| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | 4 | 5 | ||
| 6 | 7 | 8 | 9 | 10 | 11 | 12 |
| 13 | 14 | 15 | 16 | 17 | 18 | 19 |
| 20 | 21 | 22 | 23 | 24 | 25 | 26 |
| 27 | 28 | 29 | 30 |
چند روز قبل که برای کار پاسپورت من به کنسولگری ایران زنگ زدیم و صحبت کردیم با خودمون گفتیم چقدر سخن گفتن به زبان مادری راحت تره. منظورت رو می تونی به 100 روش و با کلی جمله بندی های مختلف بگی. طرفت هم حرف رو خوب میفهمه و توضیح دادن نداره. کسایی می تونن با من همدردی کنن که مجبور بوده باشن با آدم ها غیر از زبون مادری شون صحبت کنند.
این همسایه های محترم که سفر رفته بودند یک "خونه واگنی" یا کاراوان، کرایه کرده بودند و یک چادر هم کنار کاراوانشون بسته بودند واین طوری هزینه سفرشون هم کمتر شده بود.
این هم چند مدل کاراوان




چادر هم که کنارش می بندند فضای بزرگی درست میشه



این اروپائی ها که نمی تونند روی زمین بنشینند همه جا باید میز و صندلی شون رو با خودشون ببرن. فکر می کنم نمی تونند روی فرش توی پارک بشینند، کلا همچین چیزی تو فرهنگ شون نیست!

یک عادت دیگه ای که دارند گاهی دوچرخه هاشون رو هم با خودشون می برند. یعنی توی شهر مقصد یا طبیعت گردی شون با دوچرخه تردد می کنند.

این هم فضاهایی هست که ماشین و کاراوان و چادر رو می تونی اونجا بذاری. هم پارکینگ هست هم فضایی برای چادر برپا کردن. "کمپ"ها خیلی در اروپا مشتری دارند و معمولا هر شهری یک یا دو کمپ در اطرافش داره. این کمپ ها فضاهای عمومی مثل دستشویی و حمام و یا آشپزخونه و یا سوپری و فضای بازی کودکان هم دارند.

یک مدل دیگه از این کاروان ها که من توی اینترنت دیدم اندازه خیلی کوچیک و جمع و جورش هست برای سفرهای تک نفره

همون طور که می بینید با دوچرخه هم قابل حمل هست. البته من فکر می کنم آدم باید ورزشکار باشه تا بتونه همچین باری رو با خودش بکشه. یک جوری آدم یاد "پرین" در کارتون "باخانمان" می افته که تنهایی سفر می کرد. البته اون خودش مجبور نبود گاری اش رو بکشه!
این هم یک مدل دیگه : قایق میشه


این رو دیگه شما پیشنهاد بدین برای چه سفرهایی خوبه
من که فکر می کنم به درد "هاکلبری فین" می خوره که با اون برده سیاه پوست یعنی جیم روی رودخانه می سی سی پی سفر می کردن.
این هم یک مدله که دیواره هاش باز میشه و بزرگ تر میشه

و این هم استفاده از انرژی خورشیدی در سقف کاراوان

این هم عکس از فضای داخلی ش





البته یک سری عکس ها تبلیغاتی هست. یعنی مال شرکت هاییه که این کاراوان ها رو اجاره میدن. ولی فکر می کنم هرچقدر هم کوچیک باشه برای سفر مناسبه.
البته قیمتش هم زیاده ها. یعنی قیمت یک ماشین درمیاد. هرچی فضاش بزرگتر باشه و داخلش تجهیزات بیشتری مثل گاز و حمام و .. داشته باشه و لوکس تر باشه گرون تر میشه
جام ملت های اروپا از دیروز توی اوکراین شروع شده(می دونم که همه تون بیشتر از من می دونید)
دیشب حدود ساعت 10 شب بود که من صدای غریو شادی از خانه همسایه ها شنیدم. اندکی تفکر نمودم و بعد یادم اومد که اِ اِ اِ امشب فوتبال ها و بعد از سوال از آقای همسر فهمیدم که بعله بازی آلمان و پرتغاله. کلا میزان علاقمندی من رو به فوتبال متوجه شدین.
بعد از خواهر جان که داشتم باهاش چت می کردم پرسیدم که چی شده و اون خوشبختانه از من مطلع تر بود، از بابا که داشت فوتبال رو می دید پرسید و خلاصه یک ربع بعد از صدای شادی همسایه ها من علت را کشف بنمودم!
یک ربع بعد صدای فریاد ناراحتی اومد و دوباره همه مراحل بالا طی شد و فهمیدم که یک موقعیت گل از دست رفته. کلا اطلاعات من از بازی در همین حد است.
امروز هم توی بالکن نشسته بودیم و از پنجره هامی دیدیم که ملت دارن یک زمین چمن وسیع رو تماشا می کنند. این همسایه های طبقه دوم هم تلویزیون رو آورده بودن توی تراس و همین طور که جوجه کباب درست می کردند در جریان بازی بودند
هفته قبل من ماشین هایی که پرچم آلمان به شیشه ماشین شون زده بودند رو دیدم و همین طور مغازه ها پر از لباس و کلاه و پرچم و مچ بند و خلاصه وسایل ورزشی با پرچم آلمان شده. من همه اینها رو دیدم ولی فکر نمی کردم که به این زودی باشه.
این هم آدرس سایت یورو2012 در ویکی پدیا
دوشنبه که ما داشتیم برای دیدن مراسم می رفتیم این خانم طبقه دوم (همون که دختر مدیر ساختمون هست) اومد به من گفت بیا گل های باغچه رو ببین. فکر کنم از پنجره دیده که من گاهی به گل های توی حیاط سر می زنم. خلاصه چرخی توی حیاط زدیم و من پرسیدم سفر ایتالیا چه طور بود و شوهرش هم از راه رسید و گفتن خوب بود و ما غیر از کاروانی که به ماشین بسته بودیم چادر هم برده بودیم و کنار ساحل کمپ زدیم و اصرار کردن که بیاین عکس های سفر ما رو ببینین
قرار شد که عصر اگر هوا خوب بود توی حیاط زیر سایه بون بشینیم و عکس ها رو ببینیم.
عصر من از تراس نگاه کردم و دیدم که پدر و پسر دارن فوتبال بازی می کنند. ما هم به هوای گیلاس های خوشمزه رفتیم پائین. یک درخت گیلاس خیلی بلند توی حیاط هست که پر از گیلاس های سیاه می باشد و ما همیشه از بالای بالکن نگاه حسرت آمیز بهش میندازیم. اول از اونها پرسیدیم که اجازه داریم از این گیلاس ها بخوریم واونها گفتند که ما آلرژی داریم و نمی تونیم این میوه رو بخوریم. فکر کنم همه همسایه ها این آلرژی رو دارند چون تا حالا کسی از این درخته میوه نچینده! اومدن به ما کمک کردند و صندلی آوردند تا ما بتونیم گیلاس بچینیم. ما هم مراعاتشون رو کردیم و جلوی چشمشون خیلی گیلاس نخوردیم.
بعد به اصرار خانوم Nikola توی حیاط نشستیم و عکس های سفرشون رو به چند شهر ایتالیا دیدیم. یک دختر 8 ساله به نام Hana و یک پسر 10 ساله به نام Dominik دارند. خیلی بچه های بامزه و مودبی بودند. دختره گفت که رقص دوست داره و یک کم هم برای ما اجرا کرد(البته گفت که بدون موسیقی سخته براش!!) و پسره هم فوتبال دوست داره. که من گفتم طبیعی وقتی پدرش مربی فوتبال هست پسرش باید علاقه داشته باشه.
همون طور که عکس ها رو می دیدیم بارون شروع شد و ما خوشبختانه زیر سایه بون بودیم. خانومه گفت که من از این آب و هوای بارونی متنفرم! من هم بهش گفتم الان شهر ما توی ایران دمای 40 درجه داره. حتما باید بیای
(فکر کنم اگه بیاد تبخیر میشه و همون هوای بارونی رو دودستی می چسبه)


این عکس مربوط به بهاره


این عکس مربوط به قبل. الان گل ها کلی بیشتر شدن
بعد هم به ما بوته های نارنج و گوجه و فلفل و توت فرنگی شون رو نشون دادند که فقط توت فرنگی دو سه تا دونه بهش بود. بعد هم که ما اومدیم خونه Nikola بهم گفت که باز هم با هم قرار بذاریم توی حیاط حرف بزنیم و شماره تلفن مرا گرفت. وقتی رفتم پائین که شماره خونه خودش رو برام بنویسه منو برد خونه مادرش و عکس های بچه هاش و عکس عروسی خودش و خواهرش رو نشونم داد. گفت یک خواهر دارم که توی آپارتمان بغلی زندگی میکنه. یادم اومد دوتا بچه موهویجی هستند که همیشه توی حیاط دارند بازی می کنند(خودش هم گفت همون هاکه موهاش هویجیه!!). کلا ساختمان ما همین دوتا بچه های اینها رو داره.
ادامه عکس های مراسم

آخر مراسم هست و این آقا علمش رو کول کرده و داره میره

اکثرا پرچم هایی با نقوش قدیمی داشتند

این هم یک مجسمه مادر و فرزند دیگه

این یک کمی خنده داره(به نوزاد در آغوش توجه کنید)
نکته جالب بعدی سن مراسم بود.چون احتمال بارندگی بود سن رو مسقف درست کرده بودند. روی سن هم جایگاه سخنران بود و جلوی سن هم نیمکت برای حضار

به چادر روی سن توجه کنید

جالبی این چادر این بود که گویا سریع و راحت باز و بسته می شد. ما یک ساعت بعد از پایان مراسم برگشتیم اثری از وسایل نبود. انگار نه انگار که اینجا اجتماعی و جایگاهی و خبری بوده.

شمعدان های روی سن
و این هم صندلی جناب سخنران و تریبون. ببینید که چقدر همه چیز رو باکلاس انتخاب کردن. یعنی یک صندلی معمولی و یک گلدون گل نیاوردن بذارن و بگن بفرما بیا. گلدون های گل طبیعی دورتادور سن چیده شده بود. صندلی و شمعدون ها رو طلائی انتخاب کردن تا به چشم بیاد

این هم فرش قرمز روی سن و نیمکت بقیه حضار مهم بالانشین

ببینید که اتصالات چادر چقدر ساده است. یک پیرمرد بی حال داشت بازشون می کرد.

به همین ستون های چادر بلندگو و دوربین رو نصب کرده بودند.
این هم جمع کردن نیمکت ها. دقت کنید که پایه هاشون جمع میشه و انبار کردنشون راحته. خیلی آرام و بدون هیاهو هرکس مسئول هر کاری بود، انجامش می داد. افرادی با لباس های مشخص(پیراهن سفید و شلوار سرمه ای) مسئول جمع و جور کردن چادر و نیمکت ها بودند.

و بعد هم نیمکت ها رو توی چارچرخه حملش می ذاشتن و می بردن پیش ماشین.

یک نکته دیگه جالب این مراسم هم حضور من بود! وسط اون همه مسیحی معتقد! در یک مراسم آئینی مذهبی، یک دختر با روسری که هی عکس می گرفت برای همه شون جالب بود. پیرزن ها نگاه می کردند و جوون تر ها لبخند می زدند. خوشبختانه چون این روزها شهر پر از توریسته فکر کردن من هم توریست هستم.