زندگی پر از خاطره است...

زندگی پر از خاطره است...

خاطرات زندگی من در آلمان
زندگی پر از خاطره است...

زندگی پر از خاطره است...

خاطرات زندگی من در آلمان

کشور زیبای ما

دو روز پیش من و آقای همسر با Krystalyn (کریستالین) جلوی در کتابخانه قرار داشتیم. این دختر آمریکایی همکلاس من بود در کلاس زبان آلمانی و ما باهاش قرار گذاشته بودیم تا متن های ترجمه شده آقای همسر رو ویرایش کنه. قبلا سه صفحه متن انگلیسی ترجمه شده توسط آقای همسر رو داده بودیم ویرایش کرده بود و حالا می خواستیم باهاش صحبت کنیم تا بقیه متن رو هم قبول کنه. می خواستیم باهاش قرارداد ببندیم که مثلا صفحه ای چند یورو می خواد بگیره تا کار ویرایش رو انجام بده. ما زودتر از قرار رسیدیم و اون سر ساعت آمد و چون توی کتابخانه شلوغ بود در سالن دانشکده شرق شناسی نشستیم.من از قبل یک ظرف سالاد میوه(سالادی که اینجا خیلی خورده میشه) آماده کرده بودم به همراه یک ظرف آجیل ایرانی و گذاشتم روی میز و مشغول صحبت شدیم. این دختر کم حرف آمریکایی تا ازش سوال نمی پرسیدیم جواب نمی داد و با صدای آرام و لهجه فصیح انگلیسی(من با دقت گوش کردم همه تلفظ هاش صحیح بود، اگر امتحان تافل بده حتما نمره میاره) حرف می زد. آجیل ها را که تعارف کردیم فقط بادام و پسته را می شناخت.پسته هایی که توی فروشگاه های اینجاست همه محصول آمریکاست. یکی یکی برایش توضیح می دادیم و اون می چشید. اول برگه زرآلو رو امتحان کرد. یه ذره ذره می جوید و با طمانینه و تفکر فراوان می خورد. بعد که برگه را خورد پرسید حالا چی بخورم و من توت خشک رو بهش پیشنهاد دادم. ما هر چی فکر کردیم اسم میوه اش را به انگلیسی یادمان نیامد و او هم تاکنون ندیده بود. بعد از این که توت را با همان روش قبلی خورد، من بهش لواشک رو پیشنهاد دادم. همان طور که می دانید لواشک ظاهر عجیبی دارد و شبیه میوه نیست. برایش توضیح دادیم که از میوه های پخته شده و در آفتاب خشک شده درست شده. اول یک گاز خیلی کوچولو از لواشک زد و با همان طمانینه قبلی جوید. گفت مزه اش خیلی متفاوته و من تا حالا همچین چیزی نخوردم! بعد که دوباره پرسید چه بخورم من بهش انجیر خشک پیشنهاد دادم(می بینید ما چه تنوع آجیلی داشتیم.) تا حالا انجیر ندیده بود! از مزه آن هم خوشش آمد. هر کدام را که می خورد می گفت خوشمزه است.


لواشک
بعد از قسمت خوردن(عضو ثابت جمع های ایرانی) راجع به نحوه محاسبه حق الزحمه اش صحبت کردیم. با همان صداش آرامش گفت من صادقانه می گویم که هیچ پولی نمی خواهم. من این متونی که ترجمه کردم برایم جالب بود و دوست داشتم. و ما دوباره بهش اصرار کردیم که بالاخره زندگی دانشجویی خرج دارد.(کریستالین قبلا به من گفته بود که من برای هر ترم دانشگاه(خوابگاه و واحدهای درسی) 12000 دلار پرداخته ام). مجددا کریستالین با همان لحن خجالتی اش گفت من از کمک کردن لذت می برم ، من دوست دارم که به شما کمک کنم.من به آقای همسر گفتم اینها که مثل ما تعارفی نیستند، پس هرچه می گوید در دلش هم همان است.
خلاصه قرار شد متن ها را برایش ای میل کنیم و او هم ویرایش کرده و برایمان بفرستد. بعد برای تشکر از ترجمه قبلی اش کادویی که آماده کرده بودیم بهش دادیم. کلی ذوق زده شد و با احتیاط کاغذ کادو را باز کرد. یک قلم دان خاتم کاری شده اصفهان، یک بسته نبات و یک کتاب معرفی ایران به زبان انگلیسی(همان که از بخش فرهنگی سفارت برای من پست شده بود) کادوی اش بود. وقتی بهش گفتیم که قلمدان صنایع دستی ایران و کار دست است با احترام و اشتیاق آن را برانداز کرد و پرسید واقعا کار دست است؟ بعد هم نبات را دید و ذوق زده گفت من عکسش را در اینترنت دیده بودم و نهایتا کتاب را که عکس های زیبایی از اکثر نقاط ایران دارد را هیجان زده ورق زد و گفت خیلی زیباست. من هم عکس هایی از شهرمان را که در کتاب بود نشانش دادم و گفتم این شهر ماست. او اشاره ای به اسامی خاصی که در کتاب بود مثل طاق بستان کرد و گفت من نمی توانم تلفظ صحیح این را بگویم ولی از خواندن این کتاب لذت می برم. و گفت این هدایا برای من از پول ارزش بیشتری دارد. قرار شد طرز ساخت خاتم  و معرفی میوه های جدید و طرز تهیه لواشک رو براش ای میل بزنیم. (می توانید طرز ساخت خاتم را اینجا مطالعه کنید)در آخر در حالی که به توت خشک اشاره می کرد پرسید می توانم یک دانه دیگر از اینها بخورم؟ ما که دیگه از این همه ادب و خجالتی بودن متعجب شده بودیم کل ظرف آجیل رو بهش دادیم.

قلمدان خاتم
آقای همسر بهش گفت که برخلاف آن چه که رسانه ها می گویند کشور ما بسیار زیبا و امن است
و مواد خوراکی و پوشاک از اینجا بسیار ارزان تر است. مردم سوار تاکسی رفت و آمد می کنند. او با تعجب پرسید با تاکسی؟ در اروپا که سیستم حمل و نقل گران است اکثر مردم از دوچرخه و اتوبوس و مترو استفاده می کنند و مرفهین بی درد !! سوار تاکسی می شوند.
و این گونه شد که کریستالین با صداقت و محبت ویرایش متن های انگلیسی آقای همسر رو قبول کرد.

اینجا چون در سرما غذا برای پرنده ها کمتر پیدا می شود مردم غذاهای آماده مخصوص پرندگان را می خرند و بر شاخه های درختان آویزان می کنند.غیر از این گاهی نان یا گندم برای اردک های کنار رودخانه می ریزند.
این هم عکس های غذای پرنده که در هوای سرد مردم برای پرنده ها می گذارند.


توپ هایی که به درخت آویزان است غذای پرندگان است.


بسته های غذای پرنده


این غذاها شامل تخمه آفتابگردان و یا گندم و جو می باشد.
مردم همین طور که برای غذای پرنده ها اهمیت قائل هستند، لانه های آماده پرنده را در بین شاخ و برگ درختان نصب می کنند تا در برف و باران سرپناه داشته باشند.

لانه های آماده پرندگان

این هم دو عکس از تزئینات یکی مغازه در کریسمس

کفش های گرم و نرم رو فرشی

جادو شو!

خیلی وقت بود می خواستم برای جادوگری بنویسم، حال این مناسبت کارناوال فرصت خوبیه. من صبح ها 90% مواقع که تلویزیون رو روشن می کنم محال است که یکی از کانال ها برنامه ای مرتبط با جادوگری نداشته باشد. البته برنامه های صبح بیشتر تحلیل و خبر و یا مستند است و من ترجیح می دهم کانال kika یا برنامه های کودک و نوجوان رو نگاه کنم یعنی در طرف صبح که من این کانال رو تماشا می کنم سریال و یا فیلم سینمایی و یا کارتونی داره که توش جادوگر نقش داره. داستان های معروفی مثل زیبای خفته که همه می دونیم توسط سیب سرخ یک جادوگر به خواب رفت حالا این ماجرا رو به دنیای امروز پیوند زدند و یک سریال ازش ساخته بودند و یک مدتی مشغول بودیم. چند روز پیش هم فیلم سینمایی هانسل و گرتل(Hänsel und Gretel) که یک داستان آلمانی است رو دیدم. همون خواهر و برادری که توی جنگل یک خانه شکلاتی پیدا کردند که توش یک جادوگر زندگی می کرد. توضیح این داستان رو می تونید از ویکی پدیا بخونید. یا داستان دختری که 6 برادرش به قوهای سفید تبدیل شدند و دخترک برای نجات برادرانش باید 6 سال حرف نمی زد و لباس هایی از الیاف گیاهان برای آنها می بافت تا آنها دوباره به انسان تبدیل شوند! در آخر داستان هم دخترک را به جرم جادوگری به سوزانده شدن محکوم کردند و وقتی دخترک در میان شعله های آتش بود برادران قویش به کمکش آمدند.این هم یک افسانه پریان آلمانی است(از ویکی پدیا بخوانید).خلاصه اینها داستان های معروف جادوگری هست بقیه کارتون ها و فیلم هاش که معروف هم نیستند توش جادو و جادوگری داره، طوری که تا یه مدت من توی خونه راه می رفتم و مدام می گفتم  هِگزِ(hexe )به معنی جادو شو!،تاثیر فیلم روی من اینقدر بوده حالا بچه های کوچکتر از من دیگر بماند(احتمالا کار کودک درونم بوده) کلا جادو و جادوگری مثل یک اعتقاد قدیمی در این سرزمین ریشه دوانیده. اگر دقت کنید فیلم هری پاتر توسط یک نویسنده انگلیسی نوشته شده.فکر کنم بیشترین اعتقاد به این حرفه!! مربوط به این کشور هست و من شنیده ام که خانه های جن زده در این کشور هنوز هم وجود دارد. در گذشته های نه چندان دور گروهی از مردم این قاره اعتقاد داشتند که در کوه های جنگلی پوشیده از برف  غول زندگی می کند و گاهی شنیدن صدای آنها در نیمه شب را برای یکدیگر نقل می کردند. حالا جالبه که به دلیل اعتقادات مذهبی موج مبارزه با جادوگران در همین کشورها به راه افتاده و مجازات جادوگران هم سوزاندن بوده است. مثلا یکی از دلایلی که برای جادوگری اعلام می کردند داشتن موی سرخ بوده است! البته دلایل مذهبی و یا شاید اعمال دیگه هم بوده ولی این دلیل یکی از مسخره ترین هاشون هست.نمی دونم فیلم ژاندارک رو دیده اید یا نه؟ ژاندارک دختری فرانسوی است که برای نجات کشورش از دست انگلیسی ها وارد ارتش میشه و جنگاور و بسیار شجاع بوده. او اعلام کرده که سخنانی از طرف فرستادگان خدا می شنود که به او می گویند به ارتش برود. او دختر بسیار مذهبی و نیکوکار بوده و بسیار روزه می گرفته. بعد از فتوحات بسیار توسط انگلیسی ها اسیر می شود و در دادگاهی در کلیسا به جرم جادوگری (یا ادعای شنیدن صداهای غیبی)سوزانده می شود. ولی 25 سال بعد از مرگ در دادگاه دیگری تبرئه شده و به او لقب قدیس داده می شود .داستان زندگی اش را می توانید از ویکی پدیا بخوانید. در شهر مذهبی ما هم تا همین 100 سال پیش جادوگران را می سوزاندند. البته من هنوز مفتخر به دیدن جایگاه سوزاندن نشده ام ولی باورش برام سخته که همین پیرزن ها و پیرمردهای بسیار مسن مثلا شاهد سوزاندن یک انسان بدبختی به اتهام جادوگری بوده اند.
از سمیرا شنیده ام که یکی از دلایل تنفر مردم این کشور از یهودیان توهم جادوگری و شیطانی بودنشان بوده است. همون طور که می دانید یهودیت دینی آسمانی و کهن و در بسیاری از احکام مشابه اسلام است. مثلا تاکیدی که در نظافت و ذبح شرعی در اسلام هست در یهودیت هم موجود می باشد. یهودیان طبق توصیه دینشان به نظافت اهمیت می دادند ولی اکثر جامعه اروپایی در آن زمان حمام نرفتن رو مایه فخر و مباهات خود می دانستند(یکی از دلایل ظهور عطر و ادکلن هم فرار کردن از بوی بد ناشی از حمام نرفتنشان بوده) حالا به علت حمام نکردن بیماری های بسیاری گریبان گیرشان بوده و بسیار مریض می شدند و میمردند ولی یهودیان از این قاعده مستثنا می شدند برای همین مردم به آنها اتهام جادوگری می زدند.
البته می دانم که در کشور ما هم خرافات بسیاری بوده و هست. مسائلی مانند آینه بینی و فالگیری و رمالی هنوز هم مشتریانی دارد ولی نمی دانم آیا این افراد در گذشته این چنین مجازات می شدند یا خیر؟
خلاصه همه این حرف ها مقدمه بود که بگم توی کارناوال یک عده لباس جادوگرها رو پوشیده بودند و جاروی بلند جادوگری در دست داشتند. با جاروهای بلندشون گاهی سربه سر مردم می ذاشتند و مثلا زیر پای کسی را جارو می کردند یا اگر بچه ای حواسش نبود با جارو آهسته بهش ضربه می زدند.
من هم چند تا عکس با این جادوگرهای خوش اخلاق گرفتم.

ورود جادوگران به شهر!!


به خاطر سرما جادوگر کاپشن پوشیده!


جادوگر زحمت کش!!


جادوگری با کیسه کاغذ رنگی در دست در عکس ما حاضر شد.

مابقی عکس های کارناوال از گروه های موسیقی و تیم های ورزشی

همسرایان

اژدهای کفش خوار!(این یکی پارسال هم اومده بود)
این گروه ژیمناستیک کار زنان و مردان میانسال و خوش برخورد و خوش هیکلی بودند که با شور و حرارت برنامه اجرا می کردند و مورد تشویق حضار هم واقع می شدند.


حرکات آکروباتیک

این گروه ورزشی هم یک دختری را دسته جمعی به هوا می انداختند و بعد می گرفتندش. اون که قرار بود بره بالا عجب دل و جراتی داشت.



نوازندگان شاد
در آخر کارناوال همه گروه های رژه و مردم در میدان اصلی شهر جمع شدند و عکس می گرفتند و می نوشیدند! و اون گروهی از رژه روندگان که از شهرداری بودند روی پله های شهرداری ایستاده اند و یکی شون سخنرانی کرد و همه می خندیدند و تائیدش می کردند. مراسم تمام شد.

کارناوال امسال-3

از کثرت گروه های نوازنده و تیم های ورزشی (به خصوص حرکات هماهنگ و ژیمناستیک)می توان حدس زد که این دو مقوله در این شهر و احتمالا این کشور طرفداران زیادی دارد.

نوازندگان با تیپ های مختلف


بادکنکی که به پاش بسته رو ببینید


دایناسور فعال


گروه ورزشی


آدمک خوابیده


اعضای گروه ورزشی

از بس هر ماشینی که رد می شد کاغذ خرد شده و کاغذ رنگی می ریخت کف زمین پر شده بود از کاغذ. به قول آقای همسر این روز یکی از روزهای استثنایی برای ریختن آشغال در کف خیابان است.

کف خیابون

این خانوم در تصویر زیر در سبدش نان و میوه داشت و هر چند قدمی که می رفتند لقمه ای در دهان پسرش می گذاشت روش خوبی برای غذا دادن به بچه هاست.


لباس های قدیمی بر تن دارند


این گربه ذوق زده برامون دست تکون داد


قلعه بدوش


قلعه های متحرک


ملکه و پادشاه

بعضی از ماشین های عبوری به مردم نان می دادند. عده ای هم لیوان های نوشیدنی توزیع می کردند. یکی از این ماشین های رژه برای من یک بطری کوچک نوشیدنی پرت کرد که نتونستم بگیرم و افتاد زمین و شکست البته خیلی خوب شد چون در هر صورت من که نمی خوردم به دلیل این که نمی دونم چه نوع نوشیدنی بود. اون آقاهه هم از این که من نتونستم بگیرم متاسف شد و سرش را تکان داد.

از مدت ها قبل در فروشگاه های شهر لباس کارناوال می فروختند. مخصوصا برای بچه ها که تنوع مدلش خیلی زیاد بود.لباس هایی با مدل های حشرات مثل کفشدوزک و پروانه و برای پسرها هم اسپایدر من و سوپر من و پلیس و آتش نشان و شوالیه