زندگی پر از خاطره است...

زندگی پر از خاطره است...

خاطرات زندگی من در آلمان
زندگی پر از خاطره است...

زندگی پر از خاطره است...

خاطرات زندگی من در آلمان

پول خرد

 در پست قبل به لباس و چهره همکلاسی های من دقت کردین. لباس های ساده بدون هیچ گل و تور و روبان و مدلی . چهره ها با آرایش سبک و یا بدون آرایش، موهای افشان. یکی از دخترهای کلاس صبح ها که میومد من با خودم می گفتم چی میشد این دختره یه شونه به موهاش می زد. اکثر دانشجوها این تیپی هستن، البته هستند کسانی که با موهای سبز و بنفش و  کلی گوشواره در یک گوش و یا انواع میخچه در زوایای مختلف چهره از بینی و ابرو و لب و لوچه!! و یا نگین توی چشم و دندان هم در دانشگاه ظاهر می شوند ولی اونها اکثریت نیستند. زندگی در اینجا به بازگشت به طبیعت و استفاده کمتر از مواد شیمیایی و دوستی با مظاهر طبیعی داره نزدیک میشه و حفظ چهره طبیعی و سادگی هم در همین دیدگاه قرار می گیره. این نکته ای بود که یکی از خوانندگان به من توصیه کرد تا بهش توجه کنم.



پارکومتر

چند روز پیش که توی پیاده رو قدم می زدم، یک آقایی اومد پیش من و یک اسکناس پنج یورویی نشان داد و گفت 5 یورو پول خرد داری؟ چون نزدیک Parkschein (پارکومتر) بودیم فهمیدم که برای پولی که توی دستگاه بریزه پول خرد می خواد.گفتم نمی دونم صبر کن توی کیفم رو ببینم. از شانسم پول خرد زیاد داشتم ولی به 5 یورو نمی رسید. سکه ها رو نشونش دادم و گفتم 4.45 یورو است. گفت اشکال نداره و اسکناس 5یورویی رو به من داد و پول خردها رو گرفت این طوری کیف پولم کلی سبک شد و حدود 50 سنت هم کاسبی کردم به نظرتون اگر از فردا با یک مشت پول خرد برم اطراف پارکومترها قدم بزنم می تونم روزی چقدر درآمد کسب کنم؟ این دفعه با تجربه تر عمل می کنم و مثلا 4.30 یورو نشون میدمهمین طوری میشه که مشاغل کاذب در جامعه به وجود میاد دیگه.

 

پارکومتر با انرژی خورشیدی

البته برای پارکومترها و ساعت های زمان بندی شده در این پستم نوشته ام. در ضمن برگه هایی که اضافه کردم مخصوصا نقاشی هایی که تجسم می یابند رو هم نگاهی بیندازید.

این هم چند عکس از تزئینات یک فروشگاه زنجیره ای:

با وسایل غذاخوری یکبار مصرف از جمله چاقو و قاشق و چنگال و بشقاب و لیوان صحنه آرایی نمودند.

دکور مغازه

قاشق و چنگال ها را روی یک صفحه نیم دایره پلکسی گلاس چاپ کرده اند. چاقوها و لیوان ها واقعی است و به همان صورت است که در کارخانه تولید می شود.


دکور یکبار مصرفی!


این هم بشقاب و دیس که دست ماکت بچه هاست

روز پایان کلاس

امروز جلسه آخر کلاس گرامر زبانمون بود. کلاس های زبان امتحانشون رو زودتر از کلاس های درسی دیگه برگزار می کنند. معلم برگه های امتحان هفته قبل را نشون داد و بعد پرسید که چه کسانی ترم بعد هم در آلمان خواهند بود؟ حدود نصف کلاس دستشون رو بالا بردند. بقیه گفتن که به کشورهاشون برمی گردند.این کلاس گرامر مخصوص بچه های Erasmus بود. قبلا در مورد این پروژه نوشته ام. این بورس به دانشجویان دانشگاه های مختلف اروپایی داده می شود و آنها با هزینه این بورس می توانند یک سال در کشور دیگری درس(ادامه درس شان) بخوانند. توضیح بیشتر این بورسیه را از اینجا بخوانید. خلاصه معلم پیشنهاد داد که با هم به کافی شاپ برویم و با یکدیگر خداحافظی کنیم.

عکس دسته جمعی بچه های کلاس. من عکاس هستم!

در کافی شاپ بچه ها از مهمانی ها و جشن هایی که مشترکا رفته بودند می گفتند و مثلا می گفتن فلانی از فلان کشور هست دیدید چقدر در مهمانی ها م س ت می کند؟ فلانی دو ماه پیش وقتی م س ت بوده سوار دوچرخه شده و زمین خورده و آسیب دیده. دختر روس کلاس هم از همه دعوت کرد که فردا برای دیدن تئاتری که در آن بازی می کرد بیایند. خلاصه بحث هایی می کردند که من نقطه اشتراکی با آنها نداشتم.

من هم سر صحبت را با دختر مجارستانی که از روی چهره اش فکر می کردم اسپانیایی است،باز کردم. اسمش استر(Ester) است. حتما داستان تاریخی که مربوط به این ملکه یهودی که همسر پادشاه ایران بوده است را خواندید. می توانید از اینجا مطالعه کنید. من از او پرسیدم معنی نامت چیست؟کلا من همیشه علاقه دارم معنی نام ها را بدانم و معمولا از دوستان غیر ایرانی ام سوال می کنم. بیشتر می خواهم بدانم در سرزمین های دیگر از چه مفاهیمی برای نام فرزندانشان استفاده می کنند.او گفت نامی در انجیل است و به دوستش گفت تو انجیل را خوانده ای، این داستان را دیده ای؟ طرف هم نمی تونست بگه که نه. گفت بله بعضی قسمت هایش را خوانده ام. من از او پرسیدم آیا این نام یک ملکه یهودی نیست؟ او گفت مادرم یهودی است. من شنیده ام طبق قوانین یهود دین از مادر به ارث می رسد.

دختر دو رگه فرانسوی-لهستانی کلاس هم نامش ملیکاست. بچه های Erasmus همه به زبان انگلیسی مسلط هستند. از هر کشوری که باشند زبان مشترکشان انگلیسی است. ملیکا می گفت من در مدرسه برای زبان خارجی دومی که انتخاب می کنیم به توصیه پدرم زبان آلمانی را خواندم و برای زبان خارجه سوم!! زبان اسپانیایی را آموختم. یعنی اینها غیر از زبان انگلیسی که از ابتدایی می آموزند و می توانند مثل زبان مادری تکلم کنند و زبان لاتین که زبان مذهبی شان هست دو زبان دیگر هم می آموزند.

بعد از من پرسید زبان شما فارسی است. من هم گفتم فارسی یا Persisch. ملیکا یادش بود که من یکبار سر کلاس گفته بودم زبان فارسی خیلی از آلمانی راحت تر است.همین طور که قبلا گفته ام تمامی اسامی در زبان آلمانی سه حالت مذکر یا مونث و یا خنثی دارند، مثلا آب خنثی است و میز مذکر است. این جنسیت در اسامی در صفت سازی و استفاده از حروف اضافه قوانین پیچیده ای دارد. من یکبار که سر کلاس مخم سوت کشیده بود گفتم زبان فارسی خیلی راحت تر است و معلم بهم گفت همه میگن زبان مادری ما راحت تر است این جنسیت پذیری اسامی ریشه در زبان لاتین دارد که اکثر زبان های اروپایی در آن ریشه دارند. یعنی فرانسوی و اسپانیایی و رومانیایی و پرتقالی هم همین قواعد مذکر و مونث را دارند( همه زبان ها جنسیت خنثی رو ندارند). من هم گفتم در زبان فارسی میز میز است حالا مذکر باشد یا مونث از میز بودنش کم نمی شود. اون دختره با تعجب گفت وقتی میگید میز بدون مشخص کردن مذکر یا مونث بودن آن اون وقت از کجا می فهمید که مذکر یا مونث است. خلاصه در ذهنش نمی گنجید که بدون این جنسیت بندی هم دنیا برقرار است.

عکس زیر دست خط معلممان است .ببینید چقدر خواندنش مهارت می خواهد. البته این دست خط مختص ایشان نیست و معمولا اکثرا این طوری می نویسند.



تصویر زیر هم معبر ایجاد شده برای عبور عابرین در حین عملیات ساختمانی است. در صورتی که پیاده روی مربوطه سه برابر این مقدار فضا دارد و عابرین می توانند از قسمتی دیگر عبور کنند ولی برای رفاه حال مردم مسیری ایمن را ایجاد کردند.

گذرگاه موقت


گذرگاه موقت در حین عملیات ساختمانی 

بسته پستی من

دیروز صبح زنگ در خونه به صدا دراومد، و ما فکر کردیم مثل همیشه پستچی است. چون صندوق پست نامه های همه اعضای آپارتمان جلوی ورودی است و برای انداختن نامه در آن باید پستچی به داخل آپارتمان بیاید، وقتی زنگ در خانه کسی که نامه دارد می زند و جواب نمی گیرد زنگ طبقه های دیگه رو می زنه. ما هم عادت کردیم که صبح ها حدود ساعت 10 گاهی زنگ در خونه مون زده بشه. این دفعه بعد از این که زنگ در زده شد ما هم با آیفون در رو باز کردیم، یه کم وقت بعد دیدیم صدای بلند سلام کردن توی راهرو میاد. با خودمون گفتیم شاید طبقه پائینی ها مهمان دارند و دارند احوال پرسی می کنند ولی چرا اینقدر با صدای بلند؟ همین طور این صدای سلام بلند می اومد که من به آقای همسر گفتم گویا صاحب این صدا داره میاد خونه ما. وقتی آقای همسر در واحد رو باز کرد دیدیم خانوم پستچی پشت دره.پستچی محله ما یک خانوم بلند قد با موهای بور فرفری است. قیافه مهربانی دارد و همیشه که توی کوچه از کنار هم رد میشویم سلام می کند. یک بسته پستی برای من آورده بود. من هفته قبل برای بخش فرهنگی سرکنسولگری مونیخ E-Mail زده بودم و درخواست محموله فرهنگی درباره ایران کرده بودم. خانوم پستچی گفت خانوم فلانی خودت بیا امضاء کن. خوب شد که پستچی خانوم بود، چون وقتی آقای همسر در خونه رو باز کرد من با لباس خونه وسط راهرو ایستاده بودم خلاصه الان من صاحب یک سری کتابچه و CD از ایران هستم که قراره به دوست ها و معلم هایم بدهم. البته کتاب ها فقط قسمتی از جاذبه های توریستی ایران رو معرفی کرده و جاذبه های فرهنگی مثل پوشش های نقاط مختلف ایران و یا تصاویری از ایران مدرن رو نداره. کیفیت تصاویر خیلی بالا نیست و متن انگلیسی کتاب هم غلط املایی دارد. در این مدتی که ما اینجا بودیم و آقای همسر نصف کتاب های مرتبط با زمینه کاری شون از کتابخونه رو مطالعه کردن!! تا کنون به غلط املایی در کتابی برنخورده اند. همین دقت و نظم آلمانی و اهمیت دادن به کاری که دارند انجام می دهند یکی از عوامل پیشرفتشون هست.
دو مدل از دوچرخه های پستچی ها و آرم پست آلمان که دو شیپور در هم است در زیر ببینید.


دوچرخه پستچی

یه مدل دیگه دوچرخه پستچی

این دوچرخه فکر کنم برای حمل بسته های پستی است!

دو سه روز پیش که هوا گرم شده بود، یعنی از صفردرجه بیشتر شده بود یخ های روی شیروانی ها آب می شد و روی زمین می ریخت. هر از گاهی صدای غرشی عظیم!! محله را پر می کرد چون یخ های ضخیم از روی شیروانی ها با سرعت به پائین می ریخت، بیچاره اگر کسی زیر بارش تکه های کلفت یخ قرار می گرفت، حتما با آسفالت زمین یکی می شد. ماشین همسایه بغلی زیر یخ های آب شده کوفته شد حالا این همسایه پائینی مون که بسیار مقرراتی و آلمانی اصیل می باشند دو طرف آپارتمان توی کوچه اطلاعیه زده بودند که یخ ها سر می خورد مراقب باشید. خوبه که تمام محله یخ بازی بود ولی اینها اینقدر بااحتیاط هستند.

دو طرف خونه نوشته گذاشته بودند
ما که داشتیم از پنجره اتاق ریزش قطعات یخ را بر ماشین همسایه تماشا می کردیم دیدیم یه دسته پسر نوجوان دارند توی کوچه راه می روند وقتی به این چوب های هشدار رسیدند مودبانه از کنارشان رد شدند. باور بفرمائید این چوب ها یک میلی متر هم جابه جا نشد. بچه پسر این قدر مودب، نوبره واقعا
عکس زیر هم سوغات آقای همسر از موزه اشتوتگارت برای من است. نمونه طرح پارچه های کیمونوی ژاپنی بر روی کاغذهای دست ساز. چقدر رنگارنگه

طرح کیمونوی کاغذی
دو تصویر زیر را هم از سایت عصر ایران برداشته ام. زنان کیمونوپوش ژاپنی در حال قدم زدن در پارکی در توکیو.امیدوارم زیر این کیمونوها لباس گرم پوشیده باشند چون به دمپایی های بندانگشتی شون امیدی برای گرم کردن نیست!

زنان کیمونوپوش

زنان کیمونوپوش

این هم تصویر یک پیچک چسبان که منتظره بهاره و من همیشه در مسیر کلاس زبانم می بینمش.
این مطلب را هم درباره کتابخانه ای در شهر اشتوتگارت بخوانید.
پیچک