| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | 4 | 5 | ||
| 6 | 7 | 8 | 9 | 10 | 11 | 12 |
| 13 | 14 | 15 | 16 | 17 | 18 | 19 |
| 20 | 21 | 22 | 23 | 24 | 25 | 26 |
| 27 | 28 | 29 | 30 |
چند روز پیش که به مطب دکتر کودکان رفته بودم و چون روز دوشنبه بعد از دو روز تعطیلی بود خیل عظیم مادران و کودکان توی اتاق انتظار نشسته بودند. منشی بهم گفت که معطل میشی ولی من گفتم اینجا نشستن بهتر از توی خانه نشستن است چون ارمیا به دیدن آدم ها و بازی با اسباب بازی های توی اتاق انتظار مشغول می شود. بین بچه های موبور و چشم آبی ارمیای مو مشکی من که با کنجکاوی آدم ها و بازی بچه ها رو تماشا می کرد و روسری ای که سر من بود خارجی بودنمان را به رخ می کشید. البته یک نوجوان مومشکی هم روی صندلی دم در نشسته بود. یکی از فسقل بچه ها دو تا پستونک داشت! یکی دستش بود و یکی توی دهنش و هر از گاهی با هم عوض می کرد!! پسربچه ای هم سرش توی کتابی در باب حیوانات وحشی و زندگی آنها بود و هر از گاهی از مادرش که کنارش مشغول کتاب خواندن بود سوال می کرد. خلاصه من و ارمیا هم مشغول تماشا و گاهی بازی با اسباب بازی ها بودیم. یک دفعه خانم قدبلند سیاه پوستی از در مطب وارد شد و به انگلیسی پرسید کسی می تونه انگلیسی صحبت کنه؟! پسر نوجوان بلند شد و گفت yes. خانم سیاه پوست که احتمالا آمریکایی بود و نوزادی در بغل داشت گفت اینجا ایستگاه تاکسی کجاست؟ پسر گیج شد و به من من کردن افتاد. خانم کتاب خوان بلند شد و سعی کرد جمله بندی کنه. من گفتم باید با تاکسی تماس بگیرید. گفت آدرس اینجا؟ من هم اسم خیابون رو بلد بودم و گفتم ولی شماره پلاک ساختمان را بلد نبودم. اسم خیابان که یک اسم طول و دراز و کاملا آلمانی است برایش قابل تلفظ نبود. آخرش همان خانم کتاب خوان دستش را گرفت و برد به اتاق پذیرش و اونها آدرس رو کامل بهش گفتند. بعد از این اتفاق کوتاه متوجه تفاوت نگاه بقیه مخصوصا اون پسر نوجوان شدم. شاید فکر نمی کردند خانم محجبه ای انگلیسی بلد باشد(فکر کنم هر محجبه ای در ذهن بقیه یا ترک است یا عرب). هر چند خودم متوجه شدم که با یادگیری زبان آلمانی، انگلیسی در ذهنم به حاشیه رفته و اولین کلمه ناخودآگاه آلمانی به زبان می آید. اکثر بچه هایی(منظورم دانشجوهاست) که میان اینجا این مشکل رو دارند و با یادگیری زبان آلمانی انگلیسی از ذهنشان می پرد و وقتی خوب زبان آلمانی را یاد گرفتند می بینند که کلی کنفرانس و کتاب و مهمان علمی انگلیسی هست که در این جور مواقع زبان آلمانی به کار نمی آید و خواهی نخواهی علم به زبان انگلیسی تولید و نشر می شود.
یاد سوال نیک(جیمز نیکلاس) همکلاسی آمریکایی کلاس زبانم افتادم که از من می پرسید چرا آلمانی و انگلیسی را قاطی می کنی؟ من بهش گفتم چون هیچ کدام زبان مادری ام نیست.
در توضیح عکس دکور مغازه این رو هم اضافه کنم که بعد از بالماسکه نوبت والنتاین است و بعدش هم عید Ostern و حالا حالاها مغازه ها برنامه ی دکور و جذب مشتری دارند.

ورودی یک مدرسه ی قدیمی-سال تاسیس 1910 و نام مدرسه نام ولیعهد ایالت بایرن(در گذشته) هست

جشن بالماسکه یا کارناول fasching نزدیک است-دکور مغازه عینک فروشی

آرم آویزی!! یک رستوران و کافه

تابلوی سر در یک رستوان

نمایی از یک ساختمان قدیمی در مرکز شهر- اون آقا نمی دونم چی رو نگاه می کنه!!

نمی دونم شاخه های سفید درخت پیداست یا نه


شاخه های سفید درخت

یک ماشین آشنا برای ما ایرانی ها!

سعی کردم از تخم مرغ شانسی ها که در کنار ریل صندوق هستند عکس بگیرم! پائین تصویر پاکت های فروشگاه هستند که قیمتشان مشخص است. در فروشگاه های خوراکی کیسه نایلون پولی است!
اینجا هم مثل ایران رنگ لباس های دختربچه ها و پسربچه ها مشخص شده است. یعنی صورتی برای دخترها و آبی برای پسرها. البته نه این که همه ی لباس ها این طوری طبقه بندی بشه ولی عموما رنگ ها به این صورت هست. یعنی قالب کلی لباس های بخش دخترانه صورتی است و بخش پسرانه آبی، هر چند که به طور مثال لباس نارنجی برای پسر و لباس آبی برای دخترها هم فراوان هست. بحث قیمت و جنس و کیفیت و دوخت و ثابت ماندن رنگ لباس جداست منظور من بیشتر طرح روی لباس هاست. من مدتی طرح های کلی لباس های بچه گانه ی خردسال و نوجوان رو دنبال می کردم به نظرم اومد طراحان لباس باید زن باشند چون به طرح های دخترونه بیشتر بها می دهند! و خلاقیت بیشتری بروز می دهند! 


















اون هم که دید امکان ورود به خانه نیست یک کاتالوگ برای تربیت فرزند با توجه به آموزه های دینی به سمت من دراز کرد. ارمیا هم که بغل من بود دید یکی یه چیزی سمتش گرفته ذوق کرد و قبل از این که دست من بهش برسه توی هوا چنگ زد و در تقلای پس گرفتن من کاغذ بیچاره مچاله شد. بعد از رفتن خانم مبلغ با خودم گفتم عجب همت و اراده ای دارند که هنوز به ما سر می زنند و یادشان هست ما در چه مرحله ای هستیم. احتمالا باید دفتر یادداشتی داشته باشند که احوالات خارجی های شهر رو توش نوشته باشند.این هم عکس های نیم بندی که من از تجمع کلاغ ها توی هوای گرگ و میش غروب گرفتم و همین طور هر چی عکس درخت و طبیعت درختی که توی موبایلم جا مونده!

نمی دونم کلاغ ها سر شاخه ها پیدا هستند یا خیر



این ساختمان دادگستری کنار کانال است که کلاغ ها روی شیروانی آن می نشینند


از هر طرف تلاش کردم عکس بگیرم نور چراغ های خیابان مانع شد

روی آنتن بر بالای بام این خانه کلاغ ها تجمع کردند
قارچ های روئیده بر تنه ی درخت


بابانوئل در تلاش بر سوار شدن بر سورتمه اش

عکس این درخت ها رو قبلا هم گذاشته بودم

این آقای در تصویر همون مرد در تصویر قبلی است منتها این دفعه از پشت سر!

جاده ی درختی در زمستان بی برگی

آپارتمان پرندگان!
