X
تبلیغات
رایتل

زندگی پر از خاطره است...
خاطرات زندگی من در آلمان 

'گاهی عصرها و دم غروب که با ارمیا برای پیاده روی می ریم توجه خیلی  ها به ما جلب میشه. چون کمتر بچه های به سن ارمیا بدون کالسکه و در حال قدم زدن دیده می شوند. ارمیا هم طبق عادتش به آدم هایی که از دور می بینه دست تکون میده و میگه "ها"(منظورش همون Hi هست) ما معمولا دم غروب برای پیاده روی می رویم تا لامپ های محدود کوچه و خیابان روشن شود و بالاخره بچه دو تا لامپ روشن ببیند و اینقدر آرزو به دل هر شب از پنجره ی اتاق به خانه های تاریک و خاموش و کم نور همسایه ها زل نزند. همسایه های صرفه جوی ما اکثرا با نور بسیار کم و گاهی نور شمع شب را سپری می کنند و البته این صرفه جویی از خصلت آلمان هاست. البته ماشین های با حداکثر لامپ روشن ممکن حرکت می کنند و همین جای بسی تشکر دارد.چند شب پیش که رفته بودیم کنار کانال قدم بزنیم از اون طرف خیابان خانم میانسالی برای ما دست تکان داد و گفت سلام مرد کوچک! و بعد که ما از چراغ عابر پیاده رد شدیم و به او رسیدیم گفت تو خوابت نمی آید. در فرهنگ آلمانی بچه ها ساعت هشت شب توی رختخواب هستند. ولی وقتی چهره ی ارمیا را دید فهمید این بچه قصد خواب ندارد. خانم میانسال کیسه ای که در دستش بود به من تعارف کرد و گفت گلابی های باغم است الان چیده ام . من اول گفتم نه ممنون و بعد یادم آمد که اینها آلمانی اند و تعارف ندارند ، برای همین بلافاصله گفتم حالا سه تا دونه برمیدارم. خانم رهگذر خداحافظی کرد و رفت ولی دید مثبتش نسبت به غریبه ای با ظاهر مهاجر مسلمان در ذهن من ثبت شد.همه جای دنیا آدم های خوب و بد هستند.

دو هفته ی قبل من در هفته نامه ی رایگان شهر که درب همه ی خانه ها توزیع می شود دیدم که شنبه هفته آخر سپتامبر جشن خیابان دراز است. یکی از خیابان های شهرمان که فکر می کنم از جمله خیابان ای اصلی در قدیم بوده نامش "خیابان دراز" است.(امیدوارم یکبار فرصت کنم نام خیابان های شهرمان را بنویسم. برخی نام های قدیمی اش جالب است) خلاصه ما هم در روز موعود شال و کلاه کردیم و رفتیم ببینیم جشن چی به چی هست. خیابان مورد نظر را برای ورود ماشین بسته بودند.در واقع جشن برای مغازه های خیابان اصلی بود که اجناسشان را در پیاده رو با تخفیف عرضه می کردند. یعنی یک ویترین در خیابان چیده و فروشندگان هم همان جا با مشتری ها صحبت می کردند. دیگه بستگی به خلاقیتشون داشت که چطوری تزئین و تبلیغ کنند. برخی ها چادر زده بودند و برخی ها بادکنک می دادند. بانکی هم که در خیابان بود خانه ی بادی برای بچه ها ایجاد کرده بود. شیرینی فروشی و ساندویچی و کافی شاپ ها هم میز و صندلی را در خیابان چیده بودند. یک "خانه ی چای " هم در مسیر راه بود که در یک لیوان یکبار مصرف بندانگشتی ! چای عرضه می نمود. یک آزانس مسافرتی هم بود که بلیط یک قطار کوچولوی تو شهری در خیابان را می فروخت و همان جا سوار می کرد.

داروخانه ها هم با تخفیف جنس ارائه می دادند و چادرهای اغذیه فروشی مختلف برپا بود و یک سن کوچک با دو خواننده و نوازنده ی شوخ.

یک سری مغازه ها هم عروسک شانسی و چرخ گردون و بلیط قرعه کشی اقامت در هتل لوکس را با یک یورو عرضه می کردند. ما هم یک ساعتی گشت زدیم و ارمیا بادکنک های رنگارنگ گرفت و به خانه بازگشتیم. بادکنک ها هم همان روز اول که به سقف اتاق چسبیده بودند جذابیت داشتند و بعد دیگه در گوشه و کنار خانه فرود آمدند و بی سر و صدا مفقود شدند.

ورودی خیابان



چادر بانک و عرضه ی بادکنک

چادر بادی برای بچه ها

مجلات رایگان نمونه بافتنی از مغازه ی کاموا فروشی

رستوران خیابانی

شیرینی!!

داروخانه و بساط نوشیدن

بادکنک های شکل دار

[ چهارشنبه 8 مهر‌ماه سال 1394 ] [ 12:28 ب.ظ ] [ لیلی ] [ نظرات (33) ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

من و همسرم برای ادامه تحصیل اومدیم این کشور و قصد موندن نداریم. مطالبی که من در اینجا می نویسم دیده ها و شنیده های خودم از زندگی در برش کوچکی از کشوری در قاره سبز است. من کارشناس مسائل اجتماعی و سیاسی نیستم و این مطالب خاطرات من از شهر کوچکی است که در آن زندگی می کنیم. خانواده ی نفره ی ما در فروردین 95 به ایران بازگشت . اگر سوالی دارید به آدرس nasrin_v2013@yahoo.com ای میل بزنید. اگر حداکثر تا یک هفته پاسخی دریافت نکردید مجددا ایمیل بزنید! ----------------------------------------------- کامنت های تبلیغی و غیر مرتبط با پست حذف خواهد شد.
Page web
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 549648