خوشبختانه شهر از حالت تعطیل خارج شده و مغازه ها باز شدند ولی کماکان کتابخانه بسته است و دانشگاه و مدرسه ها تعطیل.
متن زیر را داداش جان از آداب و رسوم کریسمس در کشور محل تحصیلشان برایمان نوشته
اند. ایشان در یکی از کشورهای آمریکای لاتین تحصیل می کنند و همین طور که
می دانید الان در نیمکره جنوبی کره زمین فصل تابستان آغاز شده است.
بابانوئل آنها در فصل تابستان می آید
بستگی به دامنه و گستره روابط اجتماعی فرد، هر شخص تو حلقه های مختلف دوستی هستش مثلا همکارهای اداره، دوستهای قدیمی، همکلاسی ها و...و تو مراسم « دوست ناشناخته» بیشتری شرکت میکنه."
این عکس های تزئینات کریسمس در دنیا رو هم می تونید ببینید . و ادامه عکس های کریسمس از درخت های کاج تزئین شده و دکور مغازه ها در شهر کوچک ما









اسم شب قبل از میلاد مسیح Heiligabend است به معنای "شب مقدس". دیشب تلویزیون مراسم مذهبی در کلیسای واتیکان را به صورت مستقیم پخش می کرد. کلیسا را با گل و شمع تزئین کرده بودند و مراسم شعرخوانی کتاب مقدس(انجیل به زبان لاتین هست) و گروه کُر و آواز خوانی و سخنرانی پاپ در حضور اسقف ها و راهبه ها و جمعیت زیادی برگزار شد. در آلمان سنت پختن کیک و شیرینی برای کریسمس(به آلمانی Weihnachten) مرسوم است. فکر کنم از خاطرات شیرین هر آلمانی از کریسمس همراهی با مادر در ورز دادن و قالب زدن خمیر شیرینی و انتظار برای آماده شدن شیرینی و بوی خوش وانیل و دارچین است. از این شیرینی های کوچک با شکل های مختص کریسمس مثل بابانوئل و گوزن و ستاره دنباله دار و درخت کاج و ... از سنت های مرسوم دیگر در شب کریسمس خواندن یک داستان کهن در جمع خانواده است. از این داستان های شاهزاده و جادوگر و شوالیه ای شجاع سوار بر اسبی که بچه ها دوست دارند. معمولا جزء خریدهای قبل کریسمس یک کتاب داستان شب کریسمس نیز می باشد.







) برنامه ریزی اصلی با سمیرا بود و قرار بود هر کس یک غذای ساده بپزد. سمیرا هم کلید پاتوق انجمن بچه های مسیحی دانشگاه رو گرفته بود. البته این پاتوق یا اتاق هم اندیشی یا هرچی در یکی از ساختمان های دانشگاه هست و خوشبختانه طبقه همکف رو به ما دادن که آشپزخانه یا ظروف و تجهیزات کامل و یک اتاق با مبل و میز و صندلی داشت. ما سالاد اولویه درست کرده بودیم با خیارشور آلمانی(یعنی خیارشوری که اصلا شور نیست و در الویه ما جنبه تشریفاتی داشت فقط!) و با تخمه و لواشک و آلبالوی ترش بردیم. موقع رفتن هم شقایق آمد دنبالمان و با ماشین اونها رفتیم. من و شقایق طی برنامه ریزی قبلی هر دو اولویه درست کرده بودیم. شقایق و همسرش هر دو بسیار منظم و دقیق هستند و چون شروع برنامه رو ساعت 6 اعلام کرده بودن راس ساعت ما در ساختمان حضور داشتیم ولی بقیه که اینقدر دقیق نبودن و به هوای این که مهمونی ایرانی است دیر تشریف فرما شدند! من و شقایق توی آشپزخانه سماور پیدا کردیم و چای دم کردیم و میزها را کمی چیدیم تا بقیه برسند. جالب بود که دو تا دانشجوی مهمون هم دعوت بودند یک خانوم چینی و یک آقای قرقیزستانی. اونها دیگه قبل از 6 پشت در حضور داشتند! سمیرا و یکی از بچه ها هم به دنبال خرید انار رفته بودند! خلاصه ما انارهای موجود را قاچ کرده و در ظرف چیدیم و تا رسیدن بقیه خودمون (مخصوصا آقایون)رو سرگرم کردیم!! اون دختر چینی که من بهش انار رو دادم گفت چه طوری باید بخورم!!؟ با قاشق یا چنگال ؟! بهش گفتم این دونه قرمزها رو بخور و پوسته های سفیدش رو نخور. بهم گفت میشه تو بخوری تا من یاد بگیرم!
خب من خودم هم انار رو دونه دونه نمی خورم ولی خب برای بار اول این روش رو پیشنهاد میدم. خلاصه تا وقتی ما ایرانی های حاضر هر کدام یک انار کامل رو نوش جان کنیم اون مهمانان محترممان با همون یک برش کوچک انار مشغول بودند
. اون پسر قرقیزی که به روش طاقت فرسایی انار رو مثل آلبالو خورده بود و همه هسته هاشون رو درآورده بود! آقای همسر براشون بیت اول "صد دانه یاقوت" رو خواند و کلا ذوق زده شدند از این که این دانه های کوچک خوش رنگ و خوش تراش به یاقوت تشبیه شده. با آمدن بقیه بچه ها و تکمیل شدن میز خوردنی ها ، مهمانان آلمانی هم رسیدند و دکور زیبا و خوشمزه یلدای ما را ملاحظه نمودند. البته میز آجیل و میوه های قرمز مثل خرمالو و سیب و انار و سوهان قم و شیرینی هم داشتیم. هندوانه متاسفانه پیدا نشده بود.
(منظورش من بودم که تنها محجبه جمع بودم. کلا بسیار خندیدیم از این طرز فکر)


