-
این روزها
دوشنبه 10 آبانماه سال 1395 13:55
با توجه به ساعات کار همسر و کم حضوریش تو خونه فرصت برای نوشتن بسیار اندک مهیا می شود. ما هم که حسابی تلافی چند سال دوری رو در آوردیم و هر روز خانه ی مامان جون تشریف داریم اگر بخواهم مختصر از جذابیت های این روزها بنویسم می توانم به دو نکته ی خرید با خواندن و پلاستیک های رنگارنگ اشاره کنم. قدم زدن بین قفسه های مواد...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 27 مهرماه سال 1395 11:08
-
عکس
سهشنبه 27 مهرماه سال 1395 10:06
مونیخ مونیخ جشن 3اکتبر روز اتحاد دو آلمان و فروپاشی دیوار برلین
-
عادت می کنیم
سهشنبه 19 مردادماه سال 1395 20:14
خب می بینید که ما هم درگیر زندگی شده ایم و فرصت سر زدن به وبلاگ کم شده و البته اگر بخوام بنویسم باید از شیطنت ها و گریه های پسرها بنویسم. ما هم کم کم دیگه به سر و صدای موتورها و ماشین ها و بوق های بی بهانه و بی موقع شون عادت می کنیم ولی انصافا استفاده از بوق در این شهر خیلی بیش از تعریف استانداردش هست. همسایه هایی که...
-
muetterzentrum مرکز مادر ان
شنبه 2 مردادماه سال 1395 16:13
در میان عکس های لپ تاپ، تصاویر ارمیا را در مرکز مادران شهرمان دیدم. این مراکز که در بسیاری از شهرهای آلمان دایر است از کمک شهرداری و خیرین فراهم شده است. مرکز شهر ما دو اتاق بازی عمومی و یک مهد و یک اتاق کلاس و یک اتاق برای فروش وسایل دست دوم کودکان و اتاق ورزش و آشپزخانه و تریا دارد. دوست ایرانی ما در این مرکز فعالیت...
-
اگر همگی دیابت نگیریم خوبه!!
جمعه 18 تیرماه سال 1395 09:40
عیدتون مبارک باشه. ان شالله که روز عید فطر و روزهای بعد از آن در میان خانواده و فامیل بهتون خوش بگذره اگر هم در سفر هستین امیدوارم تو ترافیک گیر نکنید! بعد از مراسمات عید فطر و مواجه شدن با جعبه های شیرینی های متنوع و وسوسه و علاقه ی شدید من به تست کردن همه ی شیرینی ها به این نکته اندیشیدم که اگر کسی سه ماه رجب و...
-
در شهر(مراکز خرید-پارک)
چهارشنبه 2 تیرماه سال 1395 15:02
خب ما با شرایط تا حدی کنار اومدیم و البته اون هم به خاطر اینه که ماه رمضان و گرما باعث شده کمتر از خونه بریم بیرون و فعلا در خدمت پسرهای خوش گریه و کم خواب هستیم.دیروز فرصتی یک ساعته پیش آمد تا با خواهر جان به مغازه های بخش تجاری شهر سری بزنیم. دیدن آدم ها با لباس های شاد و گلدار و چهره های باطراوت و پررنگ و آب برای...
-
تفاوت های لحظه اول
جمعه 21 خردادماه سال 1395 11:56
خوشحالم که هنوز دوستانی هستند که به اینجا سر می زنند.ممنون از لطف همگی و ایده هاتون.ان شالله باز هم بتونم بنویسم و شما هم با کامنت هاتون اینجا رو روشن نگه دارید. از دوستانی که ساکن آلمان هستند ولطف می کنند و به من سر می زنند و وبلاپ ندارند خواهش می کنم در صورت تمایل نوشته ها و تجربیاتشون رو در اینجا به اشتراک...
-
خبر غیرمنتظره!! تصمیم نهایی
شنبه 25 اردیبهشتماه سال 1395 20:57
هنوز کسی اینجا رو می خونه؟ بالاخره بعد مدت ها فرصتی فراهم شد تا من به لپ تاب برسم یعنی ابر و باد و مه و خورشید و فلک باید دست به دست هم بدهند تا من بتونم بیام و چند خطی بنگارم. الان توی خونه ی خودمون تو ایران مستقر شدیم. همون طور که بعضی ها حدس زدین ما برگشتیم ایران و موندگار شدیم. هفته ها و ماه های آخر حضورمون تو...
-
من اینجام
دوشنبه 16 فروردینماه سال 1395 12:51
سلام. من اینجام، همین نزدیکی ها، در وطن،کنار خانواده. ان شالله سرمون خلوت بشه میام تعریف می کنم. فکر کنم کلی حرف از قبل هم مونده که وعده داده بودم بیام بنویسم. فعلا که حسابی بدهکارم
-
وسایل بازی1
دوشنبه 24 اسفندماه سال 1394 21:37
توی مجله های تبلیغاتی که برای بچه هاست یک بخش هست به نام وسایل بازی که تا دلتون بخواد وسایل مختلف خوش آب و رنگ و جذاب و گران قیمت برای بازی بچه ها معرفی شده. دسته بندی های مختلف مثل بازی هایی برای کودکان زیر سه سال و یا نوجوان و در انواع بازی های فضای باز و یا بازی ها حرکتی . این پست عکس بازی های فضای باز که به نظرم...
-
عیادت از بیمار
سهشنبه 18 اسفندماه سال 1394 13:23
دیروز رفته بودیم دیدن اندریاس دوست المانی مان که هفته قبل عمل جراحی داشت. بنده خدا در کلینیک تخصصی/خصوصی شهری نزدیک جراحی داشت و حالا امده بود خانه. تنهایی رفته بود بیمارستان و بعد از عمل هم سه چهار روز بستری بود و بعد فرنوش(همسرش) رفته بود دنبالش و امده بودند خانه. به نظر من خیلی غریبانه بوده. البته خوب شاید با...
-
بچه داری در معرض دید عموم
پنجشنبه 13 اسفندماه سال 1394 22:03
چند روز قبل که آقای همسر با همراهی ارمیا برای خرید رفته بودند. بعد از خارج شدن از فروشگاه وقتی می خواسته اند اجناس خریداری شده را روی دوچرخه ای که صندلی بچه هم به آن نصب است جاسازی کنند متوجه می شود که کیسه هایی که از خانه معمولا برای این جور مواقع برمیدارد همراهش نیست. در حال اندیشیدن برای چگونگی جاسازی وسایل بوده که...
-
هتل کودکان
شنبه 1 اسفندماه سال 1394 13:45
هوای شهر ما داره بهاری میشه. بعضی درخت ها جوانه زدند و برخی ها شکوفه هم تقدیم نمودند هر چند که برخی روزها برف می بارد ولی خیلی جدی نیست مغازه ها هم پر از تزئینات و نمادهای عید پاکOstern شده و مجسمه و شکلات های تخم مرغ و خرگوش و مرغ همه جا به وفور پیدا میشه. توی مجلات تبلیغاتی که برای کودکان هست و رایگان به خانه ی ما...
-
حرف های مهمانانمان
چهارشنبه 21 بهمنماه سال 1394 19:25
دیروز روز کارناوال یا fasching بود. بزرگترین کارناوال در شهر koln برگزار میشه و تلویزیون هم مستقیم نشون میده. امسال شهر ما در روز برگزاری کارناوال بارانی بود و ما هم چون ارمیا حوصله اش سر رفته بود مجبور شدیم بریم و البته خودمون هم دلمون می خواست! جمعیت کمتری نسبت به سال های قبل آمده بودند و البته جمعیت رژه رونده هم...
-
وجود کالسکه الزامی است
پنجشنبه 1 بهمنماه سال 1394 21:16
امروز که برای گرفتن نوبت به شهرداری رفته بودیم و توی راهرو نشسته بودیم تا نوبتمان شود، دو تا پسر افغانی آمدند و یادداشتی که کارمند شهرداری بهشون داده بود رو نشونم دادند و پرسیدند که چه نوشته و گفتند تازه به این شهر آمده اند و بعد پرسیدند که کدوم قسمت مربوط به حقوق و امور پناهنده هاست. چون به بخش خارجی ها رفته بودیم...
-
بازی های هیجانی
یکشنبه 20 دیماه سال 1394 20:50
خب به روال قبل، الان ما پذیرای ماما در خانه هستیم. همان مامای قبلی که برای ارمیا چند جلسه آمد. داداش ارمیا چون در تعطیلات کریسمس به دنیا آمده بود همه ی مطب ها تعطیل بود و من هم کارت ماما را گم کرده بودم و توی اینترنت هم شماره ی محل کارش را نوشته بود. خلاصه با اتمام تعطیلات طولانی و خسته کننده (البته از دید ما) به مطب...
-
خبر غیرمنتظره!
جمعه 11 دیماه سال 1394 23:12
در ایام بین میلاد دو پیامبر بزرگ آسمانی یعنی میلاد مسیح و تولد حضرت رسول و چند روز مانده به آغاز سال نوی میلادی پسر دوم ما قدم به این دنیا گذاشت. بعد از اقامت در بیمارستان و ورود به خانه با واکنش های مختلف ارمیا حسابی مشغول هستیم. خوشبختانه مادر مهربانم برای کمک به ما به موقع رسیده بود و الان با وجود عضو جدید خانه...
-
سرماخوردگی
پنجشنبه 3 دیماه سال 1394 20:56
امروز چهارشنبه میلاد حضرت مسیح بود و توی کلیسا جشن. البته ما برای جشن نماندیم و فقط تزئینات و مقدمات کار را تماشا کردیم. ان شالله عکس ها و توضیحاتش را در پست بعدی می نویسم. سه هفته قبل که آقای همسر به علت سرماخوردگی به پزشک خانواده مراجعه کرد آقای دکتر بعد از زدن ماسک و معاینه ی ایشان و سوالاتی مانند سردرد و اعمالی...
-
جشن های کریسمس 2015
جمعه 27 آذرماه سال 1394 20:40
این چند روز هم جشن کریسمس دانشکده و دانشگاه و دانشجویان خارجی جداگانه برگزار شد که البته بیشتر از همه جشن دانشجویان خارجی خوش گذشت. جمع محدودی از دانشجویان دکترا از کشورهای مختلف و یک قسمت از فضا رو هم به بازی بچه ها اختصاص داده بودند و یک سری پازل و کتاب و مدادرنگی گذاشته بودند که البته به نظرم به رده ی سنی بچه های...
-
مالیات و حقوق
پنجشنبه 12 آذرماه سال 1394 18:09
یکشنبه ی قبل یک خانواده ی ایرانی مهمان خانه مان بودند. این زوج که بیش از پانزده سال است ساکن این شهرند دو فرزند دارند که دختر نوجوان شان همراه شان بود. با همدیگر عکس ها و کارت پستال هایی از ایران دیدیم و با توجه به این که آقا بابک سی سال است ایران نرفته دیدن عکس ها برایش جالب بود. برایشان یک غذای سنتی ایرانی هم درست...
-
برف پائیزه به زمین نشست
دوشنبه 9 آذرماه سال 1394 18:40
بازارچه ی کریسمس شهر دوباره برپا شده و یک هفته ای است که دست اندرکاران آن در حال برش چوب و ساختن دکه هایشان هستند و بوی چوب توی میدون پیچیده و کامیون های مختلف در حال حمل بارها به میدان هستند. حس کریسمس در حال آمدن هست و البته برای مای که خاطره ای قدیمی از این مناسبت نداریم هم هیجان انگیز می شه هر چند که تا حالا کادوی...
-
بازار وسایل بچه kinderbasar یاkinderbazar
یکشنبه 1 آذرماه سال 1394 17:51
ماه قبل از طریق یکی از دوستانمان متوجه شدیم که در کلیسای نزدیک خانه ی ما بازار وسایل کودک یا بازار کودک برپاست. قبلا هم از این بازار عکس گذاشته ام و برایش توضیح دادم. این د فعه چون خودمان رفتیم و از محتوایش بیشتر سر درمی آوردیم شاید توضیحاتش کامل تر باشد. این بازارها که مخصوص فروش وسایل و لباس های کودکان هست توسط...
-
وجدان کاری
دوشنبه 25 آبانماه سال 1394 22:00
چند روز پیش که به قصد قدم زدن با ارمیا به اطراف خانه می رفتیم قبل از خروج از خانه، ارمیا جاروی نظافت آپارتمان را دید و بهانه گرفت که این جارو رو ببریم تا کوچه ها رو از برگ تمیز کنیم! خلاصه نتیجه ی بحث مان این شد که دو نفری جارو به دست رفتیم توی خیابان و با قیافه ی خندان رهگذران مواجه شدیم. خوشبختانه ملت ، اهل متلک و...
-
هدف این وبلاگ
دوشنبه 18 آبانماه سال 1394 15:56
این دو کامنت در پست قبلی منتشر شده است. کامنت اول ازیکی از نویسندگان وبلاگ معایب تحصیل است و کامنت دوم پاسخی است به کامنت اول از یکی از خوانندگان وبلاگ که هر از گاهی با راهنمایی ها و انتقال تجربیاتشون به اطلاعات من می افزایند. فکر می کنم این پست را باید زودتر می نوشتم ولی حالا با درج این کامنت ها فرصتی شد تا اشاره ی...
-
بازار آنتیک 2
شنبه 9 آبانماه سال 1394 19:10
چند روز قبل که با فرنوش دوست افغانی ام صحبت می کردم نگرانی اش را از موج مهاجرهراسی ابراز می کرد. می گفت که مثلا چند نازیسم وارد شهر ما شده اند و یا یک نفر نازی به او چپ چپ رفته! و یا نقل قول از خرابکاری چند مهاجر در فلان شهر. خلاصه اخبار منفی و شایعات مختلف را نقل می کرد و می گفت باید موهایمان را رنگ کنیم و لنز رنگی...
-
بازار آنتیک
سهشنبه 5 آبانماه سال 1394 13:13
امیدوارم عزاداری هاتون در ماه محرم قبول باشه. ما هم تنها نذری امسال رو از خانم ایرانی ارمنی شهرمون دریافت کردیم. ایشون وقتی بچه بوده حادثه ای براش اتفاق می افته و مادرش نذر امام حسین علیه السلام می کنه و خوب میشه و هر سال روز تاسوعا و عاشورا رو نذری میدهند. الان که مامانش فوت کرده خواهرش در ایران و خودش در آلمان این...
-
جلسه زنان
پنجشنبه 23 مهرماه سال 1394 19:44
جلسه ی زنان و ادیان در اواخر ماه سپتامبر در سالن شیک یک کلیسای قدیمی برگزار شد. از ماه قبل دعوتنامه ی آن برایم پست شده بود و من هم ثبت نام کرده بودند. نام جلسه شان بود "بیگانه(خارجی یا مهاجر) و وطن " در کارت دعوت هم اشاره شده بود که اصل برنامه خوردن و چشیدن طعم های مختلف و موسیقی و تبادل نظر وآشنا شدن با...
-
عکس های غروب پائیزی
شنبه 18 مهرماه سال 1394 11:25
دو روز پیش که با ارمیا رفته بودیم فروشگاه ارمیا توی اون همه مسایل و ویترین یک عدد بادکنک قرمز در گوشه ی فروشگاه رویت نمود و بنا را گذاشت بر "با" گفتن و دائم به آن اشاره می کرد. خانم فروشنده هم که متوجه شده بود پرسید چی شده و من هم گفتم پسرم بادکنک می خواهد. بادکنک به آلمانی میشه luftballon و خب حروف...
-
جشن خیابانی در خیابان دراز!
چهارشنبه 8 مهرماه سال 1394 12:28
'گاهی عصرها و دم غروب که با ارمیا برای پیاده روی می ریم توجه خیلی ها به ما جلب میشه. چون کمتر بچه های به سن ارمیا بدون کالسکه و در حال قدم زدن دیده می شوند. ارمیا هم طبق عادتش به آدم هایی که از دور می بینه دست تکون میده و میگه "ها"(منظورش همون Hi هست) ما معمولا دم غروب برای پیاده روی می رویم تا لامپ های...