زندگی پر از خاطره است...

زندگی پر از خاطره است...

خاطرات زندگی من در آلمان
زندگی پر از خاطره است...

زندگی پر از خاطره است...

خاطرات زندگی من در آلمان

پاپی که استعفا داد

این رو می خواستم چند روز پیش بنویسم که فرصت نشد.بالاخره این پاپ شانزدهم از واتیکان رفت و بحث های مربوط به استعفا و عنوان بعدی ایشان حل شد. همین طور که می دانید این پاپ آلمانی بوده است و از ایالت ما یعنی بایرن بوده. یادمه که معلم زبانمان پارسال با افتخار این موضوع رو خاطر نشان می کرد که پاپ از بایرن است. همان طور که می دانید پاپ رهبر مذهبی کاتولیک های جهان است و دیگر گروه های مسیحی عقیده های جداگانه دارند. شهر کوچک ما از مراکز مهم کاتولیک ها در کشور است. بنابراین بسیار مایه فخر و مباهاتشان بود که پاپ از ایالت آنهاست. نام پاپ بندیک شانزدهم هم یوزف یا همان یوسف است. در هفته ای که خبر استعفای پاپ اعلام شد شبکه های تلویزیونی 24 ساعته خبر و تحلیل پخش می کردند. سخنرانی ها و دیدارهای این بنده خدا را می گذاشتند و توضیح و تفسیر علت استعفا و برنامه های بعدی ایشان بود. من دیگه رسما کلافه شده بودم. البته من کاری به مباحث سیاسی و علت استعفای ایشان ندارم ولی برای مردم این کشور بسیار مهم بود که پاپ آلمانی شون داره میره.

پاپ شانزدهم
بزرگترین دسته مسیحیان دنیا کاتولیک هستند و بقیه پروتستان و ارتدوکس می باشند. کاتولیک ها که مقر مذهبی شان در واتیکان ایتالیاست از دستورات پاپ تبعیت می کنند. دسته دیگر مسیحیان اوانگلیش(evangelisch) یا پروتستان هستند. این گروه تعصب کمتری دارند و نسبتا نوظهور هستند. بنیانگذار پروتستان ها کشیش مارتین لوتر است که در قرن 15 میلادی تغییراتی بنیادین در عقاید کلیسا به وجود آورد. طبق اعتقاد مارتین لوتر ،خرید بهشت و یا بخشش به خاطر رنج مسیح غیرعقلانی است و هر انسانی خود مسئول اعمال خود می باشد. لوتر که یک کشیش آلمانی است بسیاری از دیدگاه های کلیسای کاتولیک من جمله پسر خدا دانستن حضرت عیسی را رد کرده است. او در عقاید به انجیل پولس نبی وفادار بود. تا قبل از لوتر انجیل همیشه به زبان اصلی آن یعنی لاتین خوانده می شد برای نخستین بار لوتر انجیل را به زبان آلمانی ترجمه کرد.
در حالت کلی پروتستان ها دید بهتری نسبت به مسلمانان دارند.
درباره لوتر می توانید از اینجا بخوانید. حالا این شهری که ما در آن ساکن هستیم شهر مذهبی کاتولیک است و فقط چند کلیسا از پروتستان ها دارد. یکی از اساتید دانشگاه که خانوم مسنی است می گفت که من وقتی بچه بودم به این شهر آمدیم و ما چون پروتستان بودیم در این شهر کلیسا نداشتیم و در مدرسه من از بچه ها جدا می نشستم . برای من قدغن بود که در غذا با دیگر بچه ها شریک شوم. آنها سختی های بسیار کشیده بودند.
مارتین لوتر
یکبار دیگه هم تلویزیون سر اون قضیه کشتار در دبستانی در آمریکا به شور آمده بود و مدام برنامه و تفسیر و مصاحبه پخش می کرد. دائم هم روی این مسئله تاکید می کردند که ما چقدر کشور خوبی هستیم که حمل اسلحه رو آزاد اعلام نکردیم. کلا هر از گاهی باید یک موضوعی پیدا شود تا تمام کانال های تلویزون به آن اهمیت مضاعف بدهند.

خاطرات کیارش در ایران

خب بعد از مدت ها امروز فرصت شد تا من چند تا از خاطرات کیارش رو از سفر به ایران تعریف کنم.

قبلا گفته بودم که کیارش برای یک سفر تحقیقاتی بر روی چند تا از آثار باستانی ایران به دعوت سازمان مربوطه از ایران دو هفته ای در ایران بودند. این آثاری که در مورد اونها تحقیق می کردند در دو تا از روستاهای دورافتاده ایران بوده، و مسلما در اون روستاها هتل و یا امکانات اسکان و پذیرایی نبوده. از طرف ایران به آنها دو هتل کوچک در شهرهای نزدیک محل تحقیقشون تخصیص داده بودند. سه نفر از کارشناسان ایرانی هم در کنار آنها کار می کردند. این دستگاهی که آنها با خودشان آورده بودند در لیست دستگاه های ممنوعه در کشور مبدا و مقصد بوده و کلی برای ورود آن دستگاه ها به ایران دردسر داشتند. خود کیارش به سازمان ایرانی میگه حالا که ما این دستگاه ها رو به سختی آوردیم شما یک نفر رو بفرستین تا ما که کار می کنیم در کنار ما یاد بگیره که اگر چند سال دیگه خواستین وارد کنین یکی باشه که بلد باشه باهاشون کار کنه. اما دریغ از یک نفر فداکار که حاضر باشه بره و مجانی کار یاد بگیره.

از نکات منفی مثل اسکان در یک هتلی در یک پمپ بنزین که شب تا صبح اتوبوس های مختلف در آن اتراق می کردند و صدای بوق و همهمه مسافران و یا سرد بودن روستاهایی که در آن از صبح تا شب کار می کردند، بدون هیچ وسیله پذیرایی و یا اتاقی برای استراحت و یا جملاتی که ساکنین اون روستا می گفتند که مثلا این ساختمون خرابه به چه درد می خوره که اینقدر شماها بهش ور می رید.(یکی از افراد اون منطقه بهشون گفته ما طرحی داریم که این ساختمون مخروبه و قدیمی رو خراب کنیم و یک ساختمون شیک و مدرن به جای آن بسازیم) و یا جلسه ی مشترک با کارشناسان سازمان مربوطه که کل جلسه با صدای زنگ موبایل و تاثیر وزوز آن روی صدای میکروفون به طوری که پرفسور مجبور میشه میکروفونش رو خاموش کنه تا بتوه حرف بقیه رو بشنوه بگذریم اتفاق های خنده داری هم براشون رخ داده.

یکی از کسانی که از طرف سازمان مربوطه در ایران باهاشون کار می کرده وقتی می رسوندشون به هتل بهشون میگه چیزی نیاز ندارید؟ اونها میگه نه ما همه چیز داریم. دوباره چشمک می زنه و می پرسه:چیز خاصی !!نیاز ندارین؟ کیارش سریع منظورش رو می فهمه و میگه نه. ولی پرفسور آلمانی متوجه نمیشه منظور طرف چیه. تا این که خود این آفاهه پرفسور رو خطاب قرار می ده و با صدای بلند میگه چیز خاص!! (می دونید که،بعضی ها فکر می کنند اگر زبان انگلیسی بلد نیستند با همون جملات فارسی با صدای بلند با خارجی حرف بزنند می فهمه) خلاصه کیارش مجبور میشه برای آفای پرفسور منظور اون طرف رو توضیح بده. پرفسور با تعجب میگه من برای یک سفر کاری اومدم و به تنها چیزی که فکر نمی کنم همینه. حالا من برای شما توضیح میدم تا شما هم علت تعجب این مهمان غیرایرانی مان را بفهمید.منظور ایشون مشروبات غیرمجاز بوده!! به قول کیارش می خواسته کمی مایع زرد رنگ دست ساز رو توی بطری نوشابه یا گالن های روغن بریزه و توی نایلون مشکی بذاره و برای ما بیاره. نمیدونه که مردم این مملکت کالایی رو استفاده می کنند که صد تا تائیدیه و مهر اطمینان داشته باشد و تمام جزئیات محتواتش روی آن حک شده باشد.

یک خاطره بامزه شون هم مربوط به سفر با مترو بوده. خانومی که همراهشون بوده در قسمت بانوان سوار میشه و وقتی میاد توی هتل برای بقیه تعریف میکنه که در یک بازار متحرک حضور داشته.(البته من به شخصه خوشم میاد از دستفروشان مترو) یک روز هم که کیارش با همراهانش در مترو سوار بودند یکی از حاضران در اون شلوغی داد می زنه برای سلامتی امام زمان(عج) صلوات! حالا چقدر جمعیت مسافران همراهی می کنند من خبر ندارم ولی همین که همه با صدای بلند صلوات می فرستند مهمانان غیرایرانی ما تعجب می کنند که چه خبر شده؟ چون اینقدر فارسی بلد بودند که بفهمند کی چی گفت ولی علت و شرایطش رو درک نمی کردند. حالا ادامه اش بامزه است که بعد از همراهی جمعیت یک نفر داد می زنه برای سلامتی آقای راننده صلوات! و بعد دیگه شروع میشه. چند نوجوان توی مترو از اسامی بازیگران و فوتبالیست ها و ... شروع می کنند و ...  تا رسیدن به مقصد که کیارش و همراهان پیاده می شوند به عمو پورنگ و خاله شادونه رسیده بودند حالا تصور کنید کیارش باید چه طوری این مقوله رو توضیح بده.

یک مورد دیگر هم مربوط به کار کردن در ساختمان قدیمی است که سه نفر همراه ایرانی می نشستند با موبایلشون اس ام اس بازی می کردند بدون این که برای بلند کردن یک دانه آجر کمک یا همراهی بکنند. فقط منتظر بودند که ساعات کار تموم بشه و برن ناهار. خود پرفسور تمام آجرها رو برای سراپاکردن دستگاه مخصوص از گوشه و کنار جمع می کنه بدون کمک کسی.

یکی از اتاق های بنای قدیمی که در آن کار می کردند بسته بوده، از سرایدار می خواهند کلید بیاورد و آن را باز کند. او می گوید که سالهاست کلید گم شده. کیارش و پرفسور به شهر می آیند و اره آهن بر می خرند تا قفل را باز کنند. در تمام مدتی که با پرفسور نوبتی اره را استفاده می کردند تا قفل زنگ زده قدیمی را بشکنند همراهان ایرانی با صدای نسبتا بلند به آنها فخش می دادند که بابا این اتاق مثل بقیه است همان نقشه را برای این یکی هم کپی کنید! و یک سری فخش های خارج از محدوده ای که کیارش می گفت من در دل دعا می کردم که پرفسور معنی آنها را ندادند

بقیه خاطراتش هم چون کمی تلخ است گفتنش غم انگیز خواهد بود.

این هم عکس های امروز.

اولی ویترین پنیرهای مختلف که با  غذاها و نوشیدنی های متفاوت سرو میشه دو نمونه تستر هم داشت که آقای همسر که تست کردند گفتند که شبیه کره بود.


این تصویر هم یک تابلو اعلانات در یک فروشگاه است که هر کس می تونه لیست خرید یا فروش وسایلی که داره رو توش بنویسه. مقلا یکی نوشته من یک کمد چوبی دارم و می خوام بفروشم. یا یکی نوشته من دوربین فلان مدل دارم که می خوام بفروشم...



این هم یک شاخه خشک با تزئینات بافتنی ریز

دشمن خانگی

دیروز که آفتاب شد. بعد از سه هفته چشممون به یک روز آفتابی بدون ابر روشن شد. وااااای یک آفتاب روشنی بود.در طول این زمستان طولانی من همیشه صبح از خواب که بیدار میشدم اول با یک چشم بسته از پنجره بیرون رو نگاه می کردم که ببینم آفتاب هست یا نه. اگر احیانا انوار طلایی خورشید رو می دیدم مثل فنر از جا می پریدم تا از لحظه لحظه اش استفاده کنم. امان از روزهای بیشماری که چشم نیمه بازم ابرهای خاکستری را می دید، سرم را می کردم زیر پتو تا یه کوچولو دیگه بخوابم و خواب آفتاب ببینم! اما از بس بی آفتاب بودیم دیگه یادم رفته بود که میشه انتظار خورشید خانوم رو هم کشید.
دیروز که آفتابی شد رفتم توی تراس تا از نزدیک ملکه کم پیدای آسمان را ملاقات کنم، هر چند که گرمایی نداشت ولی خودش بود همون خورشید پنهان شده. حوله ها و وسایل حمام رو آوردم و توی تراس پهن کردم تا مثلا میکروب زدایی بشن(حالا با چه گرما و حرارتی خودم هم نمی دونم!)
بعد هم با آقای همسر رفتیم بیرون تا از هوای سرد آفتابی لذت ببریم و سری هم به فروشگاه لوازم بهداشتی و آرایشی بزنیم برای خرید یک ضدباکتری خاص. ماجرا از این قرار است که مدتی بود گوشه سقف اتاق جرم سیاه رنگی نشسته بود که با تحقیقات طاقت فرسا مشخص شد که تارعنکبوت نیست. بلکه شخص شخیص قارچ یا همان کپک است. همان قارچی که در مناطق مرطوب روی دیوار و اثاث خانه رشد پیدا می کند. خلاصه چشمتان روز بد نبیند. سعی کردیم با تراشیدن آن را نابود کنیم ولی محکم به سقف چسبیده بود. هوادهی خانه را به یک ساعت در روز رساندیم. البته کار آسانی نبود. توی خانه کلی لباس می پوشیدیم یا زیر پتو سنگر می گرفتیم تا بلکه با هوای آزاد به مبارزه با این دشمن خانگی برویم. در یک حرکت غافلگیرانه متوجه شدیم که این دشمن بی صدا و بد منظره از پشت کمد هم در حال پیشروی است. اگر به خانوم صاحبخانه هم می گفتیم اول خودمان را متهم می کرد که خانه را هوا ندادید و بعد حتما می خواست کل دیوار را بتراشد و یا یک لایه یونولیت به آن اضافه کند که در هر صورت پولش را معلوم نبود کی باید بدهد. بنابراین در پرس و جو از دوستان یک اسپری ضد قارچ به ما معرفی شد که دوتایی رفتیم تا آن را تهیه کنیم. اسپری مربوطه را به محل زندگی دشمن(همان قارچ ها) پاشیدیم و صحنه را ترک کردیم. بعد از نیم ساعت که بازگشتیم متوجه شدیم کل دشمنان نابود شده اند و دیوار هم تمیز و سفید شده است. از این پیروزی عظیم خرسند گشتیم. آنقدر دیوار تمیز شده بود که دلم می خواست دیوار کل خانه را با آن تمیزکاری کنماین اسپری ضد باکتری هست و برای ضدعفونی هم استفاده می شود.
الان هم که بعضی درختها جوانه های کوچولو زده اند. بعضی از این جوانه ها از زیر برف به آدم سلام می کنند. سر فرصت عکس تبلیغات فروشگاه ها رو به مناسبت ورود بهار می گذارم. فعلا عکس این کاردستی ها که لوازم ساخت آن در فروشگاهی آورده است دقت کنید. من که خیلی دلم می خواست همه شان را داشته باشم.
با توجه به این که اینجا قسمت بیشتر سال هوا ابری و خاکستری است خیلی از عنصر رنگ برای تزئین خانه و دیوار هایشان بهره می گیرند. شمع های رنگی و کاردستی های کاغذهای رنگی و یا کاغذ دیواری هایی کوچک کاغذی با طرح طبیعت و گل برای روح بخشدین به خانه استفاده می کنند. کمتر از ظروف بلور و کریستال برای دکور استفاده می کنند. چون تزئینات کاغذی هم رنگی تر هستند و هم قابل تعویض تر. مثلا گل های کاغذ دیواری اش را می تواند هر سال تغییر بدهد و تنوع بیشتری دارد.
مثلا این دایره های زیر را با کاغذ درست می کنند و توی مغازه ها بسته ی کاغذ آماده اش را می فروشند.



این هم که همان اریگامی یا هنر کاغذ ژاپنی هاست.

کاغذهای ساخت اشکال مختلف

البته این فکر کنم برای کاردستی کودکان استفاده میشه





روبان و کاغذ ساخت گل آویز

نمونه گل ساخته شده با کاغذ رنگی

شمع های رنگی و معطر

شمع و جاشمعی


شمع های رنگی

شمع هایی در اشکال مختلف

در عکس های زیر هم نمونه های مختلف کاغذ دیواری را که از سایت های مختلف برداشته ام ببینید.

















این مدل گل های تک را زیاد در مغازه ها دیده ام