X
تبلیغات
رایتل

زندگی پر از خاطره است...
خاطرات زندگی من در آلمان 

در چند هفته ی گذشته فرصتی پیدا شد که برای دیدار دوستانمان و یادآوری خاطرات سری به شهر کوچکمان در آلمان بزنیم. چمدون بستن با وجود دو تا فسقلی کار سختی بود هر چند مثل همیشه فرشته های غیبی که در ایران نصیب ما شده به کمک مان شتافتند و یک در میان پسرها را غیب کردند تا ساک بستن و خرید سوغات به سرانجام برسد.

پرواز مثل همیشه نصفه شب بود و با دو تا پسر بی خواب و بهانه گیر به هواپیما رسیدیم. صبح ساعت 12 رسیدیم مونیخ و تا به شهرمان برسیم عصر شده بود.قرار بود مهمان خانه ی یکی از دوستانمان که خودشان ایران بودند باشیم ولی خانم صاحبخانه شان که در طبقه ی بالا ساکن بود به کنسرت رفته بود و یادداشتی به در خانه چسبانده بود که با من تماس بگیرید! ما هم که سیم کارت ها را امتحان کردین هیچ کدام کار نمی کرد بنابراین بیخیال شدیم و چمدان ها را جلوی در گذاشتیم و بچه ها را بردیم در پارک همان حوالی تا بازی کنند. خانه ی دوستمان در حومه ی شهر کوچمان بود البته حومه ای که به شهر متصل شده بود. من دنبال آب برای وضو می گشتم که خانمی که از آنجا رد می شد و بطری آب را در دست من دید گفت بیا خانه ی ما. من هم از خدا خواسته قبول کردم. وقتی برگشتم که جلوی در خانه که خلوت بود نماز بخوانم مستاجر دیگر خانه من را از پنجره دید و آمد در را باز کرد! من هم حیرت کردم که چرا خانم صاحبخانه یادداشت گذاشته که من منتظرتان ماندم و شما نیامدید و من هم به کنسرت رفتم و تا نه شب نمی آیم!! این خانه سه طبقه دو تا مستاجر دارد که یکی ش دوستان ما بودند. تا ما وسایل را جابه جا کنیم و تزئینات داخل قفسه ها را از دست پسرها به جای امن منتقل کنیم صاحب خانه رسید و استقبال خوبی از ما نمود! با عجله تعریف کرد که من کلی استرس داشتم که شما کی می رسید و نتونستم درست و حسابی دوش بگیرم و تو کنسرت دائم نگران بودم . تو سیستم آلمان مستاجر می تواند خانه را اجاره دهد و به صاحبخانه هم ربطی ندارد. تا روز آخر هم ما نفهمیدیم چرا این خانم به اون یکی مستاجرکه تو خونه بوده اومدن ما رو نسپرده؟ شاید می خواسته مواردی که همان شب آمد و توضیح داد راجع به هوادهی خانه را متذکر شود و یا شاید می خواسته براندازمان کند!

خلاصه شب اول خسته و کوفته خوابیدیم. دوستمان از قبل گفته بود که می توانید از وسابل خانه استفاده کنید و اگر پتو نیاز داشتید به صاحبخانه که کارولا نام داشت بگویید. وقتی داشت از خانه خارج می شد و آمد دم در که به ما توصیه های ضروری از نظر خودش را توضیح دهد برای پتو پرسیدیم و او گفت از داخل اتاق مجاور بردارید. سوال بعدی که پرسیدم گفت من الان وقت نرمش شبانگاهی ام هست و فرصت جواب دادن ندارم و رفت.

خلاصه ما از داخل اتاق مذکور پتوها را برداشتیم و از خستگی تا خود صبح خوابیدیم مخصوصا که هوا خنک بود و ما که از شهری گرم رسیده بودیم خنکی برایمان به سردی می زد. البته با پتوهای پشم شیشه ی آلمانی آدم بیشتر دم پخت می شود تا گرم.

صبح هوای آفتابی ما را به بیرون دعوت می کرد، مخصوصا که اطراف خانه هم حالت ویلایی و باغ داشت و ز یبا می نمود. از کنار کانال به سمت مرکز شهر حرکت کردیم. آقای همسر از ملاقات مجدد دوچرخه اش راضی بود. شهر مثل قبل بود و آدم ها مثل قبل با لباس های رنگی از هوای آفتابی لذت می بردند. در مرکز شهر جشن انگور برپا بود. این جشن که مربوط به دوران کشاورزی است و از آن زمان تا کنون هم تولبدات انگور نقش مهمی در زندگی این مردمان دارند جشنواره ی آن را با موسیقی زنده و خوردن و نوشیدن که عضو ثابت جشن هایشان است گرامی می دارند.

ادامه ان شالله در اولین فرصت...




[ جمعه 2 تیر‌ماه سال 1396 ] [ 08:41 ق.ظ ] [ لیلی ] [ نظرات (12) ]

   1    2    3    4    5      ...    479    >>

.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

من و همسرم برای ادامه تحصیل اومدیم این کشور و قصد موندن نداریم. مطالبی که من در اینجا می نویسم دیده ها و شنیده های خودم از زندگی در برش کوچکی از کشوری در قاره سبز است. من کارشناس مسائل اجتماعی و سیاسی نیستم و این مطالب خاطرات من از شهر کوچکی است که در آن زندگی می کنیم. خانواده ی نفره ی ما در فروردین 95 به ایران بازگشت . اگر سوالی دارید به آدرس nasrin_v2013@yahoo.com ای میل بزنید. اگر حداکثر تا یک هفته پاسخی دریافت نکردید مجددا ایمیل بزنید! ----------------------------------------------- کامنت های تبلیغی و غیر مرتبط با پست حذف خواهد شد.
Page web
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 588651