امروز چهارشنبه میلاد حضرت مسیح بود و توی کلیسا جشن. البته ما برای جشن نماندیم و فقط تزئینات و مقدمات کار را تماشا کردیم. ان شالله عکس ها و توضیحاتش را در پست بعدی می نویسم.
سه هفته قبل که آقای همسر به علت سرماخوردگی به پزشک خانواده مراجعه کرد آقای دکتر بعد از زدن ماسک و معاینه ی ایشان و سوالاتی مانند سردرد و اعمالی مانند ضربه زدن با چکش کوچک به پیشانی و پرسیدن از درد و خلاصه معاینات مربوطه اعلام کرد که گلوی شما کمی سرخ است و خب علائم دیگر سرماخوردگی را هم دارید و بدن شما به طور طبیعی داره با بیماری مبارزه می کند و داروی خاصی نیاز نیست! به ایشان توضیه کرد که قرص ها و چای ها ی لیمو و نعناع را از داروخانه تهیه کند و اگر باز هم احساس درد دارد می تواند بروفن را هم از داروخانه بخرد و با استراحت کردن به بهبود بیماری اش کمک کند و پرسید که آیا برگه ی مرخصی برای محل کار نیازی داری یا نه؟
هفته ی قبل که سرماخوردگی قبلی خوب شده بود و سرماخوردگی جدید حضور پیدا کرده بود آقای همسر مجددا به ملاقات دکتر رفت که البته منشی گفت باید وقت قبلی بگیری و چون آقای همسر حالشون خوب نبود یک وقت اورژانسی بین ساعت 3:35 تا 3:45 به ایشان داد. البته حضور ایشان در مطب یک ساعتی طول کشید و دکتر این دفعه با وسواس بیشتری و با توجه به سابقه ی مراجعه ی قبلی که در سیستم ذخیره شده بود به معاینه پرداخت. اول از ایشان نمونه ی خون گرفت تا تشخیص دهد که سرماخوردگی از نوع ویروسی است یا باکتری و بعد گفت که میزان باکتری برای تجویز آموکسی سیلین 60 است که مال شما 18 می باشد و نیاز نیست و برای موارد دیگر قرار شد فردا تماس بگیرند و نتیجه را اعلام کنند. چون آقای همسر گفته بود من بچه ی کوچک در خانه دارم و نگرانم که واگیر کند بهش چند تا ماسک داده بود و برای سرفه های شبانه هم شربتی که به مدت پانزده شب باید مصرف می شد (به قول آقای همسر اگر آب پرتقال رو هم پانزده شب بخوری خوب میشی) و برای آب ریزش بینی هم یک اسپری که البته به افزایش اب ریزش کمک می کند! داروها رو هم توی نسخه ی آزاد نوشت. برای آموکسی سیلین هم یک نسخه ی جداگانه نوشت و البته قبلش کلی سوال و جواب که سابقه ی مصرف این نوع دارو را داری ؟ آلرژی داری؟ و کلی توصیه و اخطار که خیلی خطرناک است و علائم گوارشی شدید دارد و من اصلا توصیه نمی کنم و اگر دو روز دیگر تب کردی و با توجه به نتیجه ی آزمایش فردا آن را مصرف کن. طوری درباره ی آموکسی سیلین هشدار داد که آدم فکر می کرد دارد نوعی شیمی درمانی را تجویز می کند و البته می دانید که این نوع اخطار دادن ها با توجه به ترسو بودن آلمان ها چقدر کارساز است، بنده خدا نمی دانست که بدن ما با این رقم داروها چقدر اشناست
البته فردایش خود آقای دکتر تماس گرفت (چون انگلیسی باید صحبت می کرد خودش تماس گرفته احتمالا دیده از منشی ها بیشتر بلده!) و اعلام کرد نتیجه ی آزمایش خوب بوده و موردی مشاهده نشده.
در نتیجه آقای همسر بدون هیچ سلاح خاصی به جنگ با سرماخوردگی شتافته است.
قرار بود عکس های بازارچه ی کریسمس و تزئینات آن را بگذارم ولی فعلا فرصت نکرده ام عکس ها را از روی گوشی به سیستم منتقل کنم. عکس های زیر مربوط به پارک جنگلی شهرمان در سه ماه قبل است









این چند روز هم جشن کریسمس دانشکده و دانشگاه و دانشجویان خارجی جداگانه برگزار شد که البته بیشتر از همه جشن دانشجویان خارجی خوش گذشت. جمع محدودی از دانشجویان دکترا از کشورهای مختلف و یک قسمت
از فضا رو هم به بازی بچه ها اختصاص داده بودند و یک سری پازل و کتاب و
مدادرنگی گذاشته بودند که البته به نظرم به رده ی سنی بچه های حاضر توجه نشده بود و در آخر مجلس یک عالمه لوگوی کوچک
کف زمین ریخته بود و فقط دردسرش برای برگزارکنندگان ماند. ما با صفیه دختر اردنی و یک پسر ترک و هدیل دختر سوریه
ای و همسرش و یکی از دوستان ایرانی مان سر یک میز نشسته بودیم و موقع
مسابقه هم ترکیب مان را حفظ کردیم. ولی سوالات مسابقه واقعا سخت بود و اگر کمک گوگل دانا و همسر هدیل نبود نمی توانستیم گروه اول بشویم. سوالات حول محور کریسمس و زمستان طراحی شده بود.سوالاتی مانند: جزیره ی کریسمس در کجا قرار دارد؟ و یا دانه ی برف چند ضلع دارد؟ چقدر طول می کشد تا اندازه ی درخت کریسمس به دو متر برسد؟ کشوری که بیشترین مصرف درخت کریسمس را در جهان دارد کجاست؟ چند تا آهنگ هم پخش کردند و گفتند نام اهنگ سازش کیست؟!
بهترین سوالش هم این بود که 21 دسامبر چه ویژگی نجومی ای دارد؟
البته سوالات زیاد بود ولی چون من سر میز نبودم و کنار ارمیا روی زمین
نشسته بودم در جریان نیستم. موقع اهدا جوایز چون گروه از شش نفر به هفت نفر
رسیده بود(همسر هدیل در میانه ی مسابقه به ما پیوست) به پنج نفر جایزه
دادند و من و همسر هدیل چون عضو ناپیوسته بودیم بی نصیب ماندیم. و البته ارمیا که عضو نصفه ی گروه حساب می شد و نقشش فقط آوردن شانس به گروه مان بود.البته من اعتراض کردم و گفتم که جایزه حق همسر هدیل است و منتظر ایمیل جواب هستم. جایزه هم بن خرید از یک کتاب فروشی به مبلغ 5 یورو!! بود و جوایز گروه های دوم و سوم هم شکلات و دیکشنری کوچک و یک عروسک خفاش! با آرم دانشگاه بود.
البته من فقط ماست خیارهایش را امتحان کردم و دو قاشق از بورانی بادمجان که کار دختر اصفهانی دانشکده بود. البته عکس های زیر گوشه ای از خوردنی ها را نشان می دهد چون به مرور که بچه ها می آمدند خوردنی ها هم اضافه می شد. خانم ش استاد ایرانی زبان فارسی دانشگاه هم یک دیس بزرگ لوبیاپلو پخته بود که کلی طرفدار داشت.بعد از مدت ها دوستان ایرانی را دیدیم و با هم حرف زدیم. چند تا پسر افغان هم به واسطه ی یکی از اساتید افغان دانشگاه به جشن آمده بودند.








یکشنبه ی قبل یک خانواده ی ایرانی مهمان خانه مان بودند. این زوج که بیش از پانزده سال است ساکن این شهرند دو فرزند دارند که دختر نوجوان شان همراه شان بود. با همدیگر عکس ها و کارت پستال هایی از ایران دیدیم و با توجه به این که آقا بابک سی سال است ایران نرفته دیدن عکس ها برایش جالب بود. برایشان یک غذای سنتی ایرانی هم درست کرده بودیم که بسیار مورد توجه واقع شد. هر چند من فکر می کردم شاید دختر نوجوانشان این غذا را نپسندد ولی در کمال تعجب اشتیاق زیادی نشان داد. دختر دوازده ساله شان فارسی را با لهجه ی مادرش حرف می زد(منظورم لهجه ی اصفهانی یا یزدی است) و البته خیلی خوش به حال ارمیا شد چون یک نفر با علاقه باهاش بازی می کرد.
آقا بابک در کارخانه ی خودروسازی شهرمان کار می کند و اطلاعات زیادی راجع به کارخانه های ماشین سازی آلمان داشت و چون علاقه ی خودش هم در این زمینه بود گفت که کلی مدل ماشین و عکس و مجله های مرتبط در خانه دارد. می گفت که حدود هشت هزار نفر در کارخانه ی ماشین سازی شهرمان کار می کنند و قبل از تحریم ایران یک سالن مخصوص ساخت قطعات مورد نیاز شرکت ایران خودرو بوده است. بعد هم گفت که برای بازدید از کارخانه ی قطعه سازی پورشه به ایالت مجاور رفته بودند و مساحت یکی از سالن های اون کارخانه اندازه ی کشور موناکو بوده است! در مورد قطعات خودرویی که در واحدش کار می کرد توضیح داد و این که قبلا عمرشون مثلا یک سال بوده و الان عمرشون ده ساله هست و گفت فقط یک قطعه اش را از چین وارد می کنند و بقیه رو خودشون تولید می کنند. من چون در این زمینه آشنایی ندارم اصلا نمی دونم این قطعه چی هست
برای درآمد و مالیات هم من سوال پرسیدم و ایشان گفت که حقوق یک کارگر با سابقه ی کارخانه بین 2500 تا 3000 بعد از کسر مالیات است ولی مهندسان و تحصیل کرده ها و کسانی که اتاق فکر و طراحی کار می کنند 10000 یورو در ماه است و برای روسا و مدیران یک عدد خیلی گنده گفت در حد سالی 150000 یورو. خانمشون هم که در ایران پرستاری خوانده و اینجا دوباره دوره های مرتبط با همین رشته مانند مددکاری و نگهداری سالمند را گذرانده هم گفت که حقوق تازه کارها زیر 2000 یورو است و گفت برای شروع یک دوره ی شش ماهه ی آزمایشی می گذرانیم و بعد قرارداد یک ساله ی کار و سپس اگر کار مورد تائید بود قرارداد بی انتهای زمانی به این معنی که هر وقت کارمان خوب نبود عذرمان را می خواهند. از نظر ایشون بهترین شغل از نظر استخدامی در این کشور معلمی است چون ثبات بیشتری دارد. البته قبلا در یک پست دیگر نوشته بودم که معلمان در این کشور در دانشگاه شش سال یا به عبارتی معادل فوق لیسانس درس می خوانند و باید دو رشته هم تدریس کنند. دو رشته ی متفاوت مثلا ریاضی و تاریخ!
در مورد برخورد نژادپرستانه در محل کار پرسیدم که گفت بستگی به نگرش خود آدم به اطرافیانش داره و این که برخوردها را فقط به خودت بگیری یا ببینی طرف کلا اخلاقش این طوری هست یا نه. می گفت من بیشترین آزار رو در محل کار از یک خانم لهستانی که بالادستم هست میکشم که البته برخوردش با همه همین است
برای سختی کار می گفت که در بیمارستان که دوره ی عملی می گذروندم حق استراحت و تاخیر در مراجعه به بیمار را نداشتیم و دائم در حال بدو بدو بودیم. در بیمارستان قسمتی هست که بیماران می توانند آب میوه و آب معدنی و یا چای های مختلف به صورت رایگان بنوشند ولی کارمندان و پرستاران حق استفاده از آنها را ندارند و خودشان باید از بوفه ی بیمارستان قهوه و نوشیدنی و خوردنی را تهیه کنند. این طور که می گفت ناهار جزء برنامه شان نبوده و خودشان باید برای خود تهیه می کردند.
در مورد مالیات آقا بابک توضیح داد که هر فرد یک کلاس مالیاتی دارد و با سختی کار و شرایط مختلف میزان مالیات مثلا از 50% تا 30% حقوق فرق می کند. بیشترین مالیات را جوان تازه استخدام شده دارد و بعد مواردی مثل تاهل و فرزند از میزان مالیات کم می کند و اگر در خانواده زن و شوهر حقوق دار باشند مالیات جمع حقوقشون محاسبه می شه. می گفت مثلا اگر خانمم در ماه بیشتر از یک مقداری کار کند اصلا صرف ندارد چون مجموع حقوق مون میره بالاتر و همه اش برای مالیات می رود برای همین در وضعیت ما اضافه کاری اصلا ارزش نداره.
کل مطالبی که دوستانمان برای مالیات و حقوق گفتند همین ها بود. و البته احتمالا این دوستانمان بخشی از مالیات و مواردی که به خودشون مربوط بوده رو بلد هستند و موارد دیگر رو باید در تحقیقات گسترده تر کسب نمود. بقیه حرف ها هم دیگر صحبت های خودمان و از ایران و شهرهای مختلف و خاطرات گذشته بود.
عکس های پائیزی مربوط به چند ماه قبل هست و الان برگی به درخت ها نمانده و همه ی برگ های برزمین مانده تبدیل به کود شدند!

منظره ی برفی هفته ی قبل که البته فردا همه اش آب شد


درخت های کنار کانال و در مسیر زمین ورزش





