| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | 4 | 5 | ||
| 6 | 7 | 8 | 9 | 10 | 11 | 12 |
| 13 | 14 | 15 | 16 | 17 | 18 | 19 |
| 20 | 21 | 22 | 23 | 24 | 25 | 26 |
| 27 | 28 | 29 | 30 |
امروز که برای گرفتن نوبت به شهرداری رفته بودیم و توی راهرو نشسته بودیم تا نوبتمان شود، دو تا پسر افغانی آمدند و یادداشتی که کارمند شهرداری بهشون داده بود رو نشونم دادند و پرسیدند که چه نوشته و گفتند تازه به این شهر آمده اند و بعد پرسیدند که کدوم قسمت مربوط به حقوق و امور پناهنده هاست. چون به بخش خارجی ها رفته بودیم همه ی مراجعین غیر المانی بودند. دو تا پسر سوری هم صندلی کنار ما نشسته بودند و سر صحبت رو باز کردند که کجایی هستین و چقدر وقت آلمان هستید. از حرف زدنشون مشخص بود که زبان آموز هستند. مادر مهربان من هم که دلش برای پناهنده ها می تپد پاکت خوراکی ارمیا را به آنها بخشید و با چهار تا کلمه سلام علیکم و تفضل و جمیعا در دیدگاهشان زبان دان عربی هم جلوه نمودیم. جالب این که در مدتی که در راهرو به انتظار نشسته بودیم کارمندان اتاق های دیگر که برای استفاده از دستگاه کپی توی راهرو تردد می کردند به ما سلام و روز بخیر می گفتند. واقعا حس ارباب رجوع از نوع اربابش بهمون دست داد!
تا رفتم توی اتاق که برای ویزای عضو جدید خانواده وقت بگیرم کارمند مهربانش که مرا دید گفت سلام خانم فلانی!! باورم نمیشد که بعد دو سال فامیل من یادش باشد. یعنی این قدر مشهور هستم و خودم خبر ندارم!! بعد هم خودش نام مرا در سیستم جستجو کرد و متوجه فرد جدید خانواده شد و با لبخند گشاده تبریک گفت. حالا اگر بخواهم با رفتار بخش پاسپورت کنسولگری مقایسه کنم که جز تاسف حرفی نمی شود زد. هر چند که رفتار بقیه ی کارکنان سفارت مهربانانه و دوستانه بود و فقط این بخش پاسپورت کنسولگری طلبکارانه و بی حوصله حضور داشت.
بعد از نوبت گرفتن از شهرداری برای خرید به فروشگاه رفتیم و ارمیای کنجکاو را از کالسکه پیاده نمودیم و صد البته بسیار پشیمان شدیم. موقعی که داشتم در صندوق خریدها را حساب می کردم چند ثانیه از ارمیا غافل شدم و با هشدار خانم صندوق دار او را دیدم که یک عدد تخم مرغ شانسی را برداشته و کله اش را گاز زده!! من هم که خریدها را پرداخت کرده بودم به صندوق برگشتم تا پول اون تخم مرغ را بدهم که مرد جوانی که بعد از من بود خندید و گفت برو من حساب می کنم.
دیروز خانم صاحبخانه آمد دم در خانه. البته توی این چند سال که ما در این واحد آپارتمان ساکن هستیم شاید سه بار آمده باشد دم در. بعد از سلام و احوال پرسی نامه اش را داد و سراغ ارمیا را گرفت. ارمیا هم در اون لحظه قابل نمایش دادن نبود! به صاحب خانه گفتم که عضو جدید داریم و داداش ارمیا را نشانش دادم .کلی تعجب کرد و از دیدن نوزاد کوچولو کلی هیجان زده شد و ذوق کرد و تبریک گفت. در تعجبم چرا هیچ کدوم از همسایه ها بهش اطلاع ندادند.


دکور مغازه عینک فروشی به مناسبت نزدیک شدن به کارناوال(جشن بالماسکه)

تزئین کلیسا به مناسبت میلاد مسیح

کلاغ های بالای درخت در صبح زود

کانال در یک روز ابری هنگام طلوع آفتاب

کلاغ ها

عبور کشتی از کانال

خب به روال قبل، الان ما پذیرای ماما در خانه هستیم. همان مامای قبلی که برای ارمیا چند جلسه آمد. داداش ارمیا چون در تعطیلات کریسمس به دنیا آمده بود همه ی مطب ها تعطیل بود و من هم کارت ماما را گم کرده بودم و توی اینترنت هم شماره ی محل کارش را نوشته بود. خلاصه با اتمام تعطیلات طولانی و خسته کننده (البته از دید ما) به مطب دکترم رفتم و شماره ی ماما را از منشی گرفتم. مطب دکترم در نزدیکی خانه مان است و دو تا پزشک زنان و دو تا ماما در آن کار می کنند و واحد آزمایشگاه و سونوگرافی هم در همان مطب است. مامای مهربان که از قبل به من گفته بود که در تعطیلات هم کار می کند با پیغامی که روی تلفنش گذاشته بودم باهام تماس گرفت و اولین قرار را برای فردا گذاشتیم. مثل دفعه ی قبل با روحیه دادن و تعریف کردن های متعددش دل همه مان را شاد کرد. ارمیا هم که به خاطر حضور مهمان فقط برای ده دقیقه خجالت کشیده بود و کنار ایستاده بود، وقتی ماما، داداش را بغل کرد جلو رفت تا از نزدیک بر عملکردش نظارت کند!
نکته ای که بعد از رفتن ماما با هم راجع بهش صحبت کردیم برخورد ماما با ارمیا بود. احتمالا شما هم این بازی رو با بچه های کوچیک انجام دادین که انگشتان دستتان را به حالت حرکت روی زمین تکان می دهید و بعد با انگشت از دست بچه بالا می رید و توی دلش قلقلکش می دهید.حالا اسمش مورچه یا موش یا هر چه باشد. ماما این بازی را با ارمیا انجام داد. انگشتان دستش را روی مبل حرکت داد و بعد از لباس ارمیا بالا رفت تا دم گوشش و بعد گفت دنگ دنگ، داره زنگ می زنه! نه قلقلکی و نه صدای پخی و یا ضربه ای از روی هیجان و غافلگیری.
کلا در فرهنگ آلمانی بازی های هیجانی جایگاهی نداره. البته نه به این معنا که با بچه بازی نمی کنند بلکه نوع بازی هایشان با هیجان و جیغ و داد و بدوبدو نیست. معمولا بچه ها را بغل می کنند و با حرکاتی مثل اسب سواری برایشان شعر می خوانند و تکانشان می دهند.شاید از دید ما این برخورد سرد و بی عاطفه محسوب شود.
بچه هایی هم توی کالسکه هستند یا حتی راه می روند معمولا یک اسباب بازی یا عروسک دستشان است. ارمیا که به شدت نسبت به عروسک های پارچه ای بی تفاوت است و حتی آنها را لمس نمی کند! ولی بچه های توی خیابان عموما یک عروسک پارچه ای دستشان است و شاید برای خواب هم در تختشان قرار می گیرد. نکته ای که من به آن رسیدم این است که دست پسربچه ها شمشیر و تفنگ نیست. نه این که توی مغازه ها به فروش نرسد، توی فروشگاه ها اسباب بازی های جنگ ستارگان و انواع تفنگ های جنگی! موجود است ولی برای سن کودک معمولا این وسایل جزء اسباب بازی ها نیست. قبلا گفته ام که اسباب بازی های چوبی و معمولا قطار و ماشین و لگوهای مختلف برای بچه های این سنی خریداری می شود. از این سایت(Jako) می توانید اسباب بازی های گوناگون در سنین مختلف را ببینید.
با توجه به سبک بازی و همین طور اسباب بازی های در دسترس بچه ها عموما کودکان در مهد یا پارک ها بازی های خشن انجام نمی دهند. مثلا توی پارک با شاخه های درختان شمشیربازی نمی کنند. البته نه به این معنی که به هم نمی زنند یا همدیگر را هل نمی دهند چون اینها در ذات بچه هاست و همه جور بچه ای هم در مهد و مدرسه هست. منظور من غالب کلی رفتارهاست.

دکه ی فروش بلوط داغ


دکه ی فروش جاشمعی و شمع



انواع پوشش با نمد





تزئینات مغازه ها


در ایام بین میلاد دو پیامبر بزرگ آسمانی یعنی میلاد مسیح و تولد حضرت رسول و چند روز مانده به آغاز سال نوی میلادی پسر دوم ما قدم به این دنیا گذاشت. بعد از اقامت در بیمارستان و ورود به خانه با واکنش های مختلف ارمیا حسابی مشغول هستیم. خوشبختانه مادر مهربانم برای کمک به ما به موقع رسیده بود و الان با وجود عضو جدید خانه فرصت خواب و خوراک هم نداریم چه برسه به وبلاگ نویسی . تلاش می کنم که در بین ساعت های محدود استراحتم به اینجا سر بزنم و البته با توجه به حجم فعالیت های در خانه، سوژه های نوشتن از جامعه و اطراف کم خواهد بود. پیشاپیش از این که این وبلاگ دیر به دیر به روز خواهد شد عذرخواهی می کنم.
برای تحویل سال جدید میلادی و آتش بازی و سر و صدای ترقه و... قبلا نوشته ام. امسال ارمیا با آقای همسر مراسم تحویل سال نو را از وسط معرکه تماشا کرد و باعث حیرت اطرافیانش شد که چه شجاعانه از سر و صداها نهراسید و متعجب آسمان را نگریست.
این هم چند عکس از غرفه های کریسمس

غرفه ی نوشیدنی


درخت کریسمس که هر گوی آن توسط مردم خریداری و آویزان شده و پول خرید گوی ها صرف امور خیریه می شود.

غرفه ی عسل و متعلقاتش! شمع های مومی

حضور بچه های مهدکودک در خیابان با همراهی مربی ها
