زندگی پر از خاطره است...

زندگی پر از خاطره است...

خاطرات زندگی من در آلمان
زندگی پر از خاطره است...

زندگی پر از خاطره است...

خاطرات زندگی من در آلمان

برف پائیزه به زمین نشست

بازارچه ی کریسمس شهر دوباره برپا شده و یک هفته ای است که دست اندرکاران آن در حال برش چوب و ساختن دکه هایشان هستند و بوی چوب توی میدون پیچیده و کامیون های مختلف در حال حمل بارها به میدان هستند. حس کریسمس در حال آمدن هست و البته برای مای که خاطره ای قدیمی از این مناسبت نداریم هم هیجان انگیز می شه هر چند که تا حالا کادوی کریسمس نگرفتیم. و همین طور مغازه های اسباب بازی فروشی پر از اطلاعیه و تبلیغ و تخفیف. بالاخره هر چی باشه بچه ها از ارکان مهم این جشن هستند که هم پدرها و مادرها و هم پدربزرگ ها و مادربزرگ باید براشون کادوی کریسمس بخرند. این قدر اسباب بازی های متنوع وخلاقانه و هوشی و چوبی و بچه پسند که خودمان هم هوس کردیم کسی ما را به خرید ببرد.چند روز پیش از طبقه ی اسباب بازی فروشگاه عبور می کردم و دیدم که با تخفیف 20% کلی آدم مسن با بچه ها مشغول خرید و بازبینی هستند. بچه ها هم کف زمین ولو بودند و اسباب بازی ها رو امتحان می کردند تا ببینند کدوم رو سفارش بدهند. البته چند تا پدربزرگ جدی و بداخلاق هم دیدم که منتظر انتخاب نوه ی محترم بودند تا این پروسه هر چه زودتر تمام بشه. با شروع ماه دسامبر و آغاز تقویم مربوط  به آن(Advent Calender)  انتظارها برای باز کردن کادوهای زیر درخت کریسمس افزایش پیدا می کنه و شب میلاد مسیح که 24 دسامبر هست و به روز بابانوئل هم معروف کادوها گشوده می شود. بعضی ها کادوهای سورپرایزی دارند و برخی هم ترجیح می دهند که خود شخص رو در جریان انتخاب قرار دهند
سومین برف پائیزه را داشتیم که حسابی روی زمین نشست و من و ارمیا را به پیاده روی برفی کشاند.هر چند تکان دادن ارمیا از جلوی خانه وقتی مدیر ساختمان جارو به دست در حال جمع کردن برف ها و پخش نمک و شن بود کار بسی مشکل بود. مدیر ساختمان به من گفت که امسال با یک شرکت برای پارو کردن برف ها صحبت کرده اند ولی امروز که باید طرف می اومده پیداش نشده. دیروز هم جدول روزهای برفی و نوبت ها را پرینت گرفته در صندوق پست مان انداختند فکر کنم با شرکت به توافق نرسیدند و دوباره باید خودمان برف ها را پارو کنیم
-دیروز هم یک خانواده ی ایرانی مهمان خانه مان بودند که درباره ی مالیات و حقوق و قرارداد کار ازشون سوال نمودم و ان شالله فرصت بشه حرف هایشان را خواهم نوشت.
-راستی پارسال بهتون گفتم مسابقه ای درباره ی خاطره و عکس از فرهنگ غرب برگزار میشه و من قصد شرکت دارم و از شما برای انتخاب خاطره و عکس وبلاگم سوال کرده بودم امسال نتیجه اش اعلام شد و من برنده نشدم

این عکس ها مربوط به وقتی است که پائیز هنوز عظمت خودش را نشان نداده بود(حدود ماه مهر) و  من و ارمیا برای پیاده روی رفته بودیم و ارمیا دائم به آسمان اشاره می کرد و می گفت ماه! و من مدام برایش توضیح میدادم که ماه فقط شب ها در آسمان می درخشد و روز جای خورشید در آسمان هست و ارمیا از حرفش کوتاه نمی آمد تا بالاخره من هم موفق شدم ماه سفید باریک را در آسمان رویت کنم و نمی دانم چرا در هر مسیری که می پیچیدیم ماه هم رخ خود را می نمود تا به رخ بنده بکشد که حرف راست را باید از بچه شنید






, و این عکس های پائیزی مربوط به یک ماه قبل هست چون الان با وجود برف و باد و باران برگی به درخت ها نمونده و کلا هر چی هم روزی زمین ریخته بود شهرداری جارو کرده و اون هایی هم که پای درخت ها بود قهوه ای شده و بر خاک افزوده شده










این هم عکس های پائیز دانشگاه تهران که خواهرجان برایم فرستاده.دانشگاهی خوبه که خلوت باشه








بازار وسایل بچه kinderbasar یاkinderbazar

ماه قبل از طریق یکی از دوستانمان  متوجه شدیم که در کلیسای نزدیک خانه ی ما بازار وسایل کودک یا بازار کودک برپاست. قبلا هم از این بازار عکس گذاشته ام و برایش توضیح دادم. این د فعه چون خودمان رفتیم و از محتوایش بیشتر سر درمی آوردیم شاید توضیحاتش کامل تر باشد. این بازارها که مخصوص فروش وسایل و لباس های کودکان هست توسط خانواده ها شکل می گیره. بیشتر هم این بازارها در کلیساها و مهدکودک ها برپامیشه و هر شش ماه در تغییر فصل یعنی بهار و پائیز فراوانیش به چشم می خوره. در سایتی به همین نام میشه آدرس و تاریخ و شرایط رزرو میز(و هزینه ی احتمالی) این بازارها رو پیدا کرد. هر خانواده ای لباس ها و اسباب بازی و وسایل بچه اش که دیگه نیاز نداره برای فروش عرضه می کنه. اگر بچه ها بزرگتر باشند خودشون هم مشارکت می کنند و گاهی خودشون فروشنده می شوند. معمولا هم قبل از شروع رسمی بازار خانواده ها خودشون جنس های همدیگرو برانداز و خرید می کنند. بچه ها هم می تونند اسباب بازی هاشون رو با هم معاوضه کنند. من دفعه ی قبل اتفاقی در مهد یک کلیسا این بازار را دیدم ولی این دفعه با اطلاع قبلی رفتیم. برایم جالب بود که اکثر لباس های از مارک های خوب و مغازه هایی که شعبه اش در شهر ما نیست بود و بیشتر اجناس هم سالم و تمیز بود. خود بچه ها هم وقتی ببینند می توانند اسباب بازی شان را بعد از مدتی تعویض کنند در نگهداری از آن دقت می کنند. در کنار این بازارچه که در سالن اجتماعات کلیسا در طبقه ی پائین تشکیل شده بود چند میز هم مال کارهای خیاطی و تزئینی خانم ها بود. یک خانمی که پیش بند و کلاه و شلوار بچه دوخته بود و یک خانم دیگر که دست بند و وسایل تزئینی مورد علاقه ی دختربچه ها رو درست کرده بود. البته شلوغ ترین میز مربوط به کیک و نوشیدنی بود که آن هم دست پخت چند خانم بود و هم زمان هم در آشپزخانه ی کلیسا مشغول تهیه ی کیک های مختلف بودند. یک میز هم مخصوص بازی و نقاشی بچه ها برپا بود. مشتری ها هم همه لباس های شیک و مرتب و کالسکه های گران قیمت داشتند و اصلا به افراد نیازمند نمی خوردند. حتی ما یکی از اساتید پاره وقت دانشگاه را هم دیدیم. شایان استاد افغانی دانشگاه که با دختربچه ی شیطونش آمده بود. فکر کنم در همان زمانی که من مشغول بررسی محتوای میزها و عکاسی بودم اجناس خوب!! فروش رفت چون آدم ها با کالسکه و صندلی بچه زیر بغل از سالن بیرون می رفتند. در اینجا استفاده و خرید وسایل دست دوم عار نیست و از همون اول به بچه ها توصیه می کنند که از وسایل تان طوری استفاده کنید که سالم بماند. فرهنگ قناعت و استفاده ی صحیح از وسایل در نظر برخی کشورها شاید به خساست تعبیر شود و شاید در نظر برخی ها بهداشتی یا باکلاس نباشد. البته وسایل چوبی و اسباب بازی ها بیشتر پازل و قطارها و ماشین های چوبی که ماندگاری طولانی تر دارند هست. چوب بخش مهمی از زندگی این مردم هست. این فرهنگ استفاده از وسایل دست دوم در همه ی شهرهای آلمان جریان داره و موقع تغییر دکوراسیون و یا اسباب کشی مردم وسایل شان را رایگان به مغازه های سمساری می بخشند. چون قراردادهای چند ساله  و زندگی های دانشجویی در اینجا زیاد است مشتری های این مغازه ها هم زیاد است. یعنی یک شخص برای کار به مدت سه سال به یک شهر می رود و با پایان قراردادش از آن شهر می رود و با توجه به هزینه ی زیاد اسباب کشی از کارگر و کامیون همان به صرفه تر است که هرجا می رود وسایل را همان شهر تهیه کند. الان که زوج ایرانی دانشجوی جدی به شهر ما آمدند بقیه هر وسیله ای که نیازش ندارد به آنها معرفی می کند و خوشبختانه این فرهنگ در خوابگاه هم جریان دارد. میزی در طبقه ی پائین خوابگاه هست که دانشجویانی که قصد ترک خوابگاه را دارند وسابل شان را روی آن می گذارند و همین طور سایت و محل نصب اعلان های مربوط به این جور وسایل در دانشگاه موجود است. وسایل بزرگتر مثل یخچال و تخت و میز رو از طریق اطلاعیه هایی که عکس آن شی موجود است به فروش می رسانند.

هر قطعه کیک یک و نیم یورو


هر لیوان نوشیدنی هم دو و نیم یور


میز وسایل


میز نقاشی بچه ها


میز کاردستی


وسایل دست دوز

درخت نزدیک کلیسا



خانه ی روبه روی کلیسا




وجدان کاری

چند روز پیش که به قصد  قدم زدن با ارمیا به اطراف خانه می رفتیم قبل از خروج از خانه، ارمیا جاروی نظافت آپارتمان را دید و بهانه گرفت که این جارو رو ببریم تا کوچه ها رو از برگ تمیز کنیم! خلاصه نتیجه ی بحث مان این شد که دو نفری جارو به دست رفتیم توی خیابان و با قیافه ی خندان رهگذران مواجه شدیم. خوشبختانه ملت ، اهل متلک و کنایه و تیکه انداختن نیستند و با یک لبخند ملیح و یا احیانا عبارت هایی مثل "نازی" و "چه بچه ی شیرینی" از ما استقبال کردند. حتی پیرزن اخمویی که در ایستگاه اتوبوس ایستاده بود و جاروی ارمیا از فاصله ی چند سانتی پالتوی مرتبش عبور کرد هم واکنشی نشان نداد. نمی دانم حالا در دلشان به ما چه گفتند. آیا گفتند که خارجی ها بلد نیستند بچه تربیت کنند یا نه؟ البته این ملت اهل دو رو بودن نیستند و اگر همچین چیزی در دلشان بود عیان می کردند. در یکی از خیابان ها کار کمی سخت شد چون خانم کم بینایی با عصای سفید از مقابل مان آمد و من فقط رسیدم ارمیا را از مسیر راهش کنار بکشم ولی صحنه ی بعدی که تقلید ارمیا از کشیدن جارو روی زمین به سبک عصای سفید او بود را دیگر نمی شد کاریش کرد. به همین روش  اون خانم محترم را تا درب خانه شان مشایعت نمودیم.

این پست تا دیروز کامل بود نمی دونم چطور شد نصفش گم شد!! من پست گم شده رو بازنویسی کردم و امیدوارم شبیه همان قبلی شده باشد!

چند روزی است با آقای همسر راجع به وجدان کاری آلمان ها در خانه صحبت می کنیم. این چند فروشگاه زنجیره ای که در اطراف خانه مان هست و برای خرید هفته ای چند بار بهشون سر می زنیم اکثر اوقات لبریز از مشتری است. کارمندان آن چه مرد و چه زن همه کاری و اهل بدوبدو پیدا هستند. وقتی یک صف صندوق شلوغ می شود صندوق داری که مشغول کار است زنگ را می زند و صندوق بغل باز می شود و همان لحظه یکی از کارمندان که مشغول جابه جا کاری است با سرعت خودش را می رساند و صف را هدایت می کند به محض این که مشتری اش کم شد صندوق را می بندد و بدوبدو می رود سراغ جابه جا کاری. انگار که نمی تواند یک لحظه بشیند و استراحت کند. احتمالا یکی از همین کارمندان رئیس فروشگاه است ولی من هنوز تشخیص ندادم کدوم یکی است. صندوق داری و جابه جا کاری و جا دادن اجناس جدید و جمع کردن کارتن ها وظیفه ی همه شان با هم است و هیچ وقت کارمندی را نمی بینی که یک گوشه ایستاده باشد و یا گوشی موبایل دستش باشد. یک بار من دختر جوانی را دیدم که با چرخ دستی های چرخ دار(Lift truck) مشغول جا دادن بطری های آب در سرجایشان بود ولی چون فاصله ی بطری ها در جایگاه به هم نزدیک بود هدایت چرخ دستی مشکل بود یک ربعی  بهش ور رفت و موفق نشد و آخرش همکارش را صدا زد. گاهی  یکی از کارمندان بطری آب می خرد و کنار دستش در صندوق داری می گذارد و گاهی از آن می نوشد من دقت کرده ام که روی بطری آب فاکتور خرید را چسبانده است. ظاهر کاری کارمندان هم که قبلا توصیف کرده ام. همگی ساده و با حداقل آرایش (در حد یک مداد چشم) است .البته رنگ مو و حلقه در لب و بینی و گوش جزء آرایش های وقت گیر هر روزه نیستند. کارمندان مسن تر گاهی آرایش بیشتری دارند. من تاکنون کارمندی را در حال ور رفتن با گوشی و یا حتی صحبت کردن با آن و یا تجدید رژ لب ندیده ام. البته در شیفت کاری شان استراحت هم دارند ولی موقعی که زمان کار کردنشان هست تمام وقت و با جدیت مشغول هستند. من فروشگاه ها و مغازه های خصوصی را ندیده ام و این گزارش من از فروشگاه های زنجیره ای بزرگ است. این ویژگی کاری بودن آلمان ها در اروپا معروف است و بقیه ی کشورهای اروپایی در این مورد برایشان جک می سازند.

تا آنجا که من اطلاع دارم  برای کار کردن در فروشگاه ها باید دوره های دو یا سه ساله گذراند و این دوره ها شامل مباحث تئوری و عملی و کارآموزی است و در طول دوره هم حقوق دارند.

بدون شرح!


وسیله ی جابه جایی بارهای سنگین

صف فروشگاه

ازدحام جمعیت معمولا در آخر هفته ها

کدوهای همسایه در هالوین

پائیز زعفرانی