداحافظی مینا هرچی کلمه از خداحافظی یادش بود پشت سر هم ردیف کرد از عباراتی مانند "الی القاء" و "مع السلامه" و اونها هم با "خداحافظ" جواب ما را می دادند. مینا آخرش که قاطی کرده بود فارسی ها را هم با لهجه عربی تلفظ می کرد و اونها هم تلاش در فهم کلمات فارسی که می پنداشتند عربی است از خنده کف زمین ولو شده بودند !

بعد از پایان مراسم در هوای سرد و یخ زده به خانه بازگشتیم.


این هم عکس هایی از گل فروشی توی خیابان که حلقه و دسته های گل مخصوص کریسمس را می فروشد.


حلقه های گل که کف زمین چیده است


یک دسته گل کریسمسی!


دسته گل های کریسمس در ظروف آب منتظر مشتری!


حلقه گل با میوه های کاج رنگ شده


گل های اکلیلی شده!


حلقه گل با برگ های سرو و کاج


دسته گل های کوچک

جشن کریسمس محققان خارجی1

دیشب جایتان خالی رفتیم به جشن کریسمس دانشگاه. البته اینجا هر گروهی و دانشکده ای و انجمنی برای خودش جشن مجزا میگیره. این جشن مخصوص محققان و مهمانان خارجی دانشگاه بود. یعنی دانشجویان دکترا و اساتید مدعوی که از کشورهای دیگر آمدند و دانشجوهای مبادله ای کلا مهمانان دیگه. از قبل از واحد دانشجویان خارجی دانشگاه E-mail اش را دریافت کرده بودیم که تاریخ و مکان برنامه و همین طور برنامه ریزی اش را اعلام کرده بودند. جشن در سالن یکی از خوابگاه های دانشگاه بود. طبق E-mailی که دریافت کرده بودیم امسال غذا هم به برنامه اضافه شده بود البته ما می دونیم وقتی دانشگاه میگه غذا قراره بده چی در انتظارمون هست و اصلا شکم مون رو صابون نزدیم. نوشته بودن هر کس می تونه غذا یا کیک کشور خودش رو درست کنه و بیاره. برای هزینه هاش هم تا حدی دانشگاه کمک می کنه. نوشته بود اگر کسی بلد نیست یا توی خونه وسیله نداره و یا حتی می خواد در مصرف برقش صرفه جویی کنه(این دلیل رو از خودم نوشتم!) می تونه چند ساعت قبل از مراسم بیاد اینجا و توی آشپزخونه خوابگاه درست کنه. ما حتی آشپز حرفه ای هم برای کمک در پخت و تزئین و ... داریم. از اونجایی که من اصلا هیچ رقم کیکی بلد نیستم درست کنم و غذاهای ایرانی هم وقت و حوصله می خواست دست خالی و به عنوان مهمان محترم تشریف بردم.
از بچه های ایرانی فقط ما و مینا بودیم. برای اولین بار بود که من خوابگاه رو می دیدم. البته برنامه توی سالن بود و من اتاق ها رو ندیدم. خوابگاه نگهبان نداره و مثل آپارتمان معمولی میمونه ،در ورودی اصلی هم از داخل باز میشه و هر دانشجو خودش کلید داره. گویا اکثر اتاق ها کوچک و یک نفره است و داخلش سرویس و آشپزخانه هم داره. این طور که شنیدم اتاق های سوئیتی چند نفره هم داره . شهریه هر اتاق بین 280 تا 400 یورو هست(بسته به امکانات و متراژ اتاق) حالا هر وقت کسی من رو مهمون کرد و داخل اتاق ها رو دیدم بهتر می تونم نظر بدم!
چون جمع دانشجویان دکترا و مهمانان خارجی بود سالن خیلی شلوغ نبود و جمع صمیمی با حدود 30 نفر و یا کمتر مهمان دور هم اطراف دو میز نشسته بودیم. ما ایرانی ها با بچه های عراقی و سوریه ای کنار هم نشستیم و همین طور آفریقایی ها و چینی ها هم دور همدیگه. برای من جالب بود که دو تا پسر عراقی هر دو از کردستان عراق بودند و تا حدی فارسی بلد بودند. مجید که کنار ما نشسته بود از سلیمانیه عراق بود و چند تا از خواننده های فارسی زبان را می شناخت و چند تا ترانه هایشان را هم بلد بود! اون یکی پسر عراقی که فارسی را تا حدی می فهمید و صحبت می کرد استاد مدعو دانشگاه بود. مجید از ما درباره جنگ 8 ساله ایران و عراق پرسید و سوال می کرد چقدر اون زمان را یادتان هست؟ من گفتم که ما در اون زمان تهران بودیم و من با این که کم سن بودم بمباران و آژیر و استرسش را یادم هست. شرمندگی از چهره اش پیدا بود و من دیگر از شهدا و جانبازانی این جنگ و خرابی ها و اثراتش بر روح و جان مردم مان نگفتم.(الان که اینها را می نویسم یاد جمله معروف ماندلا افتادم:"می بخشم اما فراموش نمی کنم") می گفت صدام حسین از ایرانیان شیعه متنفر بود و روی موشک هایی که می فرستاد می نوشت ساروخ الحسین(مطمئن نیستم گفت سارخ یا چیزی شبیه این،ولی منظورش همون موشک بود) چون از ارادت ایرانیان به امام حسین علیه السلام خبر داشت این عنوان را انتخاب کرده بود. کمی در مورد اوضاع سوریه و خاورمیانه هم صحبت کردیم که چون مطلب طولانی می شود ذکر نمی کنم. یک نظریه جالب هم برای زبان فارسی داشت. می گفت عرب های جاهلیت که تمدن نداشتن که بخوان زبان درست و حسابی داشته باشن! نظرش این بود که تعدادی از لغاط عربی ریشه فارسی دارد!!(من هیچ تخصصی در ریشه لغات ندارم و هیچ نظری هم نمی تونم بدم)

اون طرف میز بچه های سوریه ای نشسته بودن. هادیل دختر سوریه ای و سامر پسری که قبلا ماجرایش را گفته ام. متاسفانه به علت اختلاف نظر درباره جنگ سوریه بین بچه های سوری دودستگی هست. دوستان هادیل هم که یک پزشک سوری با همسر آلمانی اش بود کنار ما نشسته بودند.
از غذاها و شیرینی ها بگم که غذای اصلی سالاد ماکارونی و یک غذای اسپاگتی وار بود و بقیه هم که غذای چینی ها بود که من اصلا امتحان نکردم!! صبا دختر پاکستانی هم یک نوع کتلت پخته بود که خودش به ما گفت حلال است ولی فوق العاده تند بود. شیرینی ها و کیک ها نسبتا خوب بود. هادیل هم کیک پخته بود که شبیه کیک های سنتی خودمان بود.نان و کره هم جز خوردنی های روی میز بود! و نارنگی هم جزء تزئینات قابل خوردن میز بود و شیرینی مخصوص کریسمس آلمانی که با طعم دارچینش بوی خوشی در فضا ایجاد کرده بود.میز نوشیدنی ها هم جدا بود. زیردستی ها و لیوان ها هر کدوم یک مدل بود.

خانوم الکساندرا کارمند واحد دانشجویان خارجی یک مسابقه طراحی کرده بود. اول همه را گروه بندی کردند. گروه های سه نفره که تا آخر بازی کسی مسخره بازی و تغییر گروه راه ننداخت. ما ایرانی ها و مجید که بی گروه مانده بود شدیم گروه شماره 2. مسابقه یک سری سوال بود که الکساندرا اول به انگلیسی و بعد به آلمانی می خواند. هر کی زودتر دستش را می برد بالا جواب می داد و اگر درست بود امتیاز برای کل گروه منظور می شد. بعضی سوال ها هم که چند گزینه ای بود.از سوال ها بگم که جز چندتاش بقیه برای ما اصلا نامفهوم بود!! سوالاتی مانند شهر محل تولد حضرت عیسی علیه السلام و یا زادگاه اصلی بابانوئل و تقویم Advent مخصوص کریسمس چند خانه دارد و ..رو خب عمومی بود و ما بلد بودیم ولی سوالاتی مانند این که بیشترین صادرات درخت کاج کریسمس از چه کشوری است؟یا تبلیغات شرکت کوکاکولا برای کریسمس در چه سالی شروع شد؟! یا کیک کریسمس ایتالیایی چه نام دارد؟ یا فلان مراسم کریسمس که ما حتی اسمش را هم نشنیده بودیم از ابداعات کدام کشور است؟ یا مثلا فلان ترانه معروف کریسمس را چه خواننده ای اجرا کرده یا فلان شعر کریسمس در چه سالی برای اولین بار خوانده شد؟ و ... اونهایی که چهار گزینه ای بود رو قرار می ذاشتیم که هر کدوم از اعضای گروه یکی از گزینه ها رو بگه تا بالاخره یکیش درست در بیاد قسمت بعدی مسابقه هم یک مصرع از شعرهای مخصوص کریسمس رو روی کاغذ نوشته بود که باید عنوان ترانه اش را می نوشتیم. این رو دیگه اصلا بلد نبودیم ولی خب Google که بلد هست آخرش ما اعتراض نمودیم که بابا اصلا کریسمس و مناسبات و آهنگ های مربوط به اون جزء فرهنگ و شنیده های ما نیست. نه ما و نه عرب ها و نه چینی ها و نه آفریقایی ها هیچ کدوم هیچی از اینها رو نشنیدیم و نمی دونیم. بچه های ایتالیایی و لهستانی و کشورهای اروپایی خب یک چیزهایی بلد بودند و اساتید مدعو هم اون پیرمرد آمریکایی که جلوی ما نشسته بود یا اون مرد شوخ برزیلی که پشت سر ما بود می شناختند.
این پست ادامه دارد....
اگر کسی عکس های این پست را نمی بیند لطفا اطلاع دهد.لطفا بگوئید که بین این پست و پست قبل کسی هست که عکس ها را برایش نمایش داده نشود؟ سایت آپلود عکس را تغییر داده ام، البته شناختی هم از سایت جدید ندارم و امیدوارم که مشکلی پیش نیاد و مثل سایت آپلود عکس های اولیه وبلاگ نشه که کل عکس ها پرید.


میز تزئین شده جشن


میز تزئین شده جشن- اون شیرینی های کوچولو خوشمزه بود


چوب دارچین و یک برش پرتقال خشک شده برای تزئین


اون بالا هم میز پذیرایی بود