X
تبلیغات
رایتل

زندگی پر از خاطره است...
خاطرات زندگی من در آلمان 
جایتان خالی شنبه رفتیم موزه صنعت آلمان در مونیخ. البته اسم موزه هست "موزه آلمان" ولی مربوط به صنعت هست. می خواستن غیرمستقیم بگن که صنعت یعنی آلمان! اطلاعات این موزه رو می تونین از توی سایتش بخونین. این موزه سه قسمت داره که یکی صنعت هواپیما سازی است و یکی صنعت حمل و نقل مثل قطار و یکی هم صنایع خرد. با توجه به وقت کم، ما فقط تونستیم یکی از موزه ها رو ببینیم.
 از شهر ما تا مونیخ حدود 4 ساعت راه هست و ما ساعت 7 راه افتادیم به سمت مونیخ. با ارمیای خواب زده و یک مهمان/دوست عزیز. از شانس بدمان یک تکه راه قطار نداشت و به جاش اتوبوس گذاشته بودند. البته از قبل اعلام کرده بودند و توی سایت هم مشخص بود که مسیر بین دو تا شهر قطار نداره و اتوبوس جایگزین گذاشتند. از شانس ناخوبمون وقتی رسیدیم توی قطار تا بریم کالسکه رو جا بدیم همه ی صندلی ها پر شده بود. واگن آخر مال دوچرخه و کالسکه است و ما تا کالسکه رو ببریم تو و جا بدیم همه ی صندلی های واگن های بعدی پر بود و ما مجبور شدیم کف زمین وسط دوچرخه ها خودمون رو جا بدیم. اینجا وقتی بلیط قطار بخری می تونی پول بیشتر بدی و صندلی رزرو کنی ولی اگر رزرو نکرده باشی باید بری بگردی توی واگن ها و جای خالی پیدا کنی. توی واگن ما و واگن بعدی یک گروه سرخوش با لباس های متحدالشکل شون مشغول گپ زدن و نوشیدن بودند. شاید یک گروه موسیقی یا همکار بودند که آخر هفته رو با هم به گردش می رفتند. چند تا بشکه نوشیدنی (احتمالا آب جو) همراه داشتند و لیوان هایشان دستشون بود و مدام پر می کردند و می نوشیدند! با همدیگه با صدای بلند حرف می زدند و می خندیدند و گاهی دسته جمعی یک جمله رو تکرار می کردند. یکی شون که سرخوش تر بود گاهی با صدای بلند به همه صبح بخیر می گفت! البته به کسی کاری نداشتند و خودشون با خودشون حرف می زدند. حالا این وسط ما می خواستیم ارمیا رو خوابش کنیم تا گریه اش قطع بشه ولی بی فایده بود چون تا می خواست خوابش ببره اینها قهقهه می زدند. یکی از این آدم ها اومد جلو و به ارمیا گفت چشم درشت چرا گریه می کنی؟ ارمیا هم یک لحظه گریه اش قطع شد و نگاهی بهش انداخت و دوباره بلندتر گریه کرد بار دوم که آقاهه اومد سراغ ارمیا خواست با انگشت صورتش رو لمس کنه که بهش گفتم لطفا دستش نزن! اون هم عذرخواهی کرد و به همان کلام بسنده کرد. البته مسئله عادی است که افراد به بچه ها ابراز احساسات کنند، بالاخره پسر چشم و مو مشکی ما در کشور موطلائی ها پادشاهی می کنه!
تا شهر بعدی که از قطار پیاده شدیم و به اتوبوس رسیدیم و کالسکه رو بالا کشیدیم و خودمون رو توی اتوبوس جا دادیم ارمیا کمی خوابید. خلاصه با رسیدن به مونیخ شاد شدیم ودر اولین پارک مسیر راه که کنار رودخانه بود صبحانه را صرف نمودیم و گشتی هم در فستیوال کنار رودخانه زدیم و چند بادکنک برای کالسکه ارمیا گرفتیم. تا موزه رو با مترو رفتیم. برای ما که شهرمون کوچیک هست و تراموا و مترو نداره دیدن این وسایل مترقی!! هیجان انگیز بود. کلا شهرشون خیلی آدم و مغازه داشتچون با کالسکه بودیم باید از آسانسورها استفاده می کردیم و کلی وقت کف زمین دنبال آسانسور می گشتیم تا به سطح خیابون برسیم و آخرش هم نیافتیم و کالسکه رو روی پله برقی جا دادیم.
موزه تا ساعت 5 باز بود و ما ساعت 12 به موزه رسیده بودیم و فقط فرصت داشتیم یکی از موزه ها رو ببینیم.اول از همه هم دنبال اتاق تعویض پوشک گشتیم تا ارمیا رو روحیه دهی کنیم و بتونیم با خیال راحت توی قسمت های مختلف بچرخیم. این موزه قسمت هایی مثل انرژی و ماشین های قدرت و برش و قالب و کشتی و هواپیما سازی و نجوم و کامپیوتر و تونل و پل سازی و زیست و نانو و فیزیک و شیمی و صنایع شیشه و کاغذ و پارچه و ... در 5 طبقه وجود داره.در این موزه هر صنعتی از زمان قدیم تا جدیدترین تکنولوژی اش را به نمایش گذاشته اند. البته با وجود ارمیا که حوصله اش سر رفته بود و بهانه می گرفت نمی شد دلچسبانه موزه بینی کرد. چون عکس ها خیلی زیاد است من فعلا عکس های پائیز و ویترین مغازه ها رو می ذارم تو نوبت و عکس های موزه رو در چند پست ان شالله منتشر می کنم.
این سفرنامه ادامه دارد....
توضیح نامرتبط: دوستانی که در خصوصی و یا ایمیل سوال پرسیدند لطفا کمی بیشتر منتظر بمانند.

محل نشستن ما در قطار-بین دوچرخه ها در کف زمین!


مسابقه صخره نوردی در فستیوال مونیخ

دلقک بادکنک دار

کلیسایی که در کنار رودخانه بود-محل فستیوال

عکس های زیر مربوط به قسمت صنعت کشتی موزه هست. از قایق های پارویی مصر باستان و قایق های پائی تا کشتی کریستف کلمپ بازسازی شده بود و ماکت های کشتی های مدرن و زیردریایی هم موجود بود. نقاشی و تاریخچه هر وسیله و همین طور برش موتور کشتی و نحوه کنترل و هدایتش هم دیده می شد.


کشتی پایی






کشتی مدرن







[ سه‌شنبه 18 شهریور‌ماه سال 1393 ] [ 02:19 ب.ظ ] [ لیلی ] [ نظرات (26) ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

من و همسرم برای ادامه تحصیل اومدیم این کشور و قصد موندن نداریم. مطالبی که من در اینجا می نویسم دیده ها و شنیده های خودم از زندگی در برش کوچکی از کشوری در قاره سبز است. من کارشناس مسائل اجتماعی و سیاسی نیستم و این مطالب خاطرات من از شهر کوچکی است که در آن زندگی می کنیم. خانواده ی نفره ی ما در فروردین 95 به ایران بازگشت . اگر سوالی دارید به آدرس nasrin_v2013@yahoo.com ای میل بزنید. اگر حداکثر تا یک هفته پاسخی دریافت نکردید مجددا ایمیل بزنید! ----------------------------------------------- کامنت های تبلیغی و غیر مرتبط با پست حذف خواهد شد.
Page web
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 549648