خب بعد از مدت ها امروز فرصت شد تا من چند تا از خاطرات کیارش رو از سفر به ایران تعریف کنم.
قبلا گفته بودم که کیارش برای یک سفر تحقیقاتی بر روی چند تا از آثار باستانی ایران به دعوت سازمان مربوطه از ایران دو هفته ای در ایران بودند. این آثاری که در مورد اونها تحقیق می کردند در دو تا از روستاهای دورافتاده ایران بوده، و مسلما در اون روستاها هتل و یا امکانات اسکان و پذیرایی نبوده. از طرف ایران به آنها دو هتل کوچک در شهرهای نزدیک محل تحقیقشون تخصیص داده بودند. سه نفر از کارشناسان ایرانی هم در کنار آنها کار می کردند. این دستگاهی که آنها با خودشان آورده بودند در لیست دستگاه های ممنوعه در کشور مبدا و مقصد بوده و کلی برای ورود آن دستگاه ها به ایران دردسر داشتند. خود کیارش به سازمان ایرانی میگه حالا که ما این دستگاه ها رو به سختی آوردیم شما یک نفر رو بفرستین تا ما که کار می کنیم در کنار ما یاد بگیره که اگر چند سال دیگه خواستین وارد کنین یکی باشه که بلد باشه باهاشون کار کنه. اما دریغ از یک نفر فداکار که حاضر باشه بره و مجانی کار یاد بگیره.
از نکات منفی مثل اسکان در یک هتلی در یک پمپ بنزین که شب تا صبح اتوبوس های مختلف در آن اتراق می کردند و صدای بوق و همهمه مسافران و یا سرد بودن روستاهایی که در آن از صبح تا شب کار می کردند، بدون هیچ وسیله پذیرایی و یا اتاقی برای استراحت و یا جملاتی که ساکنین اون روستا می گفتند که مثلا این ساختمون خرابه به چه درد می خوره که اینقدر شماها بهش ور می رید.(یکی از افراد اون منطقه بهشون گفته ما طرحی داریم که این ساختمون مخروبه و قدیمی رو خراب کنیم و یک ساختمون شیک و مدرن به جای آن بسازیم) و یا جلسه ی مشترک با کارشناسان سازمان مربوطه که کل جلسه با صدای زنگ موبایل و تاثیر وزوز آن روی صدای میکروفون به طوری که پرفسور مجبور میشه میکروفونش رو خاموش کنه تا بتوه حرف بقیه رو بشنوه بگذریم اتفاق های خنده داری هم براشون رخ داده.
یکی از کسانی که از طرف سازمان مربوطه در ایران باهاشون کار می کرده وقتی می رسوندشون به هتل بهشون میگه چیزی نیاز ندارید؟ اونها میگه نه ما همه چیز داریم. دوباره چشمک می زنه و می پرسه:چیز خاصی !!نیاز ندارین؟ کیارش سریع منظورش رو می فهمه و میگه نه. ولی پرفسور آلمانی متوجه نمیشه منظور طرف چیه. تا این که خود این آفاهه پرفسور رو خطاب قرار می ده و با صدای بلند میگه چیز خاص!! (می دونید که،بعضی ها فکر می کنند اگر زبان انگلیسی بلد نیستند با همون جملات فارسی با صدای بلند با خارجی حرف بزنند می فهمه) خلاصه کیارش مجبور میشه برای آفای پرفسور منظور اون طرف رو توضیح بده. پرفسور با تعجب میگه من برای یک سفر کاری اومدم و به تنها چیزی که فکر نمی کنم همینه. حالا من برای شما توضیح میدم تا شما هم علت تعجب این مهمان غیرایرانی مان را بفهمید.منظور ایشون مشروبات غیرمجاز بوده!! به قول کیارش می خواسته کمی مایع زرد رنگ دست ساز رو توی بطری نوشابه یا گالن های روغن بریزه و توی نایلون مشکی بذاره و برای ما بیاره.
نمیدونه که مردم این مملکت کالایی رو استفاده می کنند که صد تا تائیدیه و مهر اطمینان داشته باشد و تمام جزئیات محتواتش روی آن حک شده باشد.
یک خاطره بامزه شون هم مربوط به سفر با مترو بوده. خانومی که همراهشون بوده در قسمت بانوان سوار میشه و وقتی میاد توی هتل برای بقیه تعریف میکنه که در یک بازار متحرک حضور داشته.(البته من به شخصه خوشم میاد از دستفروشان مترو) یک روز هم که کیارش با همراهانش در مترو سوار بودند یکی از حاضران در اون شلوغی داد می زنه برای سلامتی امام زمان(عج) صلوات! حالا چقدر جمعیت مسافران همراهی می کنند من خبر ندارم ولی همین که همه با صدای بلند صلوات می فرستند مهمانان غیرایرانی ما تعجب می کنند که چه خبر شده؟ چون اینقدر فارسی بلد بودند که بفهمند کی چی گفت ولی علت و شرایطش رو درک نمی کردند. حالا ادامه اش بامزه است که بعد از همراهی جمعیت یک نفر داد می زنه برای سلامتی آقای راننده صلوات! و بعد دیگه شروع میشه. چند نوجوان توی مترو از اسامی بازیگران و فوتبالیست ها و ... شروع می کنند و ... تا رسیدن به مقصد که کیارش و همراهان پیاده می شوند به عمو پورنگ و خاله شادونه رسیده بودند حالا تصور کنید کیارش باید چه طوری این مقوله رو توضیح بده.
یک مورد دیگر هم مربوط به کار کردن در ساختمان قدیمی است که سه نفر همراه ایرانی می نشستند با موبایلشون اس ام اس بازی می کردند بدون این که برای بلند کردن یک دانه آجر کمک یا همراهی بکنند. فقط منتظر بودند که ساعات کار تموم بشه و برن ناهار. خود پرفسور تمام آجرها رو برای سراپاکردن دستگاه مخصوص از گوشه و کنار جمع می کنه بدون کمک کسی.
یکی از اتاق های بنای قدیمی که در آن کار می کردند بسته بوده، از سرایدار می خواهند کلید بیاورد و آن را باز کند. او می گوید که سالهاست کلید گم شده. کیارش و پرفسور به شهر می آیند و اره آهن بر می خرند تا قفل را باز کنند. در تمام مدتی که با پرفسور نوبتی اره را استفاده می کردند تا قفل زنگ زده قدیمی را بشکنند همراهان ایرانی با صدای نسبتا بلند به آنها فخش می دادند که بابا این اتاق مثل بقیه است همان نقشه را برای این یکی هم کپی کنید! و یک سری فخش های خارج از محدوده ای که کیارش می گفت من در دل دعا می کردم که پرفسور معنی آنها را ندادند
بقیه خاطراتش هم چون کمی تلخ است گفتنش غم انگیز خواهد بود.
این هم عکس های امروز.
اولی ویترین پنیرهای مختلف که با غذاها و نوشیدنی های متفاوت سرو میشه دو نمونه تستر هم داشت که آقای همسر که تست کردند گفتند که شبیه کره بود.
این تصویر هم یک تابلو اعلانات در یک فروشگاه است که هر کس می تونه لیست خرید یا فروش وسایلی که داره رو توش بنویسه. مقلا یکی نوشته من یک کمد چوبی دارم و می خوام بفروشم. یا یکی نوشته من دوربین فلان مدل دارم که می خوام بفروشم...
این هم یک شاخه خشک با تزئینات بافتنی ریز
عکس های زیر مربوط به فصل گرم سال است که ما آفتاب داشتیم
در عکس زیر یک تراس اضافه شده به ساختمان را می بینید که با سیم های محکم آن را به ساختمان متصل کرده اند.