دیروز به پیشنهاد یکی از دوستانمان به مرکز خریدی که در روستای مجاور شهرمان هست رفتیم. اینجا اصل تمرکززدایی در اصول شهری بسیار خوب رعایت شده. یعنی یک فروشگاه بزرگ که شعبه مرکز خرید معتبری در کل اروپاست در یک روستا بنا شده است. البته اصل مهم در توزیع امکانات ،ارتباطات بین شهرهاست که اینجا سیستم حمل و نقل ریلی یعنی قطار بسیار قوی هست. یعنی یک سری قطارها هست که مثل اتوبوس توی هر شهر و روستا و ده کوره ای!! نگه می داره! البته اگر برای خرید به این فروشگاه می رین باید با اتوموبیل شخصی برین که بتونین خریدهای بزرگ تون رو جابه جا کنید. خلاصه این خانوم مهربون ما رو از شهر خودمون به روستای خودشون (البته فاصله حدود 20 کیلومتر بود نه اینقدر دور که فکر کنید کلی وقت توی راه بودیم

) و این فروشگاه رسوند. این فروشگاه هم اونقدر بزرگ بود که ما فقط یکی دو تا طبقه هاش رو نصفه نیمه دیدیم و خسته شدیم. دستکش عزیز من هم گم شد و چون مسیر پیچ در پیچی طی کرده بودیم دیگه امکان بازگشت و پیدا کردنش نبود. وقتی توی خیابون راه میری اینقدر لنگه دستکش گوشه و کنار افتاده که می تونم از فردا برم توی خیابون و ببینم کدوم به سایز دست من می خوره و به جای دستکش گم شده ام بردارم!!!

بعد رفتیم طبقه پائین فروشگاه که همسر ایرانی دوستمون در بخش فروش فرشش کار می کنه.کلی فرش های شرقی دستباف زیبا اونجا بود که روحمون از دیدن اون هم طرح و رنگ تازه شد.کلی با سعید آقای مهربون حرف زدیم و بعد اون گفت که خانومم منتظر شماست.(خوشبختانه اهل تعارف و تکرار نبود و من هم که بلد نیستم جواب بدم برام خیلی مناسب بود.) فریبا خانم هم اومد دم در فروشگاه که بیاین خونه ما چای بخورین. خب ما هم گفتیم بریم یک چای بخوریم و بعد بریم ایستگاه قطار تا به خانه برگردیم. وقتی رسیدیم خونه شون دیدیم که شام درست کرده و به شقایق هم زنگ زده که اونها هم بیان!! فریبا خانوم رو توی جشن شب یلدا باهاش آشنا شدیم یعنی قبلا می دونستیم که این خانواده هم هستند ولی خب چون شهر ما نبودند همدیگرو نمی دیدیم. ولی اون بنده خدا چند بار به ما زنگ زد تا به یک بهونه ای ما رو بکشونه به خونه اش. خلاصه شقایق و همسرش هم آمدند و تا پاسی از شب دور هم حرف زدیم و البته شام خوشمزه دست پخت فریبا خانوم رو هم خوردیم. فریبا خانوم حدود 14 سال هست که آلمان زندگی می کنه و همسرش سعید آقا حدود 30 سال. دو تا دختر نوجوان هم داشتن که ما فقط در حد سلام و علیک دیدیمشون و رفتن با دوستاشون مهمونی آخر هفته!! البته مامانشون گفت که توی هفته هم دختر ها توی اتاق های خودشان و با دوستانشان هستند و ما بیشتر تنها هستیم. دخترها چون نمی تونند خیلی خوب فارسی صحبت کنند از خانواده های ایرانی گریزان هستند و ترجیح می دهند با همسالانشان خوش بگذرانند. سعید آقا خیلی از غربت و تنهایی ناراحت بود مخصوصا در شهرهای کوچک که هموطن کم باشه بیشتر این حس میاد سراغ آدم. حس دور ماندن از فضای خانوادگی و در حسرت حضور در فضای خاطرات. می گفت گویا در خلاء زندگی می کنم

فکر می کنم نقشه ای برای جمع کردن ما در خانه شان کشیده بودند تا یک جمع ایرانی در خانه تشکیل بدهند.
خانه شان غیر از فرش های زیبای ایرانی با تابلو فرش های زیبا تزئین کرده بودند و مهم تر از همه یک شومینه بزرگ کنار اتاق بود که همه مون با اشتیاق دورش حلقه زده بودیم و دست هامون رو گرم می کردیم.

هر از گاهی هم چوبی در آن می انداختند و حس خوب آتش در رگ هایمان جاری می شد. صحبت ها و تحلیل های فریبا خانم رو ان شالله در پست بعدی می نویسم.
عکس های زیر از بخش فرش فروشی فروشگاه بزرگ است. چون اسم بخش فرش های شرقی بود با مجسمه ها و تابلوهایی از مشرق زمین از چین و هند و ایران و پاکستان و نمادهای عربی تزئین شده بود. البته فرش های مدرن با طرح های امروزی هم در این بخش بود.
کالسکه با دوچرخه احتمالا در هند مرسوم است

این هم که مشخص است نماد چه کشوری است

شتر هم که دیگه نماد کشورهای عربی است. صندوقچه چوبی و روکش های چرم


این مجسمه بزرگ با دکور اطرافش هم فکر کنم چینی است