-
آشپزی
شنبه 25 آذرماه سال 1391 02:51
یکی برای من پاکیزگی و تمیزی رو معنا کنه لطفا! آخه من هر چی این برنامه های آشپزی رو نگاه می کنم می بینم اصول نظافت و بهداشت توی آشپزی هاشون با ما فرق می کنه. معمولا هر وقت روز شما تلویزیون رو روشن کنید یه کانالی برنامه آشپزی داره! توی اکثر برنامه هاشون چه آشپزی و چه طنز و غیره حتما یه سری آدم تو استدیو حضور دارند. 2 تا...
-
مناظر برفی
پنجشنبه 23 آذرماه سال 1391 19:38
کلی عکس برفی برای امروز آماده کرده بودم ولی از بدشانسی سایت آپلود عکسم مشکل داره دیروز برای گرفتن نوبت برای تمدید ویزامون رفتم شهرداری. وقتی رسیدم موقع ناهار و استراحت بود. از ساعت 12:30 تا 1 وقته ناهاره. البته ناهار که فکر کنم یک ساندیچی چیزی می خورن. چون کارمندهای شهرداری رو دیدم که تو پیتزا و ساندیچ فروشی های دور...
-
جشن کریسمس
سهشنبه 21 آذرماه سال 1391 20:08
دیروز جایتان نه خالی! رفته بودیم جشن کریسمس دانشگاه. البته این جشن برای دانشجویان خارجی بود و گرنه احتمالا هر روز یکی از دانشکده ها و گروه ها توی ساختمان های مختلف دانشگاه برنامه کریسمس دارند. از در که وارد شدیم جالباسی های بزرگی در راهرو گذاشته بودند تا مجبور نشی با کاپشن و شال و کلاه بری توی سالن. جشن توی یکی از...
-
برق
شنبه 18 آذرماه سال 1391 22:25
برایمان نامه آمده که برق از سال آینده میلادی 15% گران می شود. تازه برق مصرفی ما مطابق جدول الگوهاست. یعنی یک خانه کمتر از 50 متر با دو نفر سکنه ماهیانه باید حدود 50 یورو پول برق بدهیم. این پول برق شامل لامپ ها و گاز(پخت و پز) می شود. ماهیانه هم حدود 130 یورو پول شوفاژ(گرمایش)، آب و فاضلاب میدیم. این مقدار علی الحساب...
-
جلسه دوم ادیان
جمعه 17 آذرماه سال 1391 02:44
دیروز جلسه زنان و ادیان درباره عیدی از یهودیان و در ساختمان آنها برگزار شد. از قبل با سمیرا مردد بودیم که برویم یا نه. سمیرا نگران بود که شاید مطلبی برای غزه گفته بشه و ما نتونیم جواب بدیم. من بهش گفتم که ما باید بریم که اگر حرفی زدند اونجا باشیم و از مظلومیت فلسطینیان دفاع کنیم. آدرس ساختمان را به من گفت ولی من هرچی...
-
بازارچه صنایع دستی
سهشنبه 14 آذرماه سال 1391 00:49
خب برف کم و بیش می بارد ولی روی زمین نمی نشینه. امروز که رفتم بیرون حسابی شال و کلاه کردم،توی خیابون که رسیدم دیدم ملت سرخوش و سبک بار هستن. یه نگاه به خودم کردم دیدم شال و کلاه و دستکش و پالتو و ژاکت و دیگه چند تا لباس و شلوار و جوراب رو نمی گم. یه کم خجالت کشیدم و کلاهم رو برداشتم و در کیفم گذاشتم. من نمی دونم که...
-
برف داریم یه عالمه
دوشنبه 13 آذرماه سال 1391 02:34
امروز یک شنبه از صبح تا شب برف بارید. گاهی تند و درشت و گاهی ریز وسبک. از فردا دیگه باید لباس های فوق العاده گرممون رو بپوشیم و بریم به استقبال سرمای استخوان سوز! توی خونه کنار شوفاژ با سه لایه پتو و ژاکت و یک لیوان چای داغ و بیسکوییت تماشای برف رقصان آرامش به همراه می آورد امان از وقتی که بخوای توی خیابون برف رو...
-
آفتاب کوتاه
شنبه 11 آذرماه سال 1391 01:26
دو سه روز بود که همش بارون میومد.شب تا صبح، صبح تا شب . نم نم و کم کم. امروز صبح که چشم گشودم آفتاب رو دیدم و ذوق زده شدم.با آقای همسر رفتیم بیرون تا از هوای آفتابی کمال استفاده رو برده باشیم. وارد اولین مغازه که شدیم، چون مغازه کتاب فروشی بود کارمون طول کشید. چون آقای همسر تک تک کتاب های جدید رو بررسی می کنه و به این...
-
سوغاتی های ازبکی
چهارشنبه 8 آذرماه سال 1391 21:45
بالاخره بهروز سه شنبه به خانه ما آمد. قرار ناهاری که به علت عاشورا کنسل شده بود به همین سه شنبه منتقل شد. طبق تجربه قبلی من دو مدل غذا درست کردم. عدس پلو با گوشت چرخ کرده و قورمه سبزی با برنج زعفرانی. قرارمون ساعت 2 بود. ولی بهروز نیامد، ما هم فکر کردیم که روز قرار رو اشتباه یا فراموش کرده.برای همین گفتیم که نمیاد و...
-
کلید زاپاس
دوشنبه 6 آذرماه سال 1391 21:46
میگم شماها تا حالا خواهر پت و مت رو دیدین؟ امروز که با آقای همسر بیرون بودیم در برگشت به خانه،جلوی در خونه آقای همسر از من پرسید کلید داری؟من هم گفتم بله و اون برای خرید رفت و من اومدم داخل. وقتی از آسانسور رفتم بالا، جلوی در واحدمون دیدم ای داد بیداد، کیفم رو دیروز عوض کردم و حواسم نبوده. به عجله اومدم پائین ولی آقای...
-
عاشورا در گروه های مختلف مسلمانان
شنبه 4 آذرماه سال 1391 21:22
واقعا امروز مظلومیت امام حسین رو به چشم دیدم. امروز علت این همه لعن و نفرین به بنی امیه و معاویه رو فهمیدم و از ته دل این منافقان دنیاپرست رو نفرین کردم. کسانی که اسلام و ارزش های اون رو از بین بردند و اسلامی را گسترش دادند که ساخته ذهن قدرت طلبشان بود. اگر معاویه امروز اینجا بود به شخصه می تونستم خفه اش کنم چون چیزی...
-
هماهنگی برای سخنرانی فردا
جمعه 3 آذرماه سال 1391 20:35
ممنون از راهنمایی هایی که در رابطه با سخنرانی عاشورا به من دادید. عزاداری های همه قبول باشه. ما رو هم دعا کنید. آقای همسر از هفته قبل بهروز رو برای ناهار شنبه دعوت کرده بود. یادشون نبود که شنبه روز تاسوعاست والبته بهروز هم داره میره از شهر ما. خلاصه بعد از تماس سمیرا و قرار سخنرانی روز شنبه به بهروز E-mail زدیم و قرار...
-
یه کم بهار
پنجشنبه 2 آذرماه سال 1391 16:50
امروز می خوام عکس های دانشگاه که داداش جون فرستاده براتون بذارم تا یه کم از حال و هوای پائیز و سرما بیاییم بیرون. داداش جون در یکی از کشورهای آمریکای لاتین درس می خونه و همون طور که می دونین آمریکای لاتین در نمیکره جنوبی کره زمین قرار داره و فصل هاش برعکس ماست. یعنی الان اونجا بهاره محوطه دانشگاه محوطه دانشگاه محیط...
-
گرمای دور از دسترس
دوشنبه 29 آبانماه سال 1391 21:45
آهای اهالی فن بیاین به این سوال من پاسخ بدین که چرا جای شوفاژ زیر طاقچه پنجره است؟ خب آدم دلش می خواد بره به شوفاژ بچسبه تا گرم بشه ولی این لبه پنجره مزاحم میشه. اصلا نمیشد این وسایل گرمایشی وسط خونه باشه که دور تا دورش کلی جا برای نشستن باشه؟؟ خب از بزرگان اگر کسی جواب سوال من رو بلده خواهش می کنم بیاد اینجا بنویسه...
-
کلاس آوا
پنجشنبه 25 آبانماه سال 1391 15:24
اون لحاف ابره بود که همش بالای سرمون کشیده بودن، چند روزه همش میاد تو چشممون! یعنی همچین همه شهر رفته زیر پتوی ابر که چشم چشم رو نمی بینه. خلاصه برای خودش مه ای هست. دیروز رفتم کلی عکس از منظره های پائیزی گرفتم.درخت هایی که برگ های زرد و سرخ شون زمین ها رو پر کرده و یا درخت هایی که دیگه همه لباس برگ شون رو در آوردند و...
-
لحاف ابر!
دوشنبه 22 آبانماه سال 1391 17:20
وای دو سه روزه یک لحاف کلفت و ضخیم از ابر توی آسمون پهن کردن. یعنی آدم تصور می کنه که تا چندین کیلومتر بالای سرش باید ابرهای فشرده به هم باشه.(اگر لحافی چیزی خواستین بدم خدمتتون!) این قدر ضخیمه که توی روز هم باید لامپ روشن کنیم. کل روز یک شنبه باران آمد و ما هم خوشحال بودیم که شنبه خریدهامون رو کردیم و می تونیم با...
-
حضور بی برنامه
جمعه 19 آبانماه سال 1391 23:36
از بس این دو سه روز اتفاق های مختلف افتاده من به مطالب قبلی که یادداشت کرده بودم بگم نمی رسم.برای روز پنج شنبه 8 نوامبر از قبل به در ورودی آپارتمان اطلاعیه زده بودند که قراره کارگر فنی(این ترجمه منه از لغت techniker) بیاد. پهارشنه ما دوتایی نشستیم این اطلاعیه رو خوندیم که ببینیم برای چه کاری قراره بیان.نوشته بود که از...
-
مهمانی از دیار ازبکستان
سهشنبه 16 آبانماه سال 1391 21:55
دیروز دوشنبه خونه مون(در ایران) کلی خبر بود و با بازگشت مامان و بابا از حج همه فامیل دور هم جمع شده بودند و ما هم باهاشون چت کردیم و کلی دلم خواست که آنجا باشم هفته قبل که با آقای همسر رفته بودیم کتابخانه، آقای همسر، همکلاسی جدیدشون رو به من معرفی کرد. آقا بهروز از کشور ازبکستان.بهروز از آقای همسر پرسید که شما کتاب...
-
کتابخانه
یکشنبه 14 آبانماه سال 1391 02:38
اول از همه عیدتون مبارک باشه. جای من رو در دیدار از سادات خالی کنید. دوستان عزیزی که من هر سال می رفتم دیدنشون لطفا من رو فراموش نکنید. چند روز پیش نامه ای از دانشگاه برای آقای همسر اومد که قصد دارید بعد ازتحصیل در این ایالت بمانید؟ قصد دارید مشغول به کار شوید؟ و در واقع یک دعوتنامه بود برای حضور در جلسه ای با سخنرانی...
-
اتفاقات این هفته
پنجشنبه 11 آبانماه سال 1391 16:38
این چند روز این قدر اتفاق های مختلف افتاده که نمی دونم کدوم رو تعریف کنم. اینجا آخرین شنبه شب ماه اکتبر ساعت ها رو یک ساعت به عقب می کشند.همون کاری که ما اول مهر انجام میدیم. با خودمان گفتیم خوب شد که بلیط خواهرجان شنبه ظهر بود وگرنه قاطی پاتی می شد. شنبه شب به صورت خودکار موبایل ها و لپ تاپ هامون تغییر ساعت دادند. ما...
-
ادامه عکس های مونیخ
چهارشنبه 10 آبانماه سال 1391 01:58
خب من ادامه عکس های سفر مونیخ که با خواهرجان رفتیم رو می ذارم. حیفه این همه عکس قشنگه که شماها نبینین.این میدان به نام Odeonsplatz یک فضای بزرگ بود که اطراف آن یک کلیسای قدیمی و یک ایوان بزرگ بود. دو طرف پله های ایوان هم مجسمه بزرگ دو شیر سنگی بود. و روی ایوان هم مجسمه حاکم سابق منطقه و همسرش و دو شخص دیگر بود. نمای...
-
با خواهرجان
دوشنبه 8 آبانماه سال 1391 14:47
این یادداشت رو وقتی خواهرجان اینجا بود نوشتم ولی وقت نکردم که منتشرش کنم. البته بقیه عکس های مونیخ و بازدیدهایی که با خواهرجان رفتیم هم مونده.... خب الان یک هفته ای هست که با خواهرجان هر روز می رویم بازدید از کلیسا و پل و بناهای تاریخی.گاهی هم سری به فروشگاه ها می زنیم و از مدل های زیبای کیف و پالتو و کفش تعریف می...
-
خواهرجان رفت
شنبه 6 آبانماه سال 1391 21:22
امروز اولین برف امسال آمد. البته با دانه های ریز و سرعت زیاد! خلاصه ما در نیمه اول آبان برف مهمان برف بودیم. امروز خواهرجان را بدرقه کردیم. صبح زود با آقای همسر تا ایستگاه قطار رفتیم و از دستگاه اتومات بلیط را خریدیم و خواهرجان سوار قطار شد و من اشک ریختم خب من دلم تنگ میشه براش. اومدم خونه و چون غصه دار بودم سعی کردم...
-
باز هم مونیخ
جمعه 5 آبانماه سال 1391 21:20
اینقدر با خواهرجان بیرون میریم که وقت نوشتن ندارم. یعنی من کلی مطلب از گردش هامون نوشتم ولی چون فرصت نکردم عکس هایش را بگذارم همین طوری مونده. دیروز دوتائی رفتیم مونیخ دوباره!خواهرجان این دفعه یک دانشگاه دیگه قرار بود سمینار داشته باشه.صبح زود از شهر حرکت کردیم.یعنی اون قدر صبح زود بود که هنوز اذان صبح نگفته بودند که...
-
دانشگاه مونیخ
دوشنبه 1 آبانماه سال 1391 17:47
با خواهرجان یک روز در خانه استراحت کردیم و روز دوم چون تعطیل بود و مغازه ها و مرکز شهر در کما، تصمیم گرفتیم برویم کنار کانال گردش. دو تایی پیاده کنار کانال راه رفتیم و از هوای ابری و سرد استفاده وافر بردیم و تاhein رفتیم. پارک جنگلی hein نسبتا خلوت بود. قارچ های روئیده در تنه درخت کهنسال با خواهرجان از باشگاه ملوانان...
-
جملات کلیدی زبان فارسی!
شنبه 29 مهرماه سال 1391 18:22
اول از همه بگم که این صفحه و این صفحه رو یه نگاه بندازید. خب ما الان در خانه خودمان با خواهری نشستیم. البته نشستن که چه عرض کنم همه اش در حال گردش و تماشا هستیم. دو سه تا خاطره و عکس هم از اشتوتگارت مونده که تعریف نکردم. یکی این که گفته بودم یک دختر خانوم ایرانی توی اون گروه درس می خوند و به ما هم کلی کمک کرد، این...
-
نظام بانک داری
جمعه 28 مهرماه سال 1391 00:02
خب تا اونجای ماجرا رو گفتم که من و خواهرجان از دانشگاه اشتوتگارت کلی عکس گرفتیم و بعد هم رفتیم باغ تماشا و بعد هم وسایل رو از هتل برداشتیم و رفتیم سر قراری که با ماشین mitfahr مون گذاشته بودیم. این ماشین از سوییس به یک شهر نزدیک ما می رفت. کلی اس ام اس و زنگ زده بودیم تا قرارمون رو تنظیم کنیم. ساعت 8:30 قرارمون در یک...
-
ادامه عکس های دانشگاه
سهشنبه 25 مهرماه سال 1391 19:06
این عکس ها نتیجه گشت و گذار من در هوای نیمه ابری دانشگاه است. پل فلزی از روی پل! داخل دانشگاه یک برکه آب بود که توش پلیکان و مرغابی زندگی می کردند.در عکس پائین اون ساختمان دودکش دار سلف دانشگاه است که نمای بسیار زشتی داشت. برکه ساختمان های سیاه فکر کنم خوابگاه هستند ساختمان چوبی پشت برکه بر اثر مرور زمان سیاه شده.در...
-
پل دانشگاه
یکشنبه 23 مهرماه سال 1391 21:21
روز سوم سمینار من هتل ماندم و خواهرجان به تنهایی رفت دانشگاه. من هم توی هتل خوابیدم و فیلم تماشا کردم(دیدم اینترنت هتل حیفه که همین جوری هرز بره برای همین دو سه تا فیلم دانلود کردم و یکی شون رو تماشا کردم) خانومی که برای تمیز کردن اتاق اومد می خواست تختی که من روش نشسته بودم و پوست تخمه هام رو ریخته بودم(البته نه روی...
-
باغ تماشا
شنبه 22 مهرماه سال 1391 16:11
خب ما(من و خواهرجان) الان خانه هستیم. ماجراهای روز دوم سمینار را تعریف کنم. روز دوم خواهرجان به تنهایی عازم محل سمینار شد. صبح من همراهش رفتم و بلیط خریدیم و راه ها رو چک کردیم وایشان خودشان یک تنه سوار شدن و تعویض قطارها و راه یافتن مسیر را انجام دادند(اگر بدونید چه جای شلوغ و پر رفت آمدیه بهش آفرین میگین) من هم کمی...