الان حال و هوای شهر ما کریسمس و خرید و تعطیلات در پیش روست که همه برای دیدار خانواده هاشون به شهرهای زادگاه و نزد پدر و مادرشون سفر می کنند. حال و هوای ایران هم که اربعین و عزاداری امام حسین(علیه السلام) هست. ان شالله عزاداری هاتون قبول باشه.
امیدوارم شما شب یلدای خوبی در کنار فامیل و دوستان و خانواده گذرونده باشین. ما هم در جشن یلدای ایرانی های شهر شرکت جستیم و غذا هم بردیم(قابل توجه اونهایی که نگران بودن ما فقط وجود مبارکمون رو می بریم به مهمونی ها

) برنامه ریزی اصلی با سمیرا بود و قرار بود هر کس یک غذای ساده بپزد. سمیرا هم کلید پاتوق انجمن بچه های مسیحی دانشگاه رو گرفته بود. البته این پاتوق یا اتاق هم اندیشی یا هرچی در یکی از ساختمان های دانشگاه هست و خوشبختانه طبقه همکف رو به ما دادن که آشپزخانه یا ظروف و تجهیزات کامل و یک اتاق با مبل و میز و صندلی داشت. ما سالاد اولویه درست کرده بودیم با خیارشور آلمانی(یعنی خیارشوری که اصلا شور نیست و در الویه ما جنبه تشریفاتی داشت فقط!) و با تخمه و لواشک و آلبالوی ترش بردیم. موقع رفتن هم شقایق آمد دنبالمان و با ماشین اونها رفتیم. من و شقایق طی برنامه ریزی قبلی هر دو اولویه درست کرده بودیم. شقایق و همسرش هر دو بسیار منظم و دقیق هستند و چون شروع برنامه رو ساعت 6 اعلام کرده بودن راس ساعت ما در ساختمان حضور داشتیم ولی بقیه که اینقدر دقیق نبودن و به هوای این که مهمونی ایرانی است دیر تشریف فرما شدند! من و شقایق توی آشپزخانه سماور پیدا کردیم و چای دم کردیم و میزها را کمی چیدیم تا بقیه برسند. جالب بود که دو تا دانشجوی مهمون هم دعوت بودند یک خانوم چینی و یک آقای قرقیزستانی. اونها دیگه قبل از 6 پشت در حضور داشتند! سمیرا و یکی از بچه ها هم به دنبال خرید انار رفته بودند! خلاصه ما انارهای موجود را قاچ کرده و در ظرف چیدیم و تا رسیدن بقیه خودمون (مخصوصا آقایون)رو سرگرم کردیم!! اون دختر چینی که من بهش انار رو دادم گفت چه طوری باید بخورم!!؟ با قاشق یا چنگال ؟! بهش گفتم این دونه قرمزها رو بخور و پوسته های سفیدش رو نخور. بهم گفت میشه تو بخوری تا من یاد بگیرم!


خب من خودم هم انار رو دونه دونه نمی خورم ولی خب برای بار اول این روش رو پیشنهاد میدم. خلاصه تا وقتی ما ایرانی های حاضر هر کدام یک انار کامل رو نوش جان کنیم اون مهمانان محترممان با همون یک برش کوچک انار مشغول بودند


. اون پسر قرقیزی که به روش طاقت فرسایی انار رو مثل آلبالو خورده بود و همه هسته هاشون رو درآورده بود! آقای همسر براشون بیت اول "صد دانه یاقوت" رو خواند و کلا ذوق زده شدند از این که این دانه های کوچک خوش رنگ و خوش تراش به یاقوت تشبیه شده. با آمدن بقیه بچه ها و تکمیل شدن میز خوردنی ها ، مهمانان آلمانی هم رسیدند و دکور زیبا و خوشمزه یلدای ما را ملاحظه نمودند. البته میز آجیل و میوه های قرمز مثل خرمالو و سیب و انار و سوهان قم و شیرینی هم داشتیم. هندوانه متاسفانه پیدا نشده بود.
با توجه به حضور جمعیت و بوی دل انگیز غذا دیگه نمی شد ملت معطل بمونند و زنگ شروع خوردن نواخته شد. خوردنی ها شامل عدسی،خوراک لوبیا، لوبیاپلو، شله زرد، چند مدل سالاد، ماست خیار، ماست لبو،برش های ماهی خام(نمی دونم چیه من!) بود. من و آقای همسر هم غذاهای بدون گوشت رو همه رو امتحان نمودیم. جالب بود که هرکس به غذای دست پخت خودش ایراد می گرفت. یکی می گفت وای غذام بی نمک، اون یکی می گفت وای غذام شوره!
سپس یکی از بچه ها متنی درباب فلسفه یلدا و شب نشینی و پیروزی روشنایی بر تاریکی و تولد میترا و حضور میوه های قرمز رنگ در این سفره خواند و سپس حافظ خوانی به دو زبان فارسی و آلمانی انجام شد. بعد هم فال حافظ گرفتند و ترجمه اش را به انگلیسی و آلمانی خواندند. یکی از پسرهای آلمانی می گفت اون حسی که خواننده اشعار حافظ به فارسی داشت رو من بهتر از معنی آلمانی این شعر درک کردم. واقعیت اینه که وقتی شعری فارسی به هر زبان دیگه ترجمه میشه کلمات منقطع میشه و چون قرار هست معنی منتقل بشه کمتر وزن و آهنگ رعایت میشه ولی شعر به زبان اصلی دارای سجع و آهنگ و قافیه است و به صورت روان خونده میشه.
نکته خوب این جمع این بود که همه بدون در نظر گرفتن اختلاف عقیده راجع به کشور و تفاوت نگرش به دین دور هم جمع شده بودیم و یک مناسبت سنتی رو برپاداشته بودیم.من به شخصه با عقاید مذهبی و نگرش به کشورمان از دید دیگران هم نظر نبودم ولی مهم این هست که با وجود اختلافات بتونیم کنار هم بمونیم.بعد از خوردن هم دسته دسته در قسمت های مختلف اتاق پراکنده شدیم و بحث های مختلف از کار و تحصیل و فرهنگ و تجربیات زندگی شکل گرفت. من پیش خانوم ش نشسم که راجع به زبان فارسی صحبت می کرد. یکی از بچه ها اعتقاد داشت که زبان فارسی به علت تنوع حروف مشابه (مانند ت و ط و یا ص و ث و س)و اختلاف در نوشتار کارکرد خود را از دست داده و باید با حروف لاتین جایگزین شود(مل ترک ها که الفبایشان را از فارسی به لاتین تغییر دادند). خلاصه یک ساعتی بحث درباره این موضوع ادامه داشت. یک آقای ایرانی که پیش دکتر ایرانی تازه مکشوف ما(البته ایشان قبلا او را کشف کرده بود) رفته بود تعریف می کرد که دستش را پیش او عمل کرده و دکتر برایش 2 هفته مرخصی نوشته ولی این آقا که مهمان از ایران داشته و می خواسته یک ماه با مهمانانش به گردش برود با بردن یک بسته گز مرخصی یک ماهه را از آقای دکتر هموطن دریافت کرده!، البته ایشان از استقبال آقای دکتر از هموطنش و دقت و حوصله آقای دکتر نیز تعریف نمودند. جمعیت ایرانی حدود 30-25 نفر بود که اکثرا هم دانشجو بودند و بقیه مهمانان هم 8 نفر می شدند. بعد از رفتن مهمانان و اکثر بچه ها ما ماندیم و ظرف های کثیف و سالن به هم ریخته! به کمک همدیگر و ماشین ظرف شویی ظرف ها جمع و جور شد و بعد هم کف سالن که با دانه های قرمز انار گل کاری شده بود!! تمیز کردیم.
کیارش می گفت یکی از پسرهای آلمانی از او پرسیده این خانوم که حجاب دارد از ترس شوهرش این کار را می کند؟

(منظورش من بودم که تنها محجبه جمع بودم. کلا بسیار خندیدیم از این طرز فکر)
ساعت 12 شب خانه بودیم.

میز آجیل

میز خوردنی ها

خوردنی های خوشمزه

اون سالاد اولویه پشت سری دست پخت من!