بعد از نماز هم یک ظرف شکلات کاکائویی برای خیرات گذاشته بودند.
وقتی ما منتظر بودیم که در مغازه رو باز کنه تا برای خرید بریم یک دختر آلمانی اومد پیش ما و به فارسی پرسید شما از کجا هستید؟ اسمش Cornelia است و لیسانس اسلام شناسی داره و برای فوق لیسانس ایران شناسی رو انتخاب کرده. فارسی خیلی خوب و سلیس صحبت می کرد و از کلماتی که ما روزمره استفاده می کنیم، یعنی کتابی صحبت نمی کرد. گفت که سه سال پیش ایران بوده و دلش برای ایران تنگ شده ، برای عید نوروز امسال هم می خواد بره ایران. سه سال پیش که ایران بوده یک مصاحبه هم با سایت دو/وی/چ/ه و/له داشته که از مهمان نوازی ایرانی ها تعریف کرده و از تعارفی بودنشون انتقاد داشته. قسمتی از مصاحبه اش را از اینجا می توانید بخوانید.می گفت که شوهر خاله پدرش ایرانی است و او می خواهد برای عید به خانه آنها در تهران برود.کرنلیا امروز اومده بود تا با بچه های افغانی صحبت کنه. به ما گفت یه تعداد جوان افغانی در کمپ پناهندگان هستند که امروز برای نماز آمدند و او آمده تا کارهای آنها را انجام بده.در واقع فکر کنم چون زبان فارسی بلد بوده از طرف مسئولین کمپ به عنوان مترجم و راهنما کار می کنه. وقتی پسرهای افغانی از نماز آمدند و کرنلیا ما را به آنها معرفی کرد با نفرت خاصی گفتند شما ایرانی هستید. 6 تا پسر زیر بیست سال بودند که درخواست پناهندگی داده اند و تا تعیین تکلیفشون در کمپ زندگی می کنند. یکی شون گفت شما ایرانی ها خیلی بد با افغانی ها رفتار می کنید. آقای همسر گفت که ما همسایه ایم و یک ریشه داریم و تاریخ مشترک داریم. ولی اونها عصبانی بودند و ما رو حسابی تحویل گرفتند
ادنان می گفت که چند سال تهران زندگی کرده. از اربیل عراق صحبت می کرد که چقدر درآمدشون خوب شده و چه ماشین ها و خونه هایی دارند. ولی اعتراض می کرد که معلوم نیست پول نفت ما چی میشه.
تازه اردیبهشت هم که بشه هوا دو روز آفتابیه و یک هفته ابری. یعنی چیزی حدود دو ماه مثل آب و هوای بهاری ایران حساب و کتاب نداره.ادنان یک ضرب المثل جالب گفت: به زن آلمانی و آب و هوای آلمان نمیشه اعتماد کرد



عکس های زیر مربوط به فصل گرم سال است که ما آفتاب داشتیم
در عکس زیر یک تراس اضافه شده به ساختمان را می بینید که با سیم های محکم آن را به ساختمان متصل کرده اند.













؟ بعد پرسید از کجا هستید؟ و وقتی پاسخمون رو شنید گفت وااااااای، خیلی اوضاع کشورتون خرابه؟ ما هم گفتیم نه خیلی هم خوبه


صاحبش عذرخواهی کرد و گفت هر آدمی رو می بینه دوست داره باهاش بازی کنه. 
من رفتم جلو تا از نزدیک نگاهشون کنم پریدن پشت پای صاحبشون و از دور من رو تماشا کردند.اینها بچه هستند این طوریند بزرگ که میشن دوست دارند با آدم ها بازی کنند.
این نتیجه تربیت و اهلی کردن حیوانات آزاد است که باعث میشه از اصل خودشون فاصله بگیرند و بشوند بازیچه دست آدم ها.

ولی دوباره چند دقیقه بعد زنگ آپارتمانمان را زدند. روسری ام را سر کردم و در را گشودم. یک خانوم و آقای مسن و شیک پوش پشت در ایستاده بودند.(دسته گل دستشون نبود پس برای امر خیر مزاحم نشده بودند!!
) پرسیدند به زبان آلمانی و یا انگلیسی صحبت کنیم ؟ من هم مسلما انگلیسی را برگزیدم.پرسیدند که از چه کشوری هستم؟ و وقتی من پاسخ دادم آنها کلی از ایران تعریف کردند و گفتند که شما تمدنی کهن دارید. سپس اضافه کردند دوست ایرانی داشتند به نام آقای مستخیمی(همون مستقیمی) که از این شهر رفته. چند کلمه فارسی هم بلد بودند. و من برایشان از سفره هفت سین و سال نوی ایرانی گفتم. اولش من گیج بودم و نمی فهمیدم که هدفشان چیست و چه می خواهند و چه کار دارند.خودشان توضیح دادند که برای تبلیغ برای خدا آمدند. دو کتابچه کوچک به من دادند یکی عنوانش بود مهاجرت؛آرزوها و رویاها و دیگری از حضرت موسی چه می آموزیم؟ 

خب زبان جدید راحت تر به ذهنم می آمد.
و آنها پاسخ دادند بله
خلاصه بهشان گفت صبر کنید،آنها پشت در ماندند و ما هم بدوبدو خانه را مرتب کردیم
آمدند داخل و کفش هایشان را هم در آوردند. در بدو ورود خانومه به رومیزی میز ناهارخوری(از پارچه های قلمکاری اصفهان است) اشاره کرد و پرسید : از ایران است؟ من هم گفتم که بله کار دست است و نمونه دیگرش که روی میز کوچکتر بود نشانش دادم.







