زندگی پر از خاطره است...

زندگی پر از خاطره است...

خاطرات زندگی من در آلمان
زندگی پر از خاطره است...

زندگی پر از خاطره است...

خاطرات زندگی من در آلمان

عملیات عمرانی

امیدوارم در عیددیدنی های تا حالا بهتون خوش گذشته باشه و حسابی عیدی گرفته باشین!!

سقوط هواپیمای آلمانی در کوه های آلپ فرانسه و تحلیل های مرتبط با آن و مصاحبه با مدیر مدرسه ای که تعدادی از دانش آموزانش در هواپیما بوده اند و همسایگان کمک خلبان که فعلا مقصر شناخته شده و روانشناس جنایی و مدیران شرکت هواپیمایی Lufthansa و خانواده ی کمک خلبان به صورت شطرنجی و ...فعلا در اکثر شبکه های خبری دیده می شود.

یک هفته ای است که دارند در پیاده روی کوچه ی مجاور ما یا در واقع خیابان عمود بر خیابان ما عملیات عمرانی انجام می دهند. البته فکر کنم لوله گذاری است ولی تشخیص این که مربوط به چه کابل و یا لوله ای است جزء علاقمندی های من نبوده! خلاصه که کارگران مشغول کارند.اول خیابان تاریخ شروع کار را نصب کرده اند و همین طور روی تمام علائم راهنمایی که توی کوچه بوده رو پوشوندند(مثلا تابلوی پارک برای اهالی محل آزاد است)و بعد این که موزائیک و یا کف پوش ها رو با احتیاط جمع و روی هم چیده اند که مجددا قابل استفاده باشد. در طول پیاده رو هم نرده گذاشته اند که کسی وارد نشود و جالب تر این که جلوی خانه هایی که پیاده روی مقابل منزلشان کند و کاو می شود پل گذاشته اند تا بتوانند عبور کنند. یک کانکس برای دستشویی کارگران نصب شده و یک کانکس برای اتاق استراحت و تعویض لباس کارگران. غیر از جرثقیل و خاک بردار و وسیله های بزرگ برای جمع آوری خاک های کنده شده از زمین. دیروز که رد می شدم دیدم که کارشان تمام شده و موزائیک ها را چیده اند و رویش را خاک ریخته اند و امروز دیدم دو نفر دارند خاک های روی موزائیک ها را آب و جارو می کنند تا پیاده رو مثل روز اول شود. قسمتی از پیاده رو که سنگ فرش با سنگ های ریز داشت را آسفالت کرده اند ولی بقیه که موزائیک های معمولی داشت را همان قبلی ها را به کار برده اند. فکر می کنم با تصویر توضیحات بهتر در ذهن مجسم می شود.


کانکس های متعددی که در مسیر کار قرار داده اند


نرده گذاری پیاده رو


پل برای هر خانه


از لوله های کف خیابان برای آبیاری و شستشوی پیاده رو استفاده کرده اند. اون هم با آب پاش نه شلنگ آب!



کارگر مشغول شستشوی پیاده رو بعد از اتمام کار است

این هم خانه ی دیگر در همان خیابان که مشغول نوسازی سقف و عایق بندی است. زیر جرثقیل را با برزنت پوشانده اند تا مبادا با روغن ریزی به آسفالت خیابان صدمه بزند

همان خانه



اولین شکوفه های بهاری

پرنده ای که به علت سرمای ناگهانی هوا زمین گیر شده

مالیات آوازخوانی

سال نوی همه ی دوستان به خیر و شادی. امیدوارم برای همگی تون سالی لبریز از سلامتی و آرامش باشد. در عیددیدنی ها و مهمانی های خانوادگی تان یاد ما دور از وطنان هم باشید.
 ما هم شب سال نو در منزل فرنوش به صرف سبزی پلو و ماهی خوشمزه دست پخت آندریاس که از روی کتاب آشپزی با دقت و رعایت نکات لازم پخته بود سپری کردیم. ولی دیگه برای سال تحویل آمدیم خانه. هر چند که ارمیا تا صبح برایمان گریه کرد و سالی که نکوست از روز اولش پیداست رو با صدای بلند تفهیم مان نمود ولی خب ما هنوز به تحولات امسال امیدواریم. برای چهارشنبه سوری دوستان ایرانی به یکی از تپه های اطراف شهر رفتند ولی چون زمانش به شب می خورد و ما برای پیش گیری از بهانه گیری ارمیا در شب، همراه شان نرفتیم.
سرگرمی جدید ارمیا اشاره کردن به اشیاء و آدم هاست وقتی که در کالسکه اش در خیابان ها تماشاگر است. همین طوری که داریم در خیابان می رویم با دست های نیمه مشت کرده به یکی اشاره می کند و یک "اوم" هم می گوید و بعد هم برمی گردد به من نگاه می کند تا مطمئن شود من هم دیده ام! بیچاره رهگذر که متعجب می ماند به چه منظور مورد اشارت و لطف ایشان قرار گرفته! هنوز علت انتخاب این آدم های خوشبخت از نظر ارمیا بر ما نامعلوم است و هیچ وجه اشتراکی از نظر سن و یا ظاهر در این افراد یافت نشده!! باشد که در آینده تحقیقات ما به نتیجه برسد. چند روز قبل که در کنار یک فروشگاه منتظر دوستم بودم ارمیا به همان سبک خودش به پیرمرد سپیدموی سپیدپوشی اشاره کرد. آن پیرمرد هم که دو قدم با کالسکه فاصله داشت جلو آدم و به نشانه ی دست دادن دست های ارمیا را گرفت و بعد هم سکه ای در دست هایش گذاشت. منٍ متعجب هم که نمی دانستم چه بگویم فقط تشکر کردم و سریع سکه را که در دو سانتی دهان ارمیا بود گرفتم.
از فرنوش شنیدم که مرد آوازخوانی که با صدای بلند و گیرایش به همراه تار محترمش گاهی در میدان شهر می خواند را فریادزنان و معترض مشاهده کرده. این جوان آوازخوان که بسیار شیک پوش است و لیوان قهوه اش همیشه در کنارش است و گاهی با رهگذران گپ می زند و به کسانی که ایستاده و به صدایش گوش می دهند لبخند می زند و به نظر می رسد این کار را نه به عنوان کسب درآمد بلکه به عنوان تفریح انجام می دهد. معمولا در میدان شهر در طول هفته  دو یا سه گروه و یا فرد آواز خوان و موسیقی نواز مشاهده می شود. مثلا گروهی خانوادگی با وسایل دست ساز می نوازند و می خوانند و یا انفرادی برنامه اجرا می کنند. خلاصه این مرد جوان با صدای بلند داد می زده و هوار و اعتراض که چرا شهرداری مرا 5000 یورو جریمه کرده! شهرداری بهش گفته تو باید برای حضور و آوازخوانی ات مالیات می پرداختی و چون نپرداختی حالا باید با جریمه اش یکجا به حساب بریزی!!
چند روز بعد که فرنوش از همان مسیر عبور می کند مرد جوان آوازخوان را می بیند که دوباره مشغول خواندن و نواختن است و روی کاغذی در کنارش از فرد خیری که بدهی اش را پرداخته بود تشکر کرده
با این اتفاقات نمی دونم گداهایی که در گوشه و کنار میدان با سگ و یا بدون سگ نشسته و دستشان را به سوی رهگذران دراز کرده اند هم مالیات می دهند یا خیر!!؟
این سری عکس ها هم از تبلیغات شرکت TCM برای تزئینات و تدارکات عید پاک(Ostern) هست. اینها وسایل تزئینی سفره و خانه با علائم و نمادهای عید پاک که همان آغاز بهار است می باشد. در اینجا بهار غیر از رویش طبیعت و شکفتن گل ها و جوانه زدن درختان با سمبل های حیوانی مرغ و خرگوش و پروانه و تخم مرغ شناخته می شود.


























آویزهای پارچه ای دست ساز



عروسی در سوئیس

چند هفته پیش دوست افغانی جدیدمان (فرنوش)و همسر آلمانی اش و پسر توپولوی شان به خانه ی ما آمدند. آنها هفته ی قبل به عروسی دوستشان در سوئیس رفته بودند و ماجراهای عروسی و سفرشان را برای ما تعریف کردند. این طور که از گرانی و تمیزی سوئیس گفتند ما خدا رو شکر کردیم که در آلمان زندگی می کنیم! عروس و داماد که برای مراسمشان به سوئیس رفته بودند از دوستان آندریاس بودند. آندریاس در مدتی که در افغانستان تحقیق می کرده با این خانم آشنا شده. عروس خانم متولد سوئیس از مادری ایتالیایی و پدری اهل بولیوی است و حدود 38 یا 39 سال سن دارد و پسر هم جوانی افغانی که حدودا 7 سال از خانم کوچکتر است. پدر و مادر عروس خانم در بولیوی زندگی می کنند و برای عروسی فرزندشان هم نیامده بودند. پسر هم که مادرش در افغانستان است و گویا فک و فامیلش در افغانستان با این وصلت موافق نیستند. در نتیجه اینها تنها مهمانان ویژه ی عروسی بودند! این طور که از صحبت های یک در میان مهمانانمان فهمیدیم دختر خانم ده سالی در انگلستان زندگی می کرده و حالا چند ماهی است که به سوئیس برگشته برای همین دوست و آشنایی در وطنش نداره. فکر کنم گفتند که این زوج خوشحال در آمریکا با هم آشنا شدند و فعلا هم هر دوشون بیکار هستند و دارند از ذخیره ی خانم استفاده می کنند. فرنوش و آندریاس دو شاهد عقد بودند و بعد هم که برای غذا رفتند به رستوران ، اینها نگاه به قیمت ها کردند و به خاطر جیب عروس خانم ارزان ترین غذا یعنی اسپاگتی را سفارش دادند بدون آب و چای و مخلفات. می گفتند یک پرس اسپاگتی 130 فرانک بود چیزی که در شهر کوچک ما 7 یورو هست. یکی از دوستان عروس خانم که او هم شوهری افغانی دارد ماجرای جالب تری داشت. این خانم سوئیسی به نام کاتیا که عاشق شوهر افغانش شده بوده مدت چندین سال در تاشکند ر/ق/ا/ص بوده و گویا همسرش گل محمد نوازنده ی یک وسیله ی موسیقی سنتی شرقی (به نظرم گفت سنتور )بوده و آقا عاشق خانم شده و بعد هم خانم حسابی به این آقای معتاد دل می بندد و همسر دومش می شود و در خانه اش در ایالت بدخشان افغانستان که گویی منطقه ی فقیرنشینی است ساکن می شود. خانم اول گل محمد با شنیدن نام همسر دوم با یک تنه ی درخت که از ریش کنده به استقبال می رود ، بالاخره هر چی باشه پنج تا بچه داشته. مدتی بعد کاتیا از دست همسرش به پلیس افغانستان شکایت می کند که همسر من بیشتر وقتش را با زن اولش است. پلیس هم حکم می دهد چون این زن خارجی است حقش دو برابر است! الان هم که برای تولد فرزندش به سوئیس آمده و یک پسر به نام خورشید دارد ولی دوباره می خواهد برگردد چون فکر می کند شاید روزهای تعطیل شوهرش به او سر بزند. به قول فرنوش این مرد، مهره ی مار دارد!!
خلاصه بعد از آشنایی ما با این زوج منتظر شنیدن داستان ها و ماجراهای زندگی دوستانشان در افغانستان و تاجیکستان و ... باشید
از گرانی حمل و نقل و خورد و خوراک سوئیس گفتند و همین طور تمیزی و نظمش. فرنوش می گفت من تا حالا سوئیس نرفته بودم ولی یکی از دوستانم از بن آلمان به سوئیس رفته بود ازش پرسیدم چطوری است بهم گفته بود مثل تفاوت افغانستان با ایران! با این جمله آندریاس شاکی شد که آلمان اینقدرها هم بد نیست
کل مباحث عروسی سوئیس شاید بیست دقیقه هم نشد و ما در سه ساعت مهمانی راجع به کلی مطلب دیگه حرف زدیم ولی چون پست طولانی میشه من به همین قسمت خاله زنکی ماجرا بسنده می کنم

مشکل موبایل حل شد ولی عکس ها از قبل می باشد!

کانال آب نزدیک خانه مان محل عبور و مرور کشتی های باربری است. این کانال شمال آلمان را به جنوبش وصل می کند


انتهای کشتی باربری


ماشین آشنا!


معرفی خانه ی تاریخی در کوچه ی ما


پلان خانه ی تاریخی


معرفی یک مجسمه ی سنگی در مزرعه ی انتهای کوچه ی ما


مجسمه ی سنگی- مسیح مصلوب


ویترین یک سالن آرایشی سگ ها- گوش حیواناتی مثل خوک و گاو به عنوان آدامس و برای پاک کردن دندان های سگ ها به آنها داده می شود.

سردر یک هتل در شب

نمایشگاه و فروشگاه بی ام و